X
تبلیغات
میز آبی

میز آبی
 
لینک دوستان

دستت را روی شرمگاه زمان بگذار

 

بگذار به لُکنت بیفتد آن لحظه که روی برف افتاده جای تن

 

بگذار خون از ملافه برگردد

 

                                 توی دریا حل شود

 

وقتی خون افتاده چشمت

 

و از حنجره‌ات سنگ درمی‌آید

 

توی آب‌های گلوت نام من چگونه ریشه کرده

 

                                       گُل داده٬ خزه بسته

 

و هنوز زنده است قلبی که لابه‌لایِ لجن

 

غَلت می‌خورد

 

من در اعماق هر چیز گم شدم و با کِرم‌های خودم حرف می‌زنم

 

من زیر ِ زیر ِ هر چیز مخفی شدم

 

موهام را هُل می‌دهم زیرِ روسری

 

پا توی شلوارهای سرخ کردم از رگ‌ها گذشتم

 

و زیرِ دستکش‌ها

                        مورچه‌های سیاه

 

                        انگشت‌هام را می‌خورند

 

وقتی خط‌های بدن تمامی راه را اشتباه می‌رفتند

 

خطوط گوشه لب٬ وسط پیشانی جمع می‌شد

 

تنی که میان تن‌ها اتفاقی بود

 

                          خط باسنش جمعیت را می‌شکافت تا به کمر بیاویزد

 

وقتی در تاریکی چشم‌های تو فسیل ناگهانی بود

 

و استخوان‌های تو در تخت آرام نداشت

 

زیر لب گفتم: «صحنه‌های سانسور شده»

 

                «صحنه‌های سانسور شده»

 

و صدای خُرد شدن استخوان‌ها در صورتت به تعویق افتاد

 

کجا بریزم از خودم که تو برداری

 

جای تنی که روی برف مانده به ملافه‌های خیس رسیده

 

و زخم٬ بستری از گوشه‌های چرک‌کرده‌ی خیابان

 

نبش قبر کن گودال مخفی تن را از شباهت ناگزیر دست‌ها

 

                                                          چشم‌ها

 

دندان‌هایت را در کبودی فرو کن

 

تا پرده‌های خانه لخته‌لخته از پنجره برگردند.

 

 

 

 

 

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 20:0 ] [ مریم عبدی ]

وقتی یک عده دور هم جمع می‌شوند من هم جز آن یک عده‌ام ولی یک عده‌ی من آنقدر دست و پا گیرست که به عده‌ی دیگر گیر می‌کند. آخرین بار در آشپزخانه گیر کردم؛ بخارِ برنج همه جا را گرفته بود. یک عده که خیلی زیاد بودند قصد کشیدن برنج را داشتند؛ چشم‌های خودشان را در دیس می‌ریختند و به هم چشمک می‌زدند و پچ‌پچ می‌کردند. پچ‌پچشان که افتاد توی گوش من دست‌هام به کابینت‌ها گیر کرد و زانوهام به زمین خورد یعنی آن بخش از گردی زانو با گردی زمین ساییده شد و صدای غیژ‌غیژ داد.

پچ‌پچ‌ها لای مفصل‌های من باد می‌کند و یک لیوان آب سرد می‌دهند دستم و می‌گویند چی شد یه دفعه؟ یه دفعه همان دفعه‌ای‌ست که من نفهمیدم تنها نیستم و آنهمه آدم که دور دیگ برنج جمع شدند و لابه‌لای بخارند در واقع٬ واقعی‌اند.

دست و پا‌گیری که دست خود آدم نیست اما این شگرد غش کردن مخصوص تنهایی‌ست؛ بدون آنکه حالت بد باشد یا چشم‌هات سیاهی برود با زانوهات فرود می‌آیی روی جنازه‌ای که قبلن نقشه‌اش را کشیدی. از خودم بدم می‌آید که میان خبر مرگ و ازدواج و تولد و وقایع هولناک دیگر٬ چشم‌هام سیاهی نمی‌رود. حتمن باید خودت را به در و دیوار بکوبی تا چیزیت بشود؟ مثل طوقی که آن قدر خودش را به قفس کوبید که نوکش کج شد. حالا من نوکم کج شده و خودم را کشان‌کشان می‌برم گوشه‌ی انباری.

توی تاریکی نقش یک سماور را به عهده می‌گیرم که گوشه‌ی انباری افتاده٬ سماور بزرگ مسی‌ام که به یک هیئت عزادار چای می‌دهم.؛ شیرم را می‌بندند و باز می‌کنند٬ صورتم داغ داغ شده فکر می‌کنم که گریه می‌کنم دست‌هام خیس شده٬ صورتم هم. گریه٬ غمگینی  آدم  را می‌خورد. گریه٬ طوقی را خورد؛ اما چشم‌هام خشک است پس این خیسی از کجا می‌آید. خودم را بر‌می‌دارم تا به کلید برق برسم به جایی که پشت خنزرپنزر‌ها گم شده.

عکس یک دست قرمز روی کلید برق٬ وسایل کهنه قرمز است٬ فراموشی قرمز است. تمام این سال‌ها خوندماغ شده بود. گذشته رنگ قرمز داشت حالا هم قرمز شده از فردا بودن خوشم آمده٬ خوشحالم که یک چیزیم شد یعنی بدنم با من راه می‌آید یعنی این  قرمزِ من است که توی سیاهی‌ها افتاده...

[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 17:34 ] [ مریم عبدی ]

 

انگشت اگر در آسمان فرو کنم


بغضی را سوراخ کرده‌ام در گلوی مرده‌ای


که با تاکسی‌های انقلاب عکس می‌اندازد


چارپاره استخوان است این ابر


با اموات دیگر شکلک در می‌آورند


و عادلانه کبودی را


پخش می‌کنند میان خونمردگی خیابان


من اما روی ابوقراضه ای شرط بستم


که تا میدان آزادی یورتمه می‌رود


با کافه‌ای که مست رفته توی عکس قدیمی


جرعه‌ای زدیم به سلامتی کافور


وقتی گورستان به تنمان می‌نشیند


مرگ آدامس کشداری‌ست


که باد کرده در دهان بی حوصله‌مان


توی خودمان ریخته‌ایم


در روح ما آشغال بریز


                            در خیابان بریز


چشمی که کور رنگی گرفته


بپاش توی صورت این عکس


انگشت مرده‌ام را بریده‌ام


گذاشتم روی دهان کلاغ


تا بگوید:        هیس!

 

 

 

***معذرت‌خواهی از دوستان:همه‌ی پیام‌ها و به روزرسانی‌ها هم خواهم جواب داد. بر من ببخشایید این غفلت‌ها و حواس‌پرتی‌هایم را. می‌دانم که می‌بخشید بس که مهربانید و بس که می‌شناسید این موجود نچسب را...

 

 

 

[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

 

میز آبی

 
 

مجموعه شعرم با عنوان «ثبت احوال باران» چاپ شد.

 

شعری از این مجموعه:

 

وقتی از پاییز برمی‌گردم

غروب        عقربه‌ها در دهانم می‌ماسند

ابرها در صف انتظار ودکا می‌خورند

هر جا بروم       آسمان همین رنگِ آبی

من اما چند انار را حامله‌ام

و رو به ساعت هفت

                        پوزخند می‌زنم

ربطی به رخت‌های چرکِ هفته ندارد

شنبه، خطِ ریش یکشنبه نیست

روزها، سگ‌هایی‌اند که دنبال‌ام می‌کنند

و تو در کافه‌ی دوشنبه    منتظر پاهای استخوانی‌ام

سالخورده برمی‌گردی

سازگارم با سه‌شنبه

وقتی آب زیر پوستم بیندازد

تا چهارشنبه    جسدم از دریا شنیده شود

پنج‌شنبه      تقصیر از پیشانی‌ام نیست

که تو سنگ می‌زنی و فاتحه می‌جَوی

گناه از پیشگویی‌ست که رو به قبله    روزنامه نمی‌خواند

روزی اگر خون دهانت را گرفت

بچه‌ام چرخیده در دهان تو

و دور لبت جمعه بود

که خواب دیدم      خون انار نیست

                        ربطی هم به شنبه ندارد

تنها، غروب

مرتیکه‌ی غرمساقی‌ست

که مست رو به آسمان

                            شلیک می‌کند.

 

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

شعری از من در نشریه نورهان

و:

 

نور این فلش‌ها زندگی‌ام را فلج کرد و روی ویلچر انداخت

نور، نور

مهتابی‌های بیمارستان

                       نئون‌های رنگی خیابان

ستونی که از فقراتم می‌گذشت

                         نور بود

به خودم چنگ می‌زدم و تو همچنان نمی‌مردی

به خودم بر‌می‌گشتم در آشپزخانه‌ای که هوای تو را می‌پختم

بوی مرگ در کوچه می‌پیچید

و تو همچنان...

از قرار استکان‌های کمر‌باریک برگشتم

که خوشبختی زیر پوستم تصادف کرد

و شماره‌ی آمبولانس

اتفاقی با پلاک خانه

                      یکی در‌آمد

حتمن زمین پیاز بزرگی‌ست

که می‌چرخد مدام و آشپزخانه‌مان را

به گریه می‌اندازد

سبزی‌های تازه، کف آشپزخانه نفس می‌کشند

و من پاک یادم رفته

روی هوای تو خوابیده‌ام در خانه‌ی مرد دیگری

در خانه‌ی مردی که چسب زخم می‌زند به نور پنجره‌ها

هر روزی که نور از پنجره هل می‌دهد به نفر بعدی

جیب‌هایم را از مرده‌ها خالی می‌کنم

زردی زعفران از هوا می‌بارد روی صورت گذشته‌‌ات

و ما با گلاب و آینه عکس می‌اندازیم

در تصادف‌های زنی روزمره

لحظه‌های با تو بودن را زیر زبان گذاشتم

با بسته‌های روزنامه‌های باطل

                            سبزی

کفش‌های پاشنه‌داری که نباید صدا می‌داد گریختم

اما نور این فلش‌ها...

هوا عرق کرده بود و لگد می زد این بچه

                                      به درد

به پوست انداختنم توی آشپزخانه

روی لیست‌های خرید هم یادداشت می‌‌گذاشت

حتمن آدامس‌های قورت داده‌ام را او می‌جوید

یا قسمتی از بستنی‌ات که لیس زدم

چرخید زیر زبانش

در سونوگرافی از خنده‌های تو عکس می گرفتند اما

تو همچنان نمی‌مردی 

نور از همه جایم تکه‌ای برمی‌داشت

و ماه دهانه‌ی دوربین کسی بود

که هر لحظه‌یمان را لو می‌داد.

 

[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 14:14 ] [ مریم عبدی ]

*

من نمی‌میرم بلکه با مرگ خویش می‌مانم

من از چه می‌ترسم؟ خودم؟ کس دیگری نیست

ریچارد ریچارد را دوست دارد، یعنی من، من هستم

آیا در اینجا قاتلی هست؟ نه- بله من هستم

پس بگریز. چه خودم از خودم؟ به چه دلیل

نکند انتقام بگیرم، چه خودم از خودم

افسوس من خودم را دوست دارم. چرا؟

از برای خوبی‌هایی که در حق خودم کرده‌ام؟

آه نه، صد افسوس که از خود بیزارم

برای اعمال نفرت‌انگیزی که مرتکب شده‌ام

من تبه‌کارم، اما دروغ می‌گویم، نیستم

 

بخشی از نمایش‌نامه "شاه لیر" نوشته‌ی شکپیر

 

** آنکه غربال به دست دارد از عقب کاروان می‌آید.

(نیما یوشیج)

 

***

 

حتا اگر در نقاشی‌هات پلک نمی‌زدم

باز طناب                 بازی مکرری بود

از این سر دنیا می‌کشیدی عقب خودت را

و من آن سر، زمین می‌خوردم

خیابان‌ها هم اگر طعم الکل می‌گرفت

روی این تاب بی‌حواس

عقب می‌رفتم

                     جلو می‌آمدی

و کودکی‌ام گوشواره‌ای می‌شد      

                                  که در میدان رازی می‌فروختند

حتا اگر پلک نمی‌زدم

زنی بودم که پشت بام تنم را جمله‌های خیس می‌گرفت

و طناب قصه‌ی درازی بود

                                  که دور گردنم حلقه می‌شد

زیر پایم می‌توانست

            بهشت نباشد

و این عکس پست می‌شد به آدرس دیگری

رودخانه‌ای که همیشه به دوش می‌کشیدیم

یا پنجره‌ای که توی آینه باز

نمی‌توانستم پلک نزنم وقتی قرار بود

زیبایی‌ام حادثه‌ای باشد

                                  در صفحه‌ی حوادث

جای لب‌هام هم ... بگذارند

نفس‌هام به چاپ آخر برسد

و تو یک بار هم نخوانی‌ام.

 

 

علی رضا نوری - همدان:

شعرهایی از این دست که راوی آن اول شخص است عموما رو به سمت تولید حرف میرودو شاعرانگی کار بر دوش گزاره ها می افتدمانند باز طناب بازی مکرری است یازیر پایم میتوانست بهشت نباشد که اعتراض به بهشت زیر پای مادران نیز هست به همین دلیل هر چه شعر به سمت پایان میرود سطرها عینی تر میشوند و از عمق کمتری برخوردارند به این دلیل میگویم عمق که شاعر در سطرهای بالاتر تلاش کرده گزاره را با پشتوانه ی معنایی به کار بگیرد(منظورم در این شعر است نه اینکه هر جا سطرها عینی تر شوند کم عمق تر میشوند)
برای من شعر از سطرپنجم شروع میشود.

 

نظام الدین مقدسی:

 این شعر قابل به نقد و حرف و این چیزها نیست . فقط باید خواند و لذت برد . کم یش می آید که در وبلاگها چنین شعری ببینم و بخوانم . کم . خیلی کم . و این شعر از آن کم ها بود . از آن به ندرتها بود . نمی دانم کجای شعر را مثال بزنم . انگار حتی یک کلمه و حرف اضافه نداشت . به تمامی شعر بود .

 

زهره میر عیسی خانی:

شعرت رو خواندم و خیلی دوستش داشتم
فعل کشیدن در بند های اول به دو منظور استفاده شده بود طناب کشیدن و نقاشی کشیدن که همین شعر رو لذت بخش میکرد
و بازی که با الکل کردی و تاب عقب رفتن و جلو امدن تلو تلو خوردن مست رو به خوبی میرساند
اما از اینجا به بعد هر چند هر کدام ازمصرع هات به قدری زیباست که آدم رو به فکر میبرد اما به نظرم پیوستگی لازم رو ندارد اگر این دو مصرع رو رد کنیم باز هم شعر به قوت خودش بر میگردد
البته باز هم دقیق نمی شود این طور گفت ولی من این احساس رو دارم .

 

محمدجانبازان:

زيبا بود.البته درباره نوع استفاده وكاربرد هاي دوگانه معنائي از لفظ واحد (آنچنان كه در خط بازطناب بازي مكرري بود)باشما صحبت دارم كه درفرصت مناسب به عرض خواهم رساند. اين سخن بگذارتادروقت دگر
ولي درمجموع شعرهاي شمارا دوست دارم و مي خوانمتان.

 

مهدی گلپایگانی:

کف اطاق این شعرخوب تصاویر خیلی زیبا ...روی زمین ریخته است شاید میشد.. زیباتر چیده شوند

 

مسعود اسلامي:

نگاهها به روز بود بازيهاي زباني ظريف كه با مهارت و استادي به كاررفته موجب زيبايي و دلنيشيني شعر شده است در حقيقت شعر زيبا و با طراوت بود .

 

فرزاد رفیعیان:

زیبا و با احساس
اما بیان مسائل اروتیک در ادبیات دقت و وسواس شاعرانه فراوانی را می طلبد
تا شعر به سطح غیر هنری در کاربرد آن یعنی "پورنو" تنزل نیافته باشد.

 

داودمحمدی نیا(روشن):

سپیدی سرشار از تخیل وتصویرهای ناب و به مابقی زیبایی اثر دوستان اشاره رده اند
تنها نکته ای که تو ذهن میزنه استفاده ی بیش از حد از فعل است که به موسیقی اثر لطمه زده که با کمی ایجاز واهنگینتر کردن کار دلنشینتر میافرینید.

 

شاهین شکیبا:

زبان ، فرم و تصاویر شعر شما و شعرِ من دقیقا مثل دو لیگ حرفه ای از دو ورزش مختلف با هم تفاوت دارن . همیشه بر این عقیده بودم که از چیزی که سر در میآرم حرف بزنم .
برای حرف زدن درباره ی یک شعرِ جدی باید به اون مسلط بود وگرنه کار به مراجعه به دفترچه های نقد و copy paste کردنِ ناجوانمردانه ی مولفه های اون دفترچه در این کادر می کشه و شما قطعاً برای این جور نقد شدن ها شعر نمی نویسید .
اجازه بدید من برای حرف زدن از این شعر به کشفِ درستِ انتهای اون بپردازم و به یک تصویرِ دست نخورده در این شعر اشاره کنم . گاهی یک شعر در حوالیِ یک تصویرِ کوچک نوشته میشه و گاهی برمی گرده تا ضربه ای که به ذهن شاعر خورده رو از ابتدا بازشناسایی کنه . اگه این شعر شکل وسیع شده ی رودخانه ای بوده که همیشه به دوش می کشیدیم یا فقط برای به چاپ رسیدن آخرین نفس نوشته شده باشه -هم- چیزهایی برای به اشتراک گذاشتن داره .

 

مهدی علیزاده:

نوع روایت شما، تصاویر سورئال رقم خورده در آن، دایره ی واژگانی وسیع و همچنین برخوردتان با بازيهاي زبانی بسیار جذاب و به جا بود و همین امر موجب شده با اثری بسیار خوب مواجه شویم.

 

شهرام معقول:

روایت زنی که به جای بهشت در زیر پایش چهارپایه گذاشته بودند تا طناب، قصه دراز زندگیش را کوتاه کند و بچسبد تصویرش به روزنامه ی حوادث به جای پنجره و آینه ...

 

حشمت اله رضانژاد:

از این سر دنیا می‌کشیدی عقب خودت را
و من آن سر، زمین می‌خوردم

اگر رئال تصور کنیم که طناب نیازه اگه هم رومانتیکی نگاه کنیم که نه نیازی نیست ولی چون طناب چون توی این دو خط نیومده په به این دو خط ربطش بدیم و چه ندیم درسته!

خیابان‌ها هم اگر طعم الکل می‌گرفت... یا نمیگرفت؟ به خاطر دو خط بعدش
بین الکل و تاب ،تاب و کودکی یک ارتباط طولی فوق العادس
و طناب قصه‌ی درازی بود
که دور گردنم حلقه می‌شد
با وجود عینیت بالا انتزاع بالایی هم داره و فوق العاده شده
زیر پایم.....این سه سطر اصلا رو بودن توش نیست یعنی حرفتون کاملا زیر زده میشه البته بقیش هم همینجوره!

نفس‌هام به چاپ آخر برسد
و تو یک بار هم نخوانی‌ام.
دقیقا چیزی بود که باید میبود و عالی!
جای لب‌هام هم ... بگذارند
نمیدونم چرا اینو نمیفهمم ولی خوب کلا شعراتون برا من سخت فهمن باید چند بار بخونم ولب بازم ن....

ببخشید یکم گسسته نظر دادم.

ولی این شعر از لحاظ عمودی یه کار فوق العادست و به محور افقیشم که پرداختیم که باز هم جاهای خوبی داشت که شاید اگه بیشتر از این میگفتم یکی بهم مبگفت خوب میگفتی همش!!!(که انگار هم چنین شد)
و اینکه یک زن سراسر این شعر موج میزنه و اصلا نمیتونه کار یه مرد باشه حتی اگه اسمی از زن نمی آوردی و اشارات دیگه!

 

سید محمدرضا حسن زاده:

شعر را چندین بار خواندم. بنظرم این یکی از نکات مثبت آن است که با یک اشاره دست شاعر رو نمی شود. هرچند هنوز با برخی سطرها مشکل دارم اما در کل، شعر بسیار زیبا و با مفهوم و دارای ارتباط طولی دیدم.
علت معلول هایی که در شعر بکار رفته را باید مخاطب پیدا کند. و این خوب است
ولی بازی بیش از حد با افعال (در برخی سطور حتی سه فعل بکار رفته) از قدرت زبان شعر کاسته و همچنین انتزاعی بودن و دور از تصور بودن ذهن شاید زیاد بنظر برسد.

 

محمد غلامی:

اول از همه می خواستم برای خلق این کار ازتون تشکر کنم که باعث این میشین تا مخاطب بیشتر خودشو و اطرافشو بشناسه و لذت ببره
کلمات بسیار زیبا کنار هم چیده شده بود اما برای اینکه مخاطب بتونه لذتی که از کار میبره دوچندان بشه از نظر من ایجاز بود که میتونست حداقل رعایت بشه تا کنار این تصویر های زیبا به خوبی بشینه و بیشتر خودشو نشون بده.

 

امین:

خواندمتان و جالب بود از نوع روایت شما
اما انچه در این سپید بچشم می امد سخت بودن بافت کلمات .در نتیجه فرود وفراز کم شعر بود یکدست بودشعر تا پایان واین کمی مخاطب رو خسته میکرد
تصاویر خوب وسعت واژگانی هم خوب.

 

سميراروزبهاني:

خيلي لذت بردم... واقعا برام جذاب و دوست داشتني بود...بازي هاي كلامي و تصاوير...انگار روي پرده سينما ميديدم...البته بصورت معما گونه...و اين دوست داشتني ترش كرده بود...
بنظرم يكي از بهترين كاراته

 

حسن سهولی:

این شعر زبان گرا ، محور اندیش است با تصویرهای سورئال و فضای گفتگو که از امکانات دیگر ادبی خارج از حوزه زبان نمود دوگانه و ویژه ای داشت.

 

شهاب کریمی:

عطرهای بی تکرار واژهات زیبا هستن از تصاویری که اندیشه ی زیبای تو شعله ورند...اما برای بهتر شدنش کاش مسیر قصه رو در یک محتوا تکرار میکردی تا از تکه ای دیگر کمتر وام میگرفتی و تماشا میشد.

 

رضا باب المراد:

زیبایی ام حادثه ای باشد
در صفحه ی حوادث
زیبایی همچین سطرهایی
با جابه جایی آرام تر لحن می تواند منتشر باشد

 

صاحب طاطیان:

به نظر من چیز عجیب و جالبی که تو این کار بیشتر از هر چیز دیگه ای به چشم میاد این غوطه وری های عجیب بین تصاویره
شروع شعر در نقاشی
بلافاصله دویدن در طناب بازی
بردن خواننده به خیابان الکل گرفته
گوشواره فروش میدان رازی
و...
این ریسک خیلی بزرگیه چراکه خواننده باید با و بین همه این تصاویر ارتباط برقرار کنه تا بتونه تا آخر شعرو بخونه
من که تا آخرش رفتم و لذت بردم

 

حسن پاكزاد:

مثل هميشه با پيچيدگي (از نوع مثبتش)همراه بود و زبان زنده اي داشت.

 

احسان علی آبادی:

کار قوی بود و ایرادی که به نظرم بهش وارده، نبود فضاسازی کافی برای تصاویر بکرش هست. هنوز مخاطب توی فضای شما جا نخورده با فضای دیگری غافل گیر می شه.
به عبرات دیگه شعرتون مخاطب ای خاص خودش رو خیلی راحت تر می تونه راضی نگه داره.
می دونید اجازه ندید تصاویر احساساتتون رو این قدر مخفی کنند که قابل تشخیص نباشند، جلوی شعر رو نمی شه گرفت. ( به شخصه نجمه زارع براتون تجویز می کنم ).
اگه مقداری هم صادق باشیم فکر می کنم خسته کننده می شه چون وظیفه شاعره که حرفش رو منتقل کنه شعر باید سهل و ممتنع باشه.
در پایان جای سه نقطه هایتان "غ ز ل" بگذارید.

 

قاسم خورشیدی:

کاری دلچسب و ایهام گرا همراه با تصاویری زیبا خلق شده است۰
احساس میکنم کار ارائه شده در دوبخش قابل نتیجه گیری ست۰ اول اینکه:در بخش اول یعنی سطر ۱تا۴شاعر درگیر کشف واژه های در خور موضوع می شود و سعی می کند با وسواس بیشتری واژه آفرینی کند،که بعضأ ایرادهای هم بر آن وارد می شود،اما در بخش دوم :یعنی مابقی کار ،کاری یکدست ،روان و لذبخش به معرض نمایش گذاشته می شود،و درست همینجاست که شاعر حرفش را شاعرانه،روان ،و در قالب تصاویری زیبا به مخاطب میزند.

 

علیرضا شکرریز:

کار زیبایی بود تکنیک همراه با جوهری شعر همراه شده بود و این اعتدال بین تکنیک و جوهره در هر شعری پیدا نمی شود البته نوع رفتار شما با کلمات چندان دلچسب نبود یعنی برای ایجاد معنای چند بعدی ، اقتصاد کلمه رعایت نشده است اما به هرشکل کار لذت بخش و قابل تاملی بود.

 

پروين پورجوادي:

شعر زیبایی از تو خواندم .به نظر می رسد زبان استعاری شاعر واشاره اش به درور ونزدیک برای تبین من ست ،من اول شخص،من متفرد وتنها. این محوریت تا انتهای شعر حفظ می شود بی آرمانگرایی وبی بزرگ نمایی، برشی واقعی وقابل درک از آنچه که یک زن می تواند باشد .
ایماژهای شعر به زیبایی در کنار تصاویر رئال می نشیند پشت بام تن، رودخانه ای بر دوش، پنجره ای توی آینه همکنار بهشتی که زیرپا نیست عکسی که به آدرس دیگری پست می شود و صفحه ی حوادث
احساس در این شعر جریانی زیر پوستی دارد نه چندان غلیان می کند که فرم شعر رمانیک شود و نه نادیده گرفته می شود. لحن شاعر تلخ ست کودکی گوشواره ای ست که درمیدانی فروخته می شود وقصه طناب درازی برگردن وزیبایی حادثه ای در صفحه ی حوادث امیدوارم بودم این روایت تلخ سرانجامی معترض وناخوشنود داشته باشد اما انفعال در سه بند آخر با اولین کلمه ی که شعر باآن شروع می شود در تناقض ست "حتی اگر" ترکیبی ست برای شرح ناسازگاری ناخوشنودی و زیربار نرفتن مولفه ای که شاعر برای ساختن موقعیتی پویا وغیر ایستا آن را به کار برده اما این فضای درخشان تن به رئالیسمی می دهد که انگار در شعر هم نمی توانیم از آن خلاص شویم .

 

عبدالحسین انصاری:

شعر سپید سرودن از دور ساده به نظر می رسد ولی وقتی دست به قلم می شوی میبینی همین آزادی بی حد و حصر در زبان و تصویر و خیال و ... دست و پایت را می بندد. مثلا خلق تصاویری مثل:
از این سر دنیا می‌کشیدی عقب خودت را
و من آن سر، زمین می‌خوردم
به همین راحتی نیست هر چند از دور خیلی ساده به نظر میرسد
شعرت کشف های قابل توجهی داشت ولی زبان بیش از حد سهل و ممتنع بود.
 

 

مرتضی:

1.تقلا برای متفاوت نوشتن!!! وقتی شعراتونو می خونم چنین حسی به من دست می ده. حتی اگر موفقیت آمیز بنویسین!!!مثل تقلا برای تصویر سازی- فرم- دکراسیون - ویترین متن- شیوه استخدام کلمات شعری و... در همین شعر.
2. دریافتید که اندیشه در شعر بسیار مهمه. این تقلای دومی ست که در شعر هاتون موج میزنه. مثل تقلا برای جستن و رهیدن از مقامی که بهشت رو در زیر پای شما قرار داده. شاید این ها برای مخاطب جذابیت داشته باشه به نظر میرسه دست کم اندیشه های عمیق تر و به روزتری بر روی زمین مانده که حکایت و نقا آن ها از این دست نوشته ها برتر باشند.
3. فضای شعر هاتون به صورت غیر متعارف سرد و گر کننده ست..

 

معصومه جمالی مهر:

شعرتان را دوست داشتم. کنایه های دردناک زیادی داشت. برخی از واژگان خواننده را به سمت اندیشیدن بر دنیای اطراف و همین طور خود وجودی در این همه تنهایی عصر حاضر سوق می داد. کنایاتی از قبیل
"از این سر دنیا می‌کشیدی عقب خودت را/و من آن سر، زمین می‌خوردم

"زنی بودم که پشت بام تنم را جمله‌های خیس می‌گرفت
و طناب قصه‌ی درازی بود/ که دور گردنم حلقه می‌شد/زیر پایم می‌توانست بهشت نباشد

اندیشه ی من در ترکیبات به کار رفته آزاد بود که گاهی هم آن طور که می خواهم با آن ارتباط بگیرم و معنایشان کنم. چندان در شعر یا داستان طرفدار پیچیدگی و ابهام کلام نیستم اگرچه که شاید سبک مورد قبول برای یک اثر ( چه شعر یا داستان ) در میان اهل قلم همین ابهام و پیچدگی ها باشد ولی عنصر اندیشه و حرف ارزشمند نهفته درون یک کار برای من کفایت می کند. کار شما هر دو مورد را دارد و البته خواننده را دچار سرگیجه های زبانی هم نمی کند و بسیار آن را می پسندم.
نقد تخصصی تر را هم به صاحب نظران خبره واگذار می کنم.

 

کوشا:

واقعا یه کار متفاوت بود
در کاهای قبلی همیشه مثل همین کار زنانگی به چشم میخورد اما همیشه فریادهایی خونی بود که تصویر و لحن خوندن خواننده رو خشن و با حالت اعتراض میکرد اما تو این شعر این زنانگی رو تونستی به طرزی لطیف برای خواننده روایت کنی و ازین جهت گفتم که متفاوت بود کارت
تصاویر مثل طناب و ... و بازی های کلامی خاص خودت که بازم جلوه ی قشنگی به کلیت کارت داده و متمایز میکنه شعر رو
با یه سری سطرها نتونستم خوب ارتباط برقرار کنم مثل
عکسی که پست میشد به آدرس دیگری

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

 

* گنجشکی با حنجره ی زخمی دومین کتابی است که بعد از" یک دقیقه سکوت ! " از (محمد علی حسنلو) به صورت الکترونیکی منتشر شده است.

شرایط تهیه این کتاب را در سایت کندو ببینید.

به امید حنجره ای که در آن دردناک نباشد صدای این ادبیات...

 

** دو شعرم در چوک بود.

 

*** مونولوگ هایی از فیلم قلم ها (Quills):

Beloved reader 

خواننده عزیزم                                                                       

I leave you now with a tale penned by the Abbe de Coulmier

براتون از قلم پدر کلمیر داستانی را نقل می کنم.

A man who found freedom in the unlikeliest of places:

مردی آزادی را در عجیب ترین مکان ها به دست آورد

At the bottom of an inkwell,

در قعر یک مرکبدان

On the tip of a quill

و بر روی نوک یک قلم پر

However, be forewarned,

 با وجود این آگاه باشید

Its plot is blood-soaked,

داستانش در خون غوطه ور شده

 Its characters depraved,

شخصیت های داستان افراد فاسدی هستند

And its themes… unwholesome at best.

و موضوع داستان ناگوارترین موضوع هاست.

But in order to know virtue,

 اما به منظور شناخت تقوا

We must acquaint ourselves with vice.

ما باید خودمان را با گناه وفساد آشنا کنیم.

Only then can we know the full measure of man.

در آن موقع هست که می توانیم ظرفیت های کامل یک انسان را بشناسیم.

So come

 پس بیایید

I dare you.

من این جرات را به شما هدیه می دهم

Turn the page

ورق بزنید

 

 

 

**** و

 

بشکه بشکه از شراب ترشیده­ی پشتم

                                                                        خورده­ای شاید

که سکسکه از دهانم گرفته­ای

من هر روز دست دست می­کنم

قصد ازدواج ندارد

                                   انگورهای مخفی ِزیر کمرم

وقتی شهر چادر به کمر می­بندد

در خانه­ی اجاره­ای وسط ظرف­ها درحیاط

با خط وسط سینه­ام       به سوی حرم می­دوم

مسابقه­ی حاجات گذاشته­اند

تا آخر خط                  سرنخ سبزی بگیرم

و روسری ربابه را گره بزنم دو قلو بزاید

من اما عشق­بازی نکرده

پسرم آن طرف ایستاده برای یارانه

قصد ازدواج منظور دیگری­ست

حالا هر چه بگویی پیژامه

تنبانت را پهن می­کنم روی بند

و به کشش حسودی می­کنم

آنقدر کش می­آید این ظهر در دهانم

تا خط بیندازد تنبلی بر تنت

تلوتلو دنبال آپارتمانی بیفتی

که شال انداخته سرش               می­دود سمت حرمسرا

بی­چاره ربابه

هر چه می­دوم بیشتر می­رسم

و مثل بید می­لرزد روسری دردستم

 

 

 

پلیوار:

کاش روی بعضی سطرها تامل می کردی بیشتر
براین نظرم اگر کلمه ی "کش" درسطر:آنقدر کش می آید این ظهر دردهانم " رو حذف کنی زیباتر میشه

 

احمدکردزنگنه:

کاربسیارزیبایی خواندم با تصاویری که تامل بر انگیز و تاثیر گذارهستند که البته باتعدیل در زبان به ساختار منسجمتری هم خواهد رسید

 

ناصر نديمي:

خيلي دوست داشتم امروز شعري بخوانم كه بي پرده حرفش را بزند.منسجم باشد و شاعر خيلي رو واژگانش وسواس نداشته باشد.گاهي بايد فقط سرود تا مخاطب را به چالش كشيد.اين شعر از آن دست شعر هايي بود كه بايد چند باري خواند تا بي پردگي اش را نفس كشيد...

 

مرتضی:

افت و خیز گاه و بی گاه شاعر در کلمات به وضوح نشان می دهد که اصلی ترین دغدغه ایشان آفرینش متفاوت در بستر کلمات است. یکی از دلایل عمده که گرایش به ضعف همین دغدغه است.

 

رسول امیری:

با قسمتهایی از محتوای شعر ارتباط برقرارکردم امابا فرم و ساختمان شعر چندان موافق نیستم یه خورده برام ضخمیم به نظر میرسه احساس میکنم لقمه را دور چرخاندی...

 

پگاه بهنامی:

محتوای شعر را دوست داشتم.با این که زبان ساختاری نسبتا دشواری دارد .اما راحت می توان با آن ارتباط برقرار کرد و یک تصویر منسجم در ذهن ایجاد کرد.

 

داوودمحمدی نیا(روشن):

شروع اهنگین وزیبا که با واژارایی"شین"صورت گرفته ودر ادامه خلق تصویروترکیب های نو ...ودیدگاه وسیعی که در به قلم کشیدن این واژه ها قابل حس هستش...وهرچند بعدازاین بشکه های شراب تلوتلو هایی که به دنبال اپارتمانست میتوانست شکل بگیرد....به هر حال سروده ی زیبا ودلنشینی است...

 

حسن سهولی:

شعر زیبا و نمایانی بود شعری که اندیشه و حس شاعر به عنوان نماینده قشری می شد به آن تکیه کرد و واقیعتی را از پس پشت آن دید . زبان شعر کمی متفاوت اندیش و در برخی گزاره ها با ابهام بود.

 

سید حسن سعیدزاده بیدگلی.صهبا :

به نظرم با اسلوب و چارچوب خاصی نه به نفی ونه به تصدیق قدم به عرصه این شعر گذاشته اید با عبارت قریب و بعید.

 

پروین پناهی:

من جهان بینی پشت سطرها را دوست داشتم اما زبانش را نه ..
تصور می کنم نحوه ی بیانی که انتخاب شده حرفش را بسیار مستقیم می زند : مسابقه ی حاجات گذاشتند - من قصد ازدواج نداشت -البته با چند بار باز بینی و نوشتن دوباره ی آن چه می خواهید بگویید حل می شود .

 

حمیدرضا مرتضی پور:

کارایی رو انجام دادی که در کارای قیلی ات هم به چشم می خورند و این نشون میده که این کار رو بلدی . ولی نکته ای که باید به آن دقت کنی اینه که شعر رو نمیگوییم برای اینکه به مخاطب بگوییم ما هم بلدیم و سرکارش بذاریم . هرچند گونه ای از شعرها هم هستند که در آن ما فقط به زیبایی شاعر نگاه می کنیم و لذت می بریم که این از آن نوعش نیست . بهتر این است که شعر گفته شود ...

 

امین:

تزاحم تصویری زیاد داشت
جتما نباید خیلی سخت بیان کرد گاهی معجزه ساده ای تمام خلق را تسخیر خواهد کرد
ساختار زبانی سخت بود هرچند حرفها عامیانه بود ولی عمق داشت
وشاید سیاه مشقی برای رسیدن به زبان

 

علیرضا شکرریز:

اما در این شعر که فرم و ساختار خود را مدیون زبان و برشه های جزء نگری که پیرامون انسان امروز دارد گاهی بازی با جنس کلمات از زیبایی کا ر می کاهد برای مثال (کشش)و (کش)یا (تنبلی بر تنت/تلو تلو...) مشت شاعر را باز کرده است در اصل جایی که زبان ورزی به اندیشه می رسد موفق عمل می کند اما جایی که فقط احساس بازی پیش می آید، برعکس ...
به هر شکل کار قابل تاملی خواندم.

 

حسن آذری:

نمی گویم برای مخاطب یابی شعر بگو اما ((زمان)) مخاطبت را نیز در نظر بگیر.خانم عبدی بیس کارهای شما بنا نهاده شده بر زبان و تئوریهای دهه ی هفتاد هست. متاسفانه از آنها نتوانسته پیشی بگیرد. من می گویم با امکاناتی که شاعران قبلی در زبان بوجود آورده اند بیا فرزند زمان خویشتن باشیم. نحو شکنی ها اگر در خدمت موسیقی زبان باشندو یا اگر زیر پوستی اتفاق بیفتند نه برای به رخ کشیدن تکنیک شاعر و تظاهربه قدرتش خیلی هم خوبه به نظر من.ازدحام تصاویر و استفاده از تصاویر بعیددر شعر می تواند به نقطه ی ضعف اثر تبدیل شود اگر نتوانیم خوب از آین تصاویر بهره ببریم.
به اندیشه جاری در اثر احترام می گذارم و به شاعرش آفرین می گویم.

 

کروب رضایی:

 سروده ای دردمند با زبانی دشوار و احتمالا خاص شاعر محترم...... در فضایی ژورنالیستی راوی مشکلات اجتماعی از منظر شاعر بود البته من همیشه معتقد به این بوده و هستم که شاعر زبان گویای برداشت هایی است که خود آن فضا ها را درک کرده و از آن رنج برده است و با آن زندگی کرده و در این فضا هر چه می خواهد دل تنگش می سراید و اینکه به هیچ اداب و ترتیبی که او را مرتکب لغزش در نوع گفتارش کند ...تن ندهد ....از بعضی تصاویر که گاهی بی آنکه حسی شاعرانه به مخاطب عرضه نماید و این شاید بخاطر نوع سوژ ه ای است که شاعر در آن فضا به کلمات شخصیت و جان بخشیده که بگذریم ماحصل کلام شیرین و صد البته انسانی بود.

 

کورش جوادی:

من به دلیل اینکه این فیلم رو بیشتر از 50 بار دیدم
با شعرت ارتباط خوبی بر قرار کردم
مخصوصا این قسمت
.
قصد ازدواج ندارد

انگورهای مخفی ِزیر کمرم
.
من رو به یاد شراب خوردن نویسنده و کشیش انداخت

  

حسن:

با وجود زبان ثقیل نوشته اما بسیار زیبا بود فقط گاهی بیش از اندازه رک حرف زدن باعث زده گی خواننده میشه وقتی قرار است اجتماعی بنویسیم باید اجتماعی بنویسیم

 

ایمان عباس پی:

شعری خواندم که بی پرده مرا به عصیان مولف رهنمون می شد و بی حجاب از اندیشه های سراینده خبر می داد.
زبان بر پایه اندیشه و ذهن مولف به گردش در آن در می امد و این به من نوید سطور زیبا را می داد.
اما گاه از بازی زبانی بوی بد زبان بازی می آمد و کار را به تصنع و اطاله می کشید و این جایی بود که ضربه را بر پیکر نحیف و بی دفاع اثر حس می کردم که اگر نبود جسارت طلبی ذهن مولف، قطعا کار به کنار گذاردن ها می رسید.
به هر روی اثر را شایسته تامل و دوباره خوانی یافتم و این یعنی اگر چه گسستگی و تطاول مناظر به خدشه دار کردن اثر پرداخته بودند ولی ذهنیت سراینده و زبان اثر و انتخاب زاویه ی نگاه و اندک تقدس زدایی سطحی جاری در اثر آن را شایسته ی این تامل کرده بودند.
لذت بردم و بهتر ها را منتظرم.
باز اگر چه حربه ی نگاه جنسی را در شعر نمی پسندم از زاویه ی نفی تقدس به آن نگریستم.

 

نيروان:

هجوم اين همه واژه، به يك باره در يك گزاره ي شعري تا اندازه اي منِ مخاطب را سردرگم كرده است
نمي دانم اين ضعفِ سروده ي شماست
يا خاصيتش
شايد بايد بيش تر تأمل كنم
به گمانم بيش تر به سروده هايي شبيه است كه دوره اي دادائيست ها به تصادفِ پيشامدِ واژه گان مي سرودند
شايد!

 

 احد رئیسی:

در رابطه با شعر هم میگم که با نوعی از این پیشنهاد روبروییم که گاه سنت های فکری رو نشانه میره و گاه کاستی های بشر امروز، که شرایط این توپیدن ها(در متن) لمس جوانب زندگی در جریان و داشتن جسارت شاعرانه و البته یک نگاه زیباوزشت شناختی خاص امروز!
قدری جزئی تر که به متن نگاه کنیم سطرهایی هستند که برخوردهای کلیشه با عناصر بیرونی و درونی متن را برنمی تابد:

"انگورهای مخفی ِزیر کمرم"
و
"با خط وسط سینه­ام به سوی حرم می­دوم"
و
"حالا هر چه بگویی پیژامه

تنبانت را پهن می­کنم روی بند

و به کشش حسودی می­کنم"
(که کاش "کش" آمده بود)
و
"بی­چاره ربابه

هر چه می­دوم بیشتر می­رسم"

 

مینا درعلی:

شعر خوب بود اما اضافات واژه و سطر زیاد داشت . کوتاهتر و قاطع تر شود ماندگار تر می شود.

 

سید محمدرضا حسن زاده:

سروده شما یک شعر است. می توان نام شعر آن هم زیبا بر آن گذاشت. اما بنظرم شاعره محترم، ساده گویی را با ساده نگری اشتباه گرفته است. شعر شما دارای تصاویر متععد و بکری ست که زیاد شدن آنها ذهن مخاطب را گیج می کند.
شعر نباید مستقیم گویی کند و به همه چیز را در نگاه اول فاش کند اما این عمق بخشیدن به کلمات را اگر تا حد افراط انجام دهیم بدون جهت پیچیدگی را زیاد کردیم.
شعرتان بسیار بی پرواست، فقط اگر با ساختار امروزی نقش ببندد بهتر می تواند ارتباط برقرار کند.

 

طهمورث:

شعری خواندم که به دو دلیل شعر کاملی نبود و فکر میکنم در جایی عمق بیش از حد ودور از ذهن و در جایی زرو بودن و به حرف کشاندن شعر اسیب میزند/ اما ان دو 1-فاصله زیاد بین پاراگراف ها به لحاظ معنایی و چه در لفظ / عدم پیوستگی و ایستگاه تامین معنا در فاصله پاراگراف ها2- در جاهایی شعر بیش از حد شخصی شده و همین طور بازگویی مسایل روزانه به زبانی غیر شاعرانه لااقل در کل متن.

 

سید مسعود حسینی:

راستش سختمه بگم شعر بود :
توی اثرت مفهوم خوبی بود که متاسفانه به علت ضعف تصویر پردازی ، از شاعرانگی دورش کرده بودی ...
به جای اینکه مستقیم از ازدواج استفاده کنی فضاسازی می کردی بهتر بود ...
ظرفیت های خوبی برای مفهوم سازی داری و و راحت بودنت رو با کلمات دوست داشتم ...
راستی برای سهولت در خواندن بین ( ه ) ها و ( ای ) یا ( ی ) بعدش فاصله بذاری بهتره 

 

محمد تقي قشقايي:

 اما در مورد شعر، اين سطرها نشان مي دهد كه خالق شان بي دغدغه نيست، اتفاقا پر است از منشي كه برايش انسانها و دلمشغولي هايشان و مخصوصا دلمشغولي هاي حسي شان اهميت دارد. هرچند كه اگر در عمود شعر وحدت گفتاري بيشتر بود و انديشه سر راست تر و بي پيرايه تر به مخاطب انتقال پيدا مي كرد نمودش در شعر بيشتر بود.
جسارتا در چند سطر فاصله تايپ را بدهيد كه حروف ه و ي از هم تفكيك شوند.
"ترشيدهي" و " گرفتهاي"و"مسابقهي" و"گذاشتهاند" از اين دسته اند.

 

احسان براهیمی:

در شعر با آشوبی روبرو هستم که شرایط امروز نسلی سرگردان را منعکس می کند.

 

فرهاد:

کار خوبی است با در نظر گرفتن مناسبات و در هم تنیدگیهایی که در این متن نشان داده شده است. ولی این کار یک خط روایی داستان گونه دارد و هر چه به پایان نزدیک می شود بیشتر خودش را نشان می دهد. من فکر میکنم این اثر یک قالب کاملا رئال دارد و جان کلام از داخل همین کوچه قدیمی شیر نوشیده است.

 

مجید اسکندری:

این سطرها به نظرم برجسته بودند:
که سکسکه از دهانم گرفته­ ای
مسابقه­ ی حاجات گذاشته ­اند

تا آخر خط سرنخ سبزی بگیرم
من اما عشق­بازی نکرده

پسرم آن طرف ایستاده برای یارانه

قصد ازدواج منظور دیگری­ست.
اما دیالوگهایی از کوئیلیست...
کاملا مطمئن نیستم منظور شما از پست این دیالوگ چیست،اما نظر خودم را می گویم.پس از قرون تاریک وسطی و شروع رنسانس در غرب،این فرهنگ از یوغ اگیزسیون و تفتیش عقاید ره شده شروع به حذف و پاک کردن آثار تاریک تاریخی این قرون نمود و در راستای این باز ساخت فرهنگ تا آنجا پیش رفت که تمام مولفه های کاتولیسیسم را بدون گزینش و یکسره حذف نماید.و تا آنجا پیش رفت که در مثل "از آنسوی بام سقوط کرد"و حتی عنصری به نام خدا را از حیطه ی عقلانیت بیرون گذارد.این حرکت بر اساس نگرش اخیربعدها و به مرور در فرهنگ و به خصوص فلسفه ی غرب متجلی شد و به فراخور آن در آثار ادبی و هنری و نمایشی و داستانی رسوب نمود.بر این اساس خداوند موجودی گاها غایب و درونیست و اخلاقیات نیز امری نسبی است(چنانکه نیچه به عنوان شیخ پرزنتالیسم(نسبیت گرایی)قائل به چنین تفکریست)نگاهی به آثار ادبی بزرگان و مشاهیر غرب مانند آندره زیددر مائده های زمینی و یا سارتر در نمایشنامه ی شیطان و خدا و بسیاری از آثارش یا کزانتیاکیس در آخرین وسوسه ی مسیح،مارسل پروست در رمان بلند و چند قسمتی سدوم و عموره،کاملا ناتواتی خداوند و نسبیت اخلاقیات و اصالت احساس و تمایلات انسان و خواسته های انسان به هر شکل و گونه را فریاد می زند...

گر چه تفکر ممزوج شده با درصدی الحاد رفتاری رفت و برگشتی و سینوسی نسبت به مسئله خداوند ارائه میدهد اما همواره بر همان اصالت انسان به جای خدا و نسبیت در اخلاق تاکید می ورزد...دلیل اینهمه گریز غرب پس از رنسانس از دین و مولفه های آن و اصالت مداری انسان به جای خدا نیز با نگاهی اجمالی در یک جواب خلاصه می شود...غرب به جای گریز از نمادهای دیوانه وار انگزیسیون و تفتیش عقاید کلیسا ترجیح داد تا تمام الهویت بگریزد تا در آینده چنین نکبتی به نام "کلیسای مسلط"دیگر دامنگیرش نشود،حال به اشتباه یا درست به بحثی بلند و تاریخی-فلسفی-و جامعه شناسی محتاج است که در ظرفیت یک کامنت نمی گنجد...فیلم کوئلیست هم با فرمی قوی باز هم نشتر به همین زخم کهنه می زند و اینبار نماد رهایی و آزادی "کوئیلیس"نویسنده ی به ظاهر منحرف و مقیم آسایشگاه روانیست که با آثارش همان نسبیت در اخلاق و اصالت خواست بشر را به تکرار و تکرار فریاد می زند،و باز هم آنکس که بر خلاف داشته ها و آموزه ها مقهور مانیفست کوئیلیس و غریزه انسانی می شود و از "ایمان" به "شک" پا می گذارد همان کشیش آسایشگاه است...و آنکه در آخر پیروز می شود حتی به بهای نگاشتن با خون خود بر ملحفه ها و نزدیک شدن به مرگ کوئیلیس است...جابجایی قهرمان و صفات آن بر اساس همین نسبیت در اخلاق دیریست در سینمای غرب و به خصوص هالیوود رخ داده و "کوئلیس" اولین نسخه مبنی بر این فلسفه نبوده و نخواهد بود.در این اثنا آنچه باز هم پیروز است اصالت انسان و تمایلات انسانی به جای اخلاقیات است و آیا اینکه این رویکرد در هنر ، فلسفه،ادبیات و تاریخ،از لحاظ "هدف غایی" آن آیا تاثیری مثبت یا منفی در صفحه ی ذهن انسان باقی می گذارد؟باز هم در این مقال نمی گنجد...

 

حسن پاکزاد:

اول یه انتقاد بکنم از فونت یا نوع نوشتن شما ،که مخاطب رو موقع خوندن به دردسر میندازه .حتی گاهی به اشتباه!
همون اول شعر: "خورده­ای شاید" "خورده ­ای شاید"واقعا میشه در هردو صورت درنظر گرفت!
یا: "اجارهای" "اجاره ای"..

من فیلمو ندیدم و این شاید بهتر باشه چون نمیشه همیشه فیلمو به شعر سنجاق کرد

فضای اجتماعی کار بارز بود
توو تم های اجتماعی که شاعر میخواد حرف بزنه بالطبع مضمون حرف اول شاعر ه،
و برای برقراری این ارتباط بهتره که زبان دست یافتنی تر باشه
زبان کار به کلمات و کاراکترهای شعر چندان نزدیک نبود(ربابه.حرمسرا.پیژامه.عشقبازی..)
علت این دوگانگی چیه؟
شاید در خوش بینانه ترین حالت بخوایم بگیم که شاعر داره تقابل سنت و مدرنیته رو نشون میده و یا سنت رو به چالش میکشه
اما این بخشی از قضیه ست و تمام کار نیست

فضای بی پروایی که دارید توو کارای قبلی تونم دیدم .جسارت در شعر خیلی خوبه اما باید مواظب اونطرف پشت بام هم بود !

شعر دارای دو بستر ه.گاهی بستر کار عاشقانه-انتقادی میشه ومضمون اجتماعی در اون اتفاق می افته و گاهی برعکس
بستر اجتماع ست و تم عاشقانه وسردیهای اون در این بستر رخ میده

از علائم نگارشی هم استفاده بشه،خوبه به خوانش بهتر شعر کمک میکنه

در کل، کارهایی که اندیشه پشتشون دارند قابل تامل اند

 

کیوان عابدی:

مفهوم و معنای محتوایی شعر برای ذهن من آشناست.چرا که گوشه هایی از سنت را مینواخت و همواره ادبیات و مضامین و تعابیری که رنگ و لعاب هر چند کمرنگ سنتی دارند برای من قابل احترام و مقدسند.شما قاعدتا تصاویری از گذشته به خاطر داشته اید که بنا به اتفاقی یا یادبودی/ شعر شده اند.که البته این فرایندی خوب و قشنگ است.من از چشم عوام که بنگرم /شعر دارای باری مبهم و پراکنده است.یعنی نمیتوان آن را راحت دید و فهمید و از فهم و گشایش مفاهیم و تعابیر لذت برد.اگر هم با چشمان خودم نگاه بکنم/شعر دارای اضافاتیست که گهگاه ذهنم را به این سو و آن سو پرتاب میکند.من فکر میکنم شعر به اندازه ی ازدیاد کلمات/حرف نداشت برای گفتن.هرچند موضوعیست که میتوان آن را بسیار پرداخت. البته تا جایی که به حالات روایی و حشو نینجامد.در ابتدای شعر"بشکه بشکه"قید مناسبی نیست و به نظرم درخور این جایگاه نیست که شعر را آغاز کند.شعر از مکانی شروع میشود و قرار است به جایی برسد که البته میرسد."انگورهای مخفی زیر کمرم"تعبیر بسیار زیبایی بود.آفرین.
ربط "خط وسط سینه "با تصویرهای پیرامونی اش را کمی خام و بی ربط میدانم.
"مسابقه ی حاجات گذاشته اند "یا "ایستادن پسر برای یارانه"مفاهیمی هستند که هرچند ملموسند/اما با محیط خود در این شعر سازگاری ندارند .
تصاویر و درکی که ساخته بودید از "حرم...حرمسرا...گره زدن روسری...پهن کردن تنبان ...لرزش روسری و ..."را بسیار شاعرانه دیدم و این برهان قاطعیست بر این که شما تمام نگاهتان را با سنگ محک شعر میسنجید.
شعر شما دارای تکرارهای نامرءی است و به نظر میاد استفاده از تجددهای سطحی و تکرار مکررات کلیشه ای و چندباره ی "بشکه بشکه...تلو تلو...دست دست..."در خور نباشه.

نکته ی بعدی عبارت پیژامه
است .میدانم شما تعمدا آن را طوری تایپ کرده اید که به تلفظ رایج نزدیک باشد.اما به نظرم میتوانمست جایگزین های خیلی بهتری داشته باشد.
در مجموع فضای شعر و تصاویر و عناصر شعر را دوست دارم.اما زبان و زمان شعر را خیر.مفهوم و موضوع شعر چیزی نبود که با روایت چند بعدی بیان شود.من دوست داشتم بنشینم توی یک حیاط که بوی خاک میدهد و با ربابه عشق بازی کنم.هرچند که تلاش شما برای اینکه شعر ساختمندی بسرایید ستودنیست.و انصافا هم شعر دارای بن مایه ای تفکر آمیز هست.

 

محمدعلي استجلو:

كارتو چند بار خوندم و تا حدودي با حرفهاي آقاي پاكزاد موافقم كار تامل برانگيزي بود بخصوص براي من كه طرفدار كارهاي انديشه اي هستم ابهام در شعر خوبست اما تا جايي كه به شعر لطمه وارد نكنه و به معما تبديل نشه
در گاهي اوقات احساس ميكنم ميشود ساده تر نوشت و خواننده را به سمتي سوق ندهد كه پازل وار واژه ها را دركنار هم بچيند تا ارتباط آنها را پيدا كند به نظرم شاعر بايد انديشه را در عين ساده نوشتن به كار بگيرد براي مثال يه شعري از اورهان ولي شاعر تركيه ميارم

اول يك طبقه بود
دو طبقه
سه طبقه...
برادرم
وطنم اوج ميگيرد.

 

فرشيد جوانبخش:

كار خيلي بدي بود خانم عبدي ، كار قبليتان به نسبت كار بهتري بود ، البته اگر حافظه ام درست ياري ام كرده باشد . هيچ شعريتي در اين متن نديدم ، تصاوير غير قابل ملموس و نازيبا كه خلقشان بيشتر انسان را به تعجب وا ميداشت ! و متعاقبا نا مربوطي و نا متجانس بودن فضاها - البته اگر قائل به خلق فضايي در اين شعر باشيم - هيچ منطقي را بر نمي تابيد ! ..احساس مي كنم در اين نوشته بيشتر در پي خلق يك فضاي روان پريش و غير قابل دسترس بوديد ! در ضمن شما با نحو زبان بازي مي كنيد و نه با خود زبان . پيچيده گي هاي نحوي اگر بدون هدف و تنها از روي سرگرمي باشد هرگز به خلق زيبايي منجر نمي شود .

 

عبدالحسین فخرائی:

خانم عبدی!
.
قبلن هم گفتم ؛ من زبان شکل یافته ات را سوای آنچه بعضی بی پردگییش می خوانند تحسین می کنم.
من با شعر متعالی تو در فرم و ساختار نفس می کشم...

 

مسعود اسلامي:

شعري با تصاوير در هم تنيده اي را خواندم مثل هميشه از داشته هاي زباني استفاده بهينه شده بود ولي تعدد تصاوير بعضا اذيت ميكرد ذهنيت اجتمايي خوبي داشت ميشد منسجم تر از اين باشد .

 

معصومه جمالی مهر:

شعرتان درون مایه ی تامل برانگیزی دارد با کنایه و طنزی تلخ. اما بهتر است با یک بازبینی دوباره کار را با انسجام بیشتر و تغییر نظر در بعضی کلمات زیباتر کنید. به هر ترتیب سبک متفاوتی از گذشته بود و برایم جالب نمود.

 

ابوالقاسم خورشیدی:

کار زیبای خواندم۰کار زیبائی که بنا به چند دلیل ساختار یک شعر قوی را با وسواس های شاعر و ترس از تغییر گفتار رو به کمرنگی کشاند۰صراحت در گفتار میتواند زیبا باشد به شرطی که شاعر از سایر تکنیک ها نهایت بهره را ببرد،بطوریکه جسوربودن شاعر در تصویرهای ارائه شده قابل لمس باشد۰درکل شعری خواندم زیبا که جای کار دارد۰

 

جواد رحمتی:

از نگاه نظم وا گرایی و آشنا زدایی در ابتدا شعر(بشکه و شراب ترشیده)انتظار می رفت با یک شعر کاملا .آرکائیک مدرن در زبان رو برو هستیم و بازی زیبای ابژه ها در تقابل با سابژه های خود/که این خط روایی زیبا تا میانه ی شعر توانسته بود ،بودگی خود را حفظ کند،و از(روی بند-کش)در دام ریتم و رقص ایماژ های هم قبیله افتاد.شعر خط پیرنگ اثبات شده ای نداشت و اگر نشانه ای هم دیده می شد،مخاطب را در سر گشتگی نشانه ها فرو می برد.

 

مسیح مکی زاده:

این شعر را که می خوانم انگار داری خوابت را برایم تعریف می کنی. سراسر آرزوهایی را می بینم که پیش از تحقق یافتن به صحنه ی بعدی خواب تبدیل می شوند. این حاشیه نیست. تکنیک خواب است. میل را به وجود می آورد، می دواند و پیش از ارضاء به صحنه ای دیگر ورق می خورد. "من عشق بازی نکرده ام ولی پسرم......"." مسابقه ی حاجات". "روسری ربابه"."این دست آن دست می کنم و قصد ازدواج ندارد". و ...
این روسری روبابه در دست تو چه می کند؟ پرده ی حجابش! معصومیتش! فقدانش! و فقدانت! آفرین استعاره ی خوبی بود. "دو قلو بزاید" کسی که هرچه عشق بازی می کند کسی را ندارد تا در صف یارانه بایستد. و تو که عشق بازی نکرده ای.
این سر نخ سبز که به دست می آوری، به کجا می بندی؟ دور مچ یا دور میله های حرم؟ به کجا راهی ات می کند؟ خیابان ها یا بهشت؟

 

شهرام زارعی:

شعر قابل تاملی خواندم که مضمونی زنانه دارد فرم نوشتاری اثر کماکان همان است که همیشه از شما انتظار می رود این شعر از آن دست کارهایی ست که سر رشته ی داستان را به اطراف رها نکرده و در مسیر مشخصی هدایت می شود.

 

کبری فدوی:

پاسترناک میگوید شگفتی هنر در غیره منتظره آن است میدامنم شاید این تعریف جامعی نباشه اما همه ما به نوعی معتقدیم زیبای در غیر منتظره بودن آنچه ما فکرش را نمیکنیم اتفاق بیفتد که در این شعر این اتفاق نیفتاده بود و زبان کارگرد اصلی خود در شعر عمل نکرده بود. اما از نکات خوب این شعر داشتن یک خط داستانی به دین معنا که می توان حرکت را از ابتدا تا آخر ودر نهایت شعر را در ک کرد.

 

شهرام معقول:

با عرض پوزش بابت تاخیر، شعر را خواندم، انتظار داشتم جایی از شعر یقه ام را بگیرد و مرا نگه دارد و به آخر نرسیده برگرداند و باز این گونه تکرارش کند و این کار را با من نکرد در کل کار ضعیفی هم نبود و نمی شد ایرادی هم بر این کار وارد دانست.

 

زهره میرعیسی خانی:

شعرت رو خوندم و دوستش داشتم
به نظرم تصویرهایی که میدی جالب هستند و کاملن موضوع رو می رسونن ولی در بعضی جاها شعر دچار یه گنگی هست
شاید در رساندن منظورت از تشبیه یا مجازی استفاده کردی که این گنگی رو بیشتر میکنه.

 

ونوس رستمی:

قدیم ها میگفتن شاعر از خود بی خود میشه وقتی شعر میگه..اما بعدها به این نتیجه رسیدن که تفکر اصلی شعر از مثل وحی یک دفعه سر میزنه و بعد با ذهن شاعر که کلی تمرین کرده و نوشته به کلمات نظم میده..کلمه ها جادوگرن..پس باید به ظرفیت کلمات توجه کرد ..بعضی کلمه ها بودنشان تو شعر بنظرمن شعرو منحرف میکنه..هرچند ممکنه خیلی ها بخاطر جسارت تو استفاده از کلمات تشویقمون کنن..اما این تشویق مقطعیه.


 

عبدالحسین انصاری:

کار خوبی خوندم ولی یه جاهایی عریان گویی ها هنری نیست مثلا خط وسط سینه ام
رو شاید میشد با استفاده از عناصری که همین تصویر رو به مخاطب بده و البته قابل تاویل باشه جایگزین کرد

 

محبوبه حدادی:

بیچاره ربابه رو خوندم. این بیچارگی من رو به فکر فرو برد و خوشحالم که بیچارگی اش منجر به خلق این شعر شده.

من اینجا شعر متفاوتی از تو می خونم با زبانی متفاوت و فضا سازی و ترکیب های خاص.
این هنر دوست شاعر من رو نشون می ده که می تونه تو فضاهای مختلف و با زبان های متفاوت به بیان دغدغه هاش بپردازه و در عین حال خوده اصلیش رو گم نکنه.

سطر های خوبی داشت این شعر و در جایگاه خودش یه شعر کامل به حساب.
پس دست بهش نزن!
هر کی گفته این شعر انسجام معنا نداره، دچار دوگانگی زبان شده، چرا شاعر حرفش رو صریح نزده، یا با شعر ارتباط برقرار نکرده (که در این صورت باید بگم: آخه شعر از این این روون تر چی میشه؟) و یا هیچی نمی گم.

 

مینوجمال زاده:

مرسی از دعوتت.بعضی جاها میشد تک به تک سطرهای خوبی دید اما متاسفانه کار به زبان وبیان مخصوصی که مختص ومنحصر به خود شاعر باشه نرسیده.و خط ارتباط در جاهایی از کار گم میشه.به عنوان یک نکته فکر میکنم اگه توی شیوه ی نگارش کارت یه کم تجدیدنظر کنی بهتر باشه.

 

 

ابراهیم بابلی:

شعر با محتوای بسیار عمیق و تصاویر ساده ای که در مدرنیته ی این روزها دست از سر آدمهایش بر نمی دارد لذت زیادی به من هدیه داد . حرفهایی که نمی دانستم چگونه باید بزنم . ابهام ها غالبا به جا آمده اند و شاخه های ذهن را به سمت جاهایی که در اقلیم خواننده دیده می شود می گستراند . تنه ی شعر بسیار قوی است .

 

احسان حقیقی:

با عرض معذرت این کار را اصلا شعر نمی دانم تصاویر گنگی که جز گیجی مخاطب هیچ چیز دیگری را به دنبال نخواهد داشت از شراب پشتم نوشیده ای یعنی چه؟؟؟ آیا این از ادب و چیزی که ادبیات بشود نامش را نهاد دور نیست می خواسته ای جسارت به خرج دهی که انگورهای زیر کمرت را به فروش گذاشته ای که این اصلا نامش جسارت نیست تصویرهایت اصلا قرینه ندارد و در بعضی از بندها اصلا به معنا و کل اثر کمک نکرده ای هیچ اثرت را روبه فضا های کشانده ای که اصلا ربطی به موضوع ندارد من نمی توانم نام این اثر را شعر بگذارم زیرا بسیار از شعریت دور است با این که سخت موافق نو آوری در زبان هستم اما در این کار جز پراکنده گویی چیز خاص دیگه ای پیدا نکردم
موفق باشی
در کارهای بعدی بیشتر دقت کن که کدام تصویر چرا و در کجا باید بیاید که مخاطب را میخکوب کند و جسارت این چیزی نیست که تو در کارت آورده ای جسارت رااز فروغ بگیر و به کار ببر.

 

حافظ عظیمی:

اثر شما را با دقت و لذت مطالعه کردم
دردی در این اثر جریان دارد که شاید پیش از به اشتراک گذاشتنش در خود شاعر رسوب کرده است. دردی از میان بخشی از جامعه که المان های مطروحه ی آن در متن در بسیاری از نقاط آشناست و مخاطب حداقل یکی از آن ها را با چشم های خودش دیده است.
نکته ای که در این دست شعرها مطرح است این است که تا چه اندازه این درد در متن جهان شمول شده است؟ در واقع پا را از متنی ایرانی و یا منطقه ای فرا تر گذاشته و درد مشترکی از انسان را بیان می کند؟
این امر مستلزم بررسی المان هایی ست که شاعر برای ساخت فضا در متن خود از آن ها بهره برده است. در واقع در این دست کارها هرچه المان های مورد استفاده از حوزه ای خاص(که می تواند مربوط به به یک منطقه، فرهنگ، ملیت، کشور و یا قوم باشد) دوری گزینند اثر رقم خورده می تواند به اثری با قابلیت ترجمه ی دردی مشترک نزدیک تر گردد. با این وجود این بدین معنا نیست که شاعر نمی تواند و یا اجازه ندارد از المان های بومی برای طرح موضوع استفاده نماید. این امر تنها زمانی معنا می یابد که وی نگاهی گسترده تر و فراملیتی به موضوع داشته باشد.

 

حسین دامنجانی:

از در کنار هم قرار دادن این کلمات بی نهایت دست خورده، بکارتی خلق کرده ای که برایم عجیب است.

 

محمود:

من نمیدونم بشکه بشکه از شراب ترشیده پشتم خورده ای شاید چه معنی میده ؟ویا انگورهای مخفی زیر کمرم !میشه لحن شعر های شمارو دربین خیلی از شعرها شناخت واین هم میتونه خوب باشه و هم اینکه نشان از این داره که شعرهای شما دارن کانالیزه میشن برای مثال همیشه انتظار یه نوع میوه با کارکرد وتشبیه و تصویرسازی جدید دراثار شما هست شما در انتخاب سوژه ها خیلی خلاقیت به خرج میدین و روایتگر خوبی هستین اما تصویرها و کشف های گیج کننده و زبان پیچیده شما از بار زیبایی شعرهای شما کم میکنه و لقمه رو دور سر میچرخونین وارتباط رو با مخاطب از دست میدین .

 

زهرا غفاری:

 

خواندم و لذت بردم اما به زعم من شعريتش كم بود البته وظيفه ي ما اين نيس بگيم شعره يانه بالاخره يه چيزيه كه نوشته شده

 

 

 

روشن بین مرتضی:

 

مثل همیشه صادقی و خودتی و جسور و بی باک
خاصیت این شعر در ذات شاعرش آمیخته شده.تو شاعر جنس خودتی و شاعر درد جنس خودت و من این خاصیت رو دوست دارم.
و اما در مورد شعر.به نظرمن شعر تا سطر (و روسری ربابه را گره بزنم دوقولو بزاید) داشت روان و شسته رفته پیش می رفت اما بعد از اون کاربرای مخاطب سخت تر شده ولی بازم تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی اون شیرینی رو برای من نداشت البته از نظر روایت نه محتوا....نکته ی دیگر اینکه در بکار گیری کلمات باید تامل بیشتری میشد البته این مورد زیاد محسوس نبود در این کار بجز از یک مورد اون هم در مورد کلمه ی یارانه به نظرم پسرم آن طرف ایستاده کفایت می کرد و مضمونی که می خواستید با آوردن کلمه ی یارانه برسونید به اندازه ی کافی تو روایت به زیبایی آوردید و اما نکته ی آخر اینکه از سطر پسرم آن طرف اسیتاده به بعد کار انگار یه جورایی از دست شاعر در رفته بعد اون سطر من به عنوان مخاطب توی سه تا فضا قرار گرفتم فضای اول از حالا هرچه بگویی شروع و به تلو تلو دنبال آپارتمانی بیفتی ختم.فضای دوم سطر بعدیش و فضای سوم بیچاره ربابه تا انتهای کار بود که باز هم تونستم فقط با فضای سوم ارتباط برقرار کنم....در پایان باز هم ازت ممنونم که لذت خوندن سطر های زیبارو به من بخشیدی.

 

 

کوشا:

 

آنقدر کش می­آید این ظهر در دهانم
تا خط بیندازد تنبلی بر تنت

ترکبیبها و تعابیرت همیشه خاص خودت بوده اما همونطور که قبلا هم گفتم بعضی وقتا اونقدر مطلبو میپیچونی که من لای سطرهای شعرت گره میخورم واین یه نکته ی مثبته نه منفی...! از این جهت که ذهن فوق العاده ریزبین و بازیگوشی داری این باعث میشه بتونی یه حرف رو به چند شکل مختلف بگی و اگه ازش ایرادی گرفته شد با کمی سعی به شکلی بهتر درش بیاری
اما با استاد خودم مسعود حسینی موافقم این شعرت زیاد تصویری نبود و همین از زیبایی کار کم میکنه
اما زبانت و ترکیبهات رو همیشه دوس دارم
بازم مثل قبل... میتونست کوتاه تر و تاثیر گذار تر باشه
به قول یکی از دوستان این نکته در موزد شعر سپید صدق نمیکنه: (هرچه بلندتر زیباتر)

 

 

رامین محمدی:

 

 صرف نظر از محتوا : 1 - از بازیهای زبانی ات در شعر لذت بردم 2 - تلاش شما در بکار بردن کلمات هم تراز یا هم قافیه و حتی هم قیافه زیبا بود ولی تاثیر گذار نبود 3 - از بینش شماد در این شعر و دست اویز قرار دادن چیزهای خیلی معمولی مثل دستمال ربابه و .. ستودنی است و نقطه قوت شعر شما به نظرم همین گزینه اخر هم هست
4 - روی محتوا و سلیقه مخاطب حرفه ای امروز در چینش مصاریع اگر بیشتر کار کنید موفق تر هم می شوید ..

 

 

 

مجید ذوالفقاری:

 

شعرتان کلیتی ناب و ملموس دارد.یک مکاشفه شهری از روزمرگیست گویا.یک تفسیر پاپ آرت از کش بیژامه ای که بر بدنی خط می اندازد.
ذهن فعال شاعر بیرون ا ز شعرش جولان میدهد.هرچند شعر فریاد هوش و فلسفه نیست اما......بسیار دوستش داشتم چون قرار نیست شعر فریاد هوش و فلسفه باشد." تنبانت را پنهان میکنم روی بند- و به کشش حسودی میکنم" شعرتان را چندبار جویدم پیش از بلعیدن.تکه غذایی خوشمزه نبود.مثل یک آدامس میشود بسیار جویدش.

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]
 

پیراهنی که خالی می شود از من

ماجرایی ست عاشقانه

یا دلایل کافی وجود ندارد برای تاخیر ساعت چند؟

وقتی پاهای من به عصر حجر چسبیده

سنگ اول را تو بزن

خواستم مجسمه ی عشق باشم               وسط میدان شهر

از دهانم گل و بوسه بریزد

چند پرنده هم پر بکشد از سینه ام اما

کشیده ام سمت جد گریز پا

و ته چهره ای که پشت ابر مانده

                                           به قاضی پرونده اخم می کند

مگر نه اینکه ادامه ام زنگ بخورد

قرار با پاکت سیگاررا

                              نخ به نخ خیانت کند    

و جرعه جرعه برگردد به عکس روی تمبر

این نامه برای تو

اسنادی جمع کرده ام

تا بدانی دل تنگ چه پرونده ها که ندارد

با سکه ای که می اندازی در تنم

ماشین عشق ورزی ام

شش دانگ من شاید به نام توست             

                                            که در قلبم دنبال معدنی؟

باروت می چرخد در رگم

و زیر ناخن هام کارگران خسته زمزمه می کنند                نامه ای برای تو

سمت میزی که قاضی پشتش ترش کرده

روی استخوان سینه ام شرط بسته ای

بستگی به سرنوشت دارد

پشت به پشت کبریت بکشم

یا رو به آسمان از محضرتاریخ

                                       پوزش بطلبم

 

 

ابراهیم عالی پور:

اگه بخوام روی شعر اسم بذارم
شعر ماشینی یا مکانیکی
از شعرهای قبلیت بیشتر از اینها لذت میبردم توی این احساس کردم دارن باهاکم جنگ میکنن خیلی خشک بود.

 

شهرام زارعی:

کارهایتان روز به روز قوی تر می شوند شما شاعر دردها هستید و راوی غصه ها و سرخوردگی های زنان ، چیزی که از شما به خوبی در تارو پود این شعر نفوذ کرده ،ابتدای شعر زیبا آغاز شده که تاثیرگزار است و به تعبیری نقش لوکوموتیو شعر را بازی می کند
از زیباترین قمست های شعر که تصویر و مفهوم عمیقی در خود دارد می توان به اینجا اشاره داشت
باروت می چرخد در رگم
و زیر ناخن هام کارگران خسته زمزمه می کنند
ودر انتها نیز شعر با کنایه ای که بهتر می بینم باز نشود مناسب با این روایت حزن آلود و اعتراضی ، به پایان می رسد.

 

مسعود اسلامي:

متن عاشقانه ي خواندم كه شاعر با جسارت تمام با استفاده از بار زباني نرم و لطيف در اغلب مصرع ها به شعر رسيده بود .

 

حسن سهولی:

شعر زیبایی بود تصویرهای خوبی داشت و زبان شعر ساده بود و روان با متفاوت اندیشی خاص خود.

 

احسان مهديان:

ميدانيد اين كارهاي آخرتان را به دليل پراختن به تكنيك و زبان بيشتر از كارهايي كه به مفاهيم كليشه اي و معاني از دست رفته مي پردازند پسنديدم و مي خوانم
اميدوارم شرايط اجازه دهد بصورت بجزا بتوان به اين دست كارها بيشتر رسيد.

:

همين است عباس عادل زاده مهربان

من بيشتر از آنكه روي مفاهيم كار كنم به يعضي مولفه ها و خلاقيت نوشتاري و زبان و ... اهميت مي دهم به اعتقاد من آنچه كه مي شور در منطق رسانه اي داشت نيازي به تقليل شعر نيست هزينه آن را شعر نپردازد.

 

 

احسان حقیقی:

شعر را از آن جهت دوست دارم که بعضی از بندهایت واقعا به شعریت رسیده اما در بسیاری از جاها گسست موضوع مخاطب را کمی گیج میکند شاید در خوانش بعدی خودتان نیز به این مسئله پی ببرید تصاویری که در شعر هست در بسیاری از جاها به کلیت و موضوع شعر کمکی نمی کند با اینکه تصاویر بسیار بکر و زیباست .
در کل شعری بود که زیاد چنگی به دل نمیزد.

 

محمد غلامی:

بعضی از قسمتای کارت خیلی قشنگ بودن ولی احساس کردم به دلیل طولانی بودن کار این رشته از دستت خارج شده و نتونستی خوب پرداختش کنی ولی چیزی که اینجا خود نمایی میکنه تصویرای نابی هست که توی کار وجود داره
کار خوب شروع شده ولی در ادامه به نثر نزدیک میشه
یا دلایل کافی وجود ندارد برای تاخیر ساعت چند؟
همین طور بگیر در چند جایه دیگه ی این کار
مگر نه اینکه ادامه ام زنگ بخورد

قرار با پاکت سیگاررا

نخ به نخ خیانت کند

و جرعه جرعه برگردد به عکس روی تمبر

این نامه برای تو

این قسمت کارو هم خیلی دوست داشتم
اسنادی جمع کرده ام

تا بدانی دل تنگ چه پرونده ها که ندارد

این قسمت هم ایده ی خوبی داشت ولی خوب ادامه داده نشده بود قسمت دوم میشد بهتر ادامه داده بشه 

 

 

شهاب کریمی:

حس زنانه در شعر شما بخوبی دیده میشه و راوی رو براحتی معرفی میکنه تصویر های شعرت رو دوس داشتم از اینکه بی خستگی نوشتی و مخاطبت رو خسته نمیکنه و عناصر زیبایی که در شعرت دیدم مثل یک روزنامه بود برام بیانگر نگاه دقیق و خوب و زیبای توست اما برای بهتر شدنش کاش ارتباط طولی رو در یک مسیر حفظ میکردی که بی شک شعرت رو برجسته تر میکرد و خواننده ات بی نیاز از کمبود واژه میشد اما همینم که از نگاه تو غنیمته که به سرانجامی قشنگ رسوندی.....

 

 

روشن بین مرتضی :

سطر هایی در کار خوندم که فراوان لذت بردم درست مثل سطر هایی در کار قبلی تان .به نسبت کار قبلی این کار هم روایت رو به واسطه ی انسجام به مخاطب القا می کنه منتهی انگار شاعر تلاش کرده که روایت رو منسجم کنه. با پرش از یک فضا و ادامه دادن در فضای دیگر مخاطب انتظار دارد با یک هماهنگی بین دو فضا مواجه بشه با یک هماهنگی که به واسطه ی سطر های اول فضای دوم به وجود میاد نه به واسطه ی کلماتی که در اواسط یا انتهای فضای دوم آن هم به شکلی که مخاطب احساس مکانیکی بودن کار بهش دست بده.... در وجود چند سطر هم لزومی ندیدم یعنی اگر نباشند هم هیچ اتفاقی نمی افتد.هیچ اشاره ای به هیچ سطر نمی کنم تا خودتون چند بار کار رو بخونید.از دل این کار میشه شعری زیبا آفرید رو نظر تمام دوستان فکر کنید.خودم از طرفداران کار های شمام.فلسفه اما سرخ نمی شود...روی استخوان سینه ام شزط بسته ای....خیلی زیباست

 

 منصور خورشیدی: 

وقتی جان تپنده کلام در یک پیکره ی بی جان تجزیه می شود . عناصر تشکیل دهنده ی یک قطعه شعر می توانند متمم هم در ساختار شعر باشند . رسیدن به معماری کلام از همین جا آغاز می شود . حتا برخی از واج ها در شکل گیری موسیقی شعر تاثیر مستقیم دارند .
تقابل ، تقارن و تضاد دارای ارزش های بیانی در شعر هستند . به ویژه تصویر های پارادکسیکال ، در محور همنشینی به ساخت شعر کمک می کند . در توصیف موقعیت و در ارکان پبوسته ، جلوه های زیباتری از خود بروز می دهد .
فضاسازی در شعر به خلق موقعیت های جدید برای درک شرایط از زمان و مکان کمک می کند . تا تحولات درونی شاعر با دریافت از عوامل محیطی متحول شود .

 

مهدی علیزاده:

چه زیبا نمادهایی را که می خواهید در شعر اتان حل می کنید.
فضا و زبان کار یکدست است با تمام کلمات متفاوتش.

 

شهره حقدوست:

یا دلایل کافی وجود ندارد برای تاخیر ساعت چند؟

مگر نه اینکه ادامه ام زنگ بخورد

من این زبان را نمیپسندم.زبانی که در این دو سطر به کار رفته شاید حدود 15 سال پیش مد شد و من همان موقع هم ماندم که دستور زبان یعنی چی؟

 

 

عبدالحسین فخرائی:

زبان استحکام یافته در این شعر حضور کارکترها را به خوبی پیش می برد.ملموسات حسی و زبانی قابل انتقال به مخاطبی ست که درگیرانه شعر را می خواند و حض می برد لاجرم...

 

 

کیوان اصلاح پذیر:

شعر زیبایی است با تصاویر و بازی های زبانی دلپذیر اما کثرت این تصاویر و جابجایی ها تمرکز را از شعر گرفته است به معنای دیگر شعر فاقد مرکزیت است و هر سطر آن خود یک شعر است . خیانت نخ به نخ به پاکت سیگار را بسیار دوست می داشتم .

 

 

احد رئیسی:

تاثیر و تعجب. دو حسی که بعد از خوانش دست میده
تاثیر،این که انگار قدری باروت هم در خود متن جریان داره! ونمیشه کار رو با یه لحن شل و ول خوند؛ تپش تپش!
تعجب که سطرهایی در ابتدا و یا ادامه ی بعضی سطرها نوشته شده که آدم(مخاطب جدی!) با خودش میگه چرا. مثلن:
پیراهنی که خالی می شود از من

ماجرایی ست عاشقانه
که سطر دوم انگار از یه پله افتاده باشی !
یا سطر آخر این:
با سکه ای که می اندازی در تنم

ماشین عشق ورزی ام

شش دانگ من شاید به نام توست
و این:
خواستم مجسمه ی عشق باشم
که سطرهای خوبی رو به دنبال داره.
راستی عنوان هم میتونست بهتر باشه.

 

احسان براهیمی:

در فضای شعر با عاطفه ی زنانه ای روبرو هستیم که ارتباط بین ابژه و سوبژه به خوبی احساس می شود و تصاویری که ساخته شده به مخاطب اجازه پرسه در شعر را می دهد.

 

 

سید محمدرضا حسن زاده:

شعر شما را از آن لحاظ می پسندم که دارای مضامین ناب و نوگرایانه است. اما ازدیاد تصاویر و علت و معلول هایی که خیلی در جهت شعر بکار نرفته اند، آنرا مبهم کرده است.
در حقیقت مخاطب به سوالاتی می رسد که شاید جوابی برای آنها در متن شعر و در معنای آن پیدا نمی کند.
این نکته ایست که باید به آن توجه کرد. گیج کردن مخاطب گاهاً لطمه وارد می سازد.
ولی منکر این نمیشوم که سطرهایی زیبا و فوق العاده در این شعر وجود دارند که به ذوق و هنر شاعرش تحسین باید گفت. انتهای شعر را به خصوص دوست داشتم .

 

 

فریدبنو:

 شعرزیبا یتان راخواندم احساس می کنم درشعرهایتان رنگ ولعابی ازتفکرات ومبارزات فروغ وجود دارد اما کمی زنانه تر وبازهم معصومانه تر چرا چون همیشه شخصیت شعرتان مورد ظلمی واقع می شود وتوان دفاع ازخودراهم ندارد .این کار وکارقبل تان که سعادت خواندنش رابه بنده دادید کاملآشکیل طراحی شده اند ونقاشی ماجرارابه خوبی درخیال خواننده ایجاد می کنند ازنظرفرم هم وقتی خواننده ازسطری به سطردیگرشعرمی رود ملایم و درپی یک هاله ای از احساس رنگی این اتفاق صورت می گیرد به گونه ای که رنگها دریک افق به زیبایی به هم پیوسته اند اصلآبایکد یگر ناسازگاری ندارند .

 

 

غلامفرزاد:

حالا نوبت من است :
از همان تکه ای که برای کامنتت انتخاب کرده ای شروع می کنم . اصلا بیا قبول کنیم که به شدت ساختارشکنی شده است . اما کدام جمله در ذهن شما شکسته است که شده است این ؟! :
مگر نه اینکه ادامه ام زنگ بخورد/قرار با پاکت سیگار را/نخ به نخ خیانت کند ...
غلامفرزاد دلش می خواهد شکل ساختارشکنی نشده ی فقط همین یک جمله را از شما بخواند حتی در یک کامنت خصوصی .
نه قابل انتقال و نه قابل به اشتراک گذاری . هیچ چیز در این خطوط قابل شناسایی نیست مگر برخی جملاتی که مستقیم جایشان اینجاست : کارت پستالها .
مثال می خواهی؟ هم اکنون برایت می نویسم :
شش دانگ من شاید به نام توست /که در قلبم دنبال معدنی ... !
برخی اوقات هم چند تا زبان دنبال یکدیگر دارند حرف می زنند . زبانهایی بی اندازه بی ربط به یکدیگر . آخر من این چندگانگی زبان را کجای دلم بگذارم :
1-یراهنی که خالی می شود از من / ماجرایی ست عاشقانه .
2-چند پرنده هم پر بکشد از سینه ام / اما کشیده ام سمت جد گریز پا !
3- باروت می چرخد در رگم ...
می دانی ، این شعر باید ترجمه شود . ترجمه شود از ترکیبی از زبان تمام بلاگستانها به زبانی که بتوانی با آن با همه ی فضاها حرف بزنی

 

عباس عادل زاده:

پیراهنی که خالی می شود از من
ماجرایی است عاشقانه
به نظر من شعر آغاز خوبی دارد ؛ ذهن ما روایتی را دنبال می کند که در ادامه انتظار می کشد . روایت روایت عاشقانه ای است که در ادامه به قول دوستان به دردهای اجتماعی و فرهنگی عصر دوخته شده است. اگر چه درد تکامل یافته ای است موضوع شعر شما، از این جهت که تا بوده همین بوده و اشاره دوست و برادر ادیبم آقای مهدیان که فرموده اند خوب با تکنیک از دستان کدر کلیشه رها شده شعرت ؛ اما درد تکامل یافته اینکه موضوع زن ، اندیشه های اجتماعی موجود در تقابل با زن و از این دست مسائل گاه افراطی دینی و غیره، از زنده به گور کردن- تقلیل یافته به اسارت و کمتر بینی و تا به امروز -اما واقعیت این است که هجمه مورد بحث با اندکی دخل و تصرف در نوع نگاه به موضوع قابل پذیرشی برای اجتماع تبدیل شده که از این نظر کار شما و امثال شما قابل ستایش است و این نوع نگاه با تکنیک به روز موضوع را از کلیشه بودن رها می کند .
در ادامه شعر در بند سه و چهار من احساس می کنم هم زبان تغییر پیدا می کند و هم با جهشی ناگهانی این حس ایجاد می شود که حرف های گم شده میان سطردوم و سوم چه می توانسته باشد که شاعر به ناگهان از همه آن ها گذشته است که فکر می کنم سهوا این اتفاق افتاده است . بعد از سطر سه و چهار دوباره زبان شعر بر می گردد به زبان آغازین :

سنگ اول را تو بزن
خواستم مجسمه عشق باشم ...و یک بیت که اصلن نتوانستم بخانم و بفهمم : کشیده ام سمت جد گریز پا ...
کار شما مجموعن کار خوبی است مفهوم زیبایی است تصاویر در بعضی جاها خیلی خوبند و در برخی دیگر کم رنگ و ضعیف تر ... اما آقای حقیقی به درستی فرموده اند که گسست در کار هم از حیث زبان و تکنیک و تصاویر خلل ایجاد کرده است . به نظر من شعر در اینجا : تا بدانی دل تنگ چه پرونده ها که ندارد ؛ تقریبا تمام شده است و بعد از آغازی دیگر است که طرح کرده اید .
اما از لحاظ تکنیک اشاره بکنم به دو نوع کار
کارهای علی بابا چاهی
و کارهای دوستم که فعلن در خدمتش هستیم احسان مهدیان
این نوع کار کارهای بسیار سنگین و طاقت فرسایی است هم از بابت تسلط شاعر ، تصویرها ، مفاهیم ، قدرت بیان / با اینکه شاعر گسست های هوشیارانه ای ایجاد می کند اما باز به طور استادانه ای آن گسست ها را به یادت می آورد با ایجاد تصاویری دیگر در قسمت هایی از شعر که گاهی نامربوط جلوه می کنند اما واقعیت این است که شاعر از روی تسلط و هوشیاری کامل این کار را انجام می دهد
و دیگر کارهایی نظیر گروس عبدالملکیان
که بسیار ساده مفاهیمی بزرگ و ستودنی بیان می شوند
شما در این کار سعی کرده اید یا خاسته یا ناخاسته از این دوسبک استفاده ببرید که به نظر من همین امر باعث گسست در کار شما شده
باز هم اشاره می کنم کار شما از این بابت که از نگاه روایتی عاشقانه اوضاع اجتماعی را نقد می کند بسیار بسیار بسیار قابل ستایش است .

 

 

پژمان صادقی:

پایانبندی فوق العاده و استفاده شاعرانه از "شرطبندی","استخوان سینه"(جناق)...
آفرین
اما این شعر زیاد تر از انتظار مخاطب ادامه داده شده بود
تیکه های شاعرانه ای توی کار دیده میشد("یا رو به آسمان از محضر تاریخ پوزش بطلبم", "این نامه برای تو, اسنادی جمع کرده ام تا بدانی دل تنگ چه پرونده ها که ندارد"و...) و همچنین بندهایی که بنظر بنده بودنشان بارچندانی به دوش نمیکشه("
با سکه ای که می اندازی در تنم ماشین عشق ورزی ام شش دانگ من شاید به نام توست که در قلبم دنبال معدنی؟","مگر نه اینکه ادامه ام زنگ بخورد...." که احساس میشه بعد از اتمام شعر,به شعر تزریق شده)
اما انصافآ کار تآمل برانگیزیه,لذت بردم.

 

سید مسعود حسینی:

خوندم و فکر می کنم بیشتر از اونی که یک شعر باشه یک متن ادبیه ...
خیلی طولانی بود ، به نظرم می تونستی موجزتر بنویسی و گریختگی های تصویریش رو کنترل کنی...

 

سرانی:

فکر می کنم اشکال عمده در کارهای شما این است که شعر را دچار انبوه تصاویر و فضاهایی می کنید که نمی توانند انسجام خود را حفظ کنند و درست وقتی می بایست شعر را ببندید با ادامه ی آن انسجام را از متن خود دور می کنید . شروع شعر بقدری زیبا بود که راغب به خوانش شدم اما بعد با کشیده شدن به سمت جد گریز پا ... البته هر کدام از تصاویر غنی هستند ولی دلیل منطقی برای حضور این چند گانگی ها وجود ندارد مثل حضور ماشین عشق ورزی در حالیکه من در ابتدا با عشقی دیگر روبرو بودم و حضور معدن ... فکر میکنم با این رویه جوهره ی ناب شعرت را از دست می دهی و یا آن را پایمال می کنی و این حیف است چون زبانت پتانسیل غنی دارد که بتواند یک متن خالصی را از آب در آوری و با این ازدحام تصاویر به متن صدمه می زنی ....

 

مهدی تقی نژاد:

فرازهای ارزنده و زیبایی در شعر خودنمایی می کند که هرکدام می توانند محور یک شعر باشند. و شاید هضم همه این تصاویر برای یک شعر قدری سخت باشد و شعر را از یکدستی خارج کند. با این حال می توان از خواندن این شعر لذت برد و من هم چنین کردم.

 

معصومه جمالی مهر:
همیشه شعر هایی که از شما خواندم پر از تصویر ها و فضا های تکان دهنده بوده که با عنصر تفکر عمیق و روحیه ی حساس تان در آمیخته. این بار کاری بهتر از شعر های قبلی خواندم.کاری که تراویده از ذهن یک شاعر واقعی ست. هر چند که ازدیاد این تصاویر و کنایه ها کمی خواننده را دچار سردرگمی می کند ولی باعث پنهان شدن ارزش آن نمی شود. شروع و پایانی عالی داشت.

 

born:

گریزی بی بدلیل در دل تاریخ و یادآری اساطیر همیشه جاوید مرده آنجا که از عشق حجری مجسمه ی بوسه می سازی و با نخ های سیگار گره ای محکم بر سینه ات می زنی. کلمات را یک به یک می پاشی بر روی سفیدی پرونده تا شعری در مدح عدالت صادر کنی با مهر اعدام.
کاش از جادوی تخدیر کنندگی نوشته هایت باخبر بودی.

 

رسول امیری: 

صاحب اندیشه اید و حرفها برای گفتن داریداما من مخاطب با اغتشاش ذهنی روبرو میشم شعری پراز نوسان جاذبه و دافعه در انتقال مفاهیم گاهی لقمه را دور سر چرخانده ای احساس میکنم گرفتار زبان و تکنیک شده ای وهمین عامل باعث آشفتگی معنایی و زبانی شعر شماست قسمتی روانتر ازآب و بخشی دیگر سفت و فولادین که موجب سر در گمی مخاطب است می توان ساده تر نوشت هرچند ساده نویسی هم ،کاری دشوار است اما این توانایی را لابلای شعرتان می توان لمس کرد.

 

بهزاد نژاداحمدی:

خوبی ی نقد این است که به دیگرانی که مخاطب ما هستند اجازه می دهد شعر را آن گونه که می خوانند و می فهمند نقد کنند پس من هم به خودم اجازه می دهم به درکی از شعر برسم و این درک خودمانی را نقد بنامم.شروع شعر خوب است وقتی خوب تر می شود که اندک اندک آن تصور اولیه ی خواننده که شاید شعری عاشقانه را انتظار می کشد در هم می شکند و این آشنایی زدایی هم در مفهوم نیست که در موضوع است و اندکی در زبان که به تکنیکی تقریبن در خور رسیده ست.شعر به ناله های سطحی دردمند یک زندگی زنانه بسنده نکرده ست و عمق فاجعه ای را نشان میدهد که حتی دیگر جنسیت گرا نیست.صرف نظر از ترکیب هایی که نتوانسته اند شاعرانه شوند مثل:محضر تاریخ و ماشین عشق ورزی وچند مورد مشابه که همچون برامدگی ای نازیبایی به چشم می آیند می توان گفت کلیت شعر در انسجام خوبی شکل گرفته ست

 

م.مجنون:

شعر که شروعی عاشقانه دارد درواقع با این تضاد درونی آغاز می شود که عشق در جایی که جزء خطوط قرمز محسوب می شود با واقیت اطراف کنش هایی را بوجود خواهد آورد.
صحنه ی سنگساری ست که در واقع با بیان شاعرانه بیان کرده اید و روایتی که چاشنی کار خود قرار داده اید توانسته است این حقیقت را برای مخاطب باور پذیر تر جلوه دهد...
در کار که به اثر نگاه می کنیم می بینیم که در جاهای مختلف کار خود پایه هایی را پی ریزی کرده اید که تا حدی بی هدف نمانده اند و توانسته اید از آنها استفاده های خوبی ببرید....
البته نکته ای که لازم است بگویم این"من" در شعر شعر آن "من" شخصی خودتان نیست و عینیت کار را به صورت شخصی کاهش می دهد و تا حدی کار را ضعیف تر از چیزی کرده است که می توانست بهتر باشد...
خوب فکر کنید و چیزی را خلق کنید که خودتان نمادی از خودتان باشد نه برای دیگران...

 

 حسن پاکزاد:

مضمون بخوبی و زیرپوستی حرکت میکنه و هروقت که احساس میشه شاعر داره دور میشه ناگهان با حضور یک کلید واژه ورق برمیگرده
پراکنده گویی خاصیت این فضا بود خاصیت دادگاه ه.وخوب از این ظرفیت استفادئه شده
دفاعیه ی شاعرانه ای بود !..

سنگ اول را تو بزن
پرونده های آدم دلتنگ
زمزمه کردن کارگران خسته زیر ناخن
و..
همگی از حرکت های موفق تصویری این شعر بود
وقتی که من با اینها مواجه میشم تحمل باروت و کبریت برام سخته! دنبال ارتباط دور تر و تازه تری بودم

 

 

محمدعلی حسنلو:

اول از همه از روایت شروع کنم که در این اثر زیرپوستی حرکت می کند و در لایه های زبانی و تکنیک فرمی موجود در شعر پنهان می شود اما حضور دارد و قابل لمس .عناصری که انتخاب می شود از طرف شاعر طعنه می زنند : چسبیدن پا به عصر حجر ، زدن سنگ اول ( به دید من نوعی اشاره به سنگسار حالا نه به معنای واقعی بلکه نوعی انجام قیاس شاعرانه از طرف شخص شاعر) ، حتی ان کشیدن به سمت جد گریزپا نوعی اعتراض به خود است !( بالاخره گاهی هم از ماست که بر ماست ) و بعد این طعنه ها نشانه ها می ایند وسط ، راستی چرا نشانه ها ؟
چون شاعر ما اعتقادی به صریح حرف زدن ندارد واین از دید شخصی او به مقوله شعر ناشی می شود : زنگ خوردن ، پاکت سیگار ، تمبر ، پرونده ، سکه ای که با ادمی مثل یک کالا رفتار می کند و بعد ادامه ماجرا ............

در این شعر موضوع مد نظر شاعر تکه تکه به نظر می رسد چون ذهن شاعر مدتها باید به این می اندیشیده که حالا چگونه باید بگویم ؟ (گذشتن از چه گفتن و رسیدن به چگونه گفتن برای اثرگذاری بیشتر )

در کل شعر را دوست داشتم چون فکرم را به کار انداخت ولی ترکیباتی می بینم که ازارم می دهد و گاهی نوعی از حرف زدن که به طور کلی در ساختار شعر نمیگنجد انگار . مثل : پوزش بطبلم

 

کورش جوادی:

در مجموع لذت بردم از شعرت
با شعر های آزادی که میخوانم و میخوانم کمی متفاوت بود
بازی زبانی خوبی داشت اما از نظر من شعر یکنواخت نبود و موسیقی کار در قسمتهایی با دیگر قسمتها جور نبود
شاید بهتر باشه عرض کنم که در برخی جاها از شعر فاصله می گرفتی و به نثر نزدیک می شدی
البته این را هم بگم که شعر شروع بسیار خوبی داشت و من را وادار کرد که تا ته شعر سر بخورم .

 

 

شهرام معقول:

کارتان را خواندم، درد در آن موج می زد آنجا که سروده اید سنگ اول را تو بزن، و بلافاصله تصاویری که از میدان و مجسمه ی عشق داده اید و سپس خیانت و...
من همیشه پرداختن هنرمندانه به دردهای اجتماعی را دوست داشته ام. ولی درباره ی پایان بندی شعر تان باید بگویم گاهی هم ممکن است تاریخ یا به عبارت دیگر اجتماعی تاریخی این پوزش را بدهکار مردمان باشد.

 

فرهاد:

کارت را خواندم خوبه ولی کمی باید از خودمحوری های احساس وجودن فاصله بگیر و جوری از کلمات استفاده کن که همه خود را در آن شریک بدانند و مال همه باشد نه فقط مال یک نفر.

 

جمشید:

سروده شما بدون صحنه ارائی وارد میدانیست که با همه تجلی اش بلاخره گریزیست به کارگران که زیر ناخن شما زمزمه می کنند. اینکه تا این اندازه به اطراف می اندیشید خوب است ادم می تواند زندگی اش را و باورش را در سروده های شما ژیدا کند. گرچه فاصله افکار شما با دیگران زیاد باشد.

 

 

حافظ عظیمی:

شعری در حضور من است که با مرور آثار پیشین و متاخر شاعر می توان حال به تغییری پی برد.تغییری که می تواند از آثاری متوسط آثاری خوب و از خوب ها آثاری ماندگار بسازد. این تغییر همانا پرداختن به تصویر برای خلق موقعیت های تعلیقی ست. همان گونه که دیده می شود در این اثر شاعر علاوه بر توجهات مستمر به زبان که در دیگر آثار وی نیز به وفور مشهود است، و همچنین رقم زدن شعر در فواصل زبانی سعی بر آن دارد تا در کنار تمامی این موارد نقبی نیز بر تصویر گشوده و بدین روی موقعیت رقم خورده اش را ماندگار تر سازد. همین امر می تواند نوید بخش آثاری مستحکمتر در آینده ی شاعر باشد. البته مستحکم نه در ساختار زبان که که پیشتر شاعر به آن دست یافته و بسیار به اجرا در آورده است، بلکه در قامت کلی اثر.

 

 

 شهرام بیانی(ئاکو):

شاعر نو نویس و نوگویش که خود نه با فرافکنی و نه با به درو دیوارکوبی های مکرر و تکراری که جز با بازی زبانی و جابجایی فعال و ربطی و بعضن غیر مشکوف است که بهره کشی از واژه ها نمی کند و تصاویری را نقش می کشد که حرف صریح و ظریف اش بار محتوایی ذهنی اوست و سخن از شعوری بینا دارد که با واگویی و اشاره به کنه ماجرای غیر ملموس ، به وضوح درد و رنج و قبح و طرح و شکل و شمایل موضوعی بی نظیر و بکر و بدیع می پردازد که خود از منظر وجودی خصوصیتی مشکوف شده است از ماجرا و حضور روشن شاعر.و هنری بودن شعر نیز به واقع افشای همه ی آنچه که در چنته ی درون شعوری شاعر است می تواند باشد که خود منوط به نوع کارگیری واج ها و واژه ها و ترکیب بندی های موزون و ناب شاعرانگی است.
زیباست حس ناب درون مایه های ذهنی شما شاعر

 

جلیل قیصری:

شاعرانگی و تکنیک و زبان در این کار تا حد زیادی مجاب کننده است اما گمان می کنم سعی دارید در مصرع مصرع شعر از شاعرانگی کار غافل نمانید این البته بد نیست ولی گاهی زبانی بین زبان محاوره و زبان رسمی که من ان را زبان زنده می نامم لازم است بین مصرع ها و یا بند ها ی شعری محض ملاط شود تا گسل های قابل وقوع ،شعر را به گسستگی نبرد و وصول ساختار ذهنی را قدری مشکل نکند لازم به گفت است که مصرع ها یا بندهایی با نسبیت شاعرانگی و یا شاعرانگی کمتر در یک شعر بلند بوسیله ی بندها و مصرع های محض شعری -خود- به شاعرانگی مبدل می شود و نباید دغدغه ی این را داشته باشیم که مثلن چرا بند یا مصرعی از شعر ما از شاعرانگی کمتر بر خوردار است چرا که شعر را باید در کلیت ساختاری و انداموارگی آن دید .

 

کبری فدوی:

شعر شما را چند بار خواندم به دو دلیل یکی زبان خوب و تصاویر زیبای آن که در اختیار محتوای شعر بود ودوم لحن وبیان وحس زنانگی که زبان اعتراض گونه ای داشت.با همه این وجود که شعر خوب شروع شده بود و مخاطب از خواندن آن لذت می برد اما در نیمه ی راه شاعر نتوانسته بود این قوت واستحکام را همراهی کند و میانه شعر نتوانسته بود با پایان زیبای شعر ارتباط خوبی داشته باشداما پایان خواندنی داشت.

 

علیرضا شکرریز:

در این کار نوع استفاده از زبان و رفتار با کلمات به گونه ای پیش می رود که در آن عناصری می توانند حضور پیدا می کنند که زمان و به نوعی مکان را نیز از میان بر می دارد یعنی ارجاعات متنی به گونه ایی است که امکان گسترش معنایی پدید می آورد و این جریان نقطه زیبایی شناسی این کار است . هر چند با چند کلمه و بند دوم شعر موافق نیستم اما در شکل کلی کار قابل تاملی ست .

 

کوشا:

از شعر قبلی قویتر بود
زبان شعری خاصی که داری شعرت را زیباتر میکند
کاملا توانستی احساس یک زن عاشق را که به قولی عشقش ماشینی یا مثل عادت شده را به تصویر بکشی طوری که هرکجا خوانده شود مشخص است دختری پر از بغض آن را نوشته اما در مورد زبان های خاصت مثل ساعت چند و چند ترکیب دبگر نمیشود نظری قطعی داد اما به مزاج من هم چندان خوش نیامد
چرا ؟
چون شما هم دوست دارید حرفی عمیق با بیانی ساده تر بشنوید نه بیانی پیچیده تر که شاید در لابه لای آن حرف اصلی گم بشود

تصویر قاضی ترش کرده و ... بسیار زیبا بود

 

 

پروين پورجوادي:

كليت شعر يا پيكربندي آن روايت قدرتمندي ست ازمن، من قابل تعميم به هرزني كه دراين احساس ودراين فضا با تو شريك باشد. فضايي كه عصرحجرش وجه تسميه دارد به آن سنگهايي كه مجسمه هاي عشق را سنگسار مي كند . اينجا ودراين بخش از شعر تمهيد شاعر دراجتناب ازپرداخت يك كليشه ي تكراري ديگر ارزشمند ست .
بندهاي مياني عليرغم عمق احساس غيرسانتي مانتاليسم ست واين ابراز بي ناله ي آن چه كه بر زن مي رود همان ست كه ادبيات زنانه ي ما به آن نياز دارد. حتي اگر ماشين عشق ورزي باشم كه به نام تو شده باز مي شود در قامت شعر رو به محضر آسمان يا تاريخ در بند ترشرويي هيچ قضاوتي نماند.

 

آرش نصرت اللهي:

سطرهای خوبی یافتم مثل "باروت می چرخد در رگم" که فعل مناسبی برایش انتخاب کرده ای.
اما کار براساس فرمی گزارشی ست که پشت سرهم از این شاخه به آن شاخه گزارش می دهد و فرصت کشف کردن و لذت بردن به آدم نمی دهد. به نظرم روی این قسمت اش کار کنی بهتر می شود.

 

زهرا غفاری:


این کار و بیشتر از کار قبلی که ازتون خواندم و با توجه به ایماژ هاش دوس داشتم زبانتونم خوبه توو شاعران سپید سرا که با هاشون در ارتباطم همیچین زبانی نیافتم اما یه کم کلاسیکه


محبوبه حدادی:

این شعر به نظرم یک شعر کامله و نه از نظر ساختار و نه محتوا چیزی کم نداره.
ویژگی این شعر اینه که مخاطب رو به بیراهه نمی کشونه. نه اینکه چالش و کشف و شهود به مخاطب نده، نه! بلکه لایه لایه شدن شعر با یه طبقه بندی خاصی صورت گرفته به طوری که منه مخاطب خودم رو یکی از لایه های این شعر می بینم.

 

خواجات:

راه را درست می روی مهربان فقط زبانت باید پالوده تر شود و بعضی تعابیرت که ذهنی هستند عینی تر و شفاف تر.

 

رامین محمدی:

شعر زیبایت را خواندم من تاکنون برایند کلی در باره ی اشعار شما نداشته ام . چون اولین شعری است که از شما می خوانم .. شعر خیلی خوبی است به چند دلیل :
1 می شود درباره اش حرف زد 2 . ایمازهای زیبا و جدیدی را کار کرده ای که طبیعتاً بارز ترین وجهه شعرت همین است 3 - هر چند طولانی بودن شعر و گاهاً اصرار شاعر در ادامه ی شعر از لطف آن کاسته ولی می شد این شعر را کوتاه تر نیز نوشت .. من با نظر برخی از عزیزان که گفته اند این شعر قوی نیست مخافم و اتفاقاً بر قوت آن اصرار هم دارم .. 4 - برخی از مصاریع یا بندهای شعر که نظر من ِ شاعر را نیز به خود گرفت : خواستم مجسمه ی عشق باشم وسط میدان شهر

از دهانم گل و بوسه بریزد
..

 

 

[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]
 

شعری از من را در کانون فرهنگی چوک بخوانید.

و:

 

زنی که هلو بودم

در گلوی چند درخت گیر کرده­ام

صبح را هر روز

                        با آمبولانس می برند

لنگه­ی ظهر

با شلواری از درد

                         فرار می­کند

نگران من نباش

ظرفشویی انتظارم را می کشد

سیب زمینی­ها شعری نوشته­اند       با ردیف دلتنگی

وپرده­های آشپرخانه

به خاطرِ مـــــــن     کنار نرفته اند

مشتی می­زنم به دیوار

مشتی هم از خودم را خیس می­کنم

فلسفه اما سرخ نمی­شود

وقتی هنوز آغوش ماهی­ها

                                     پراز دریاست

صدای گریه­ی مرگ را

زیر پستان­هام می­گیرم

شیری از کمر سطرهام      افتاده جان کدام پنجره

                                 که خورشید را حلال نمی کنم

                                     خورشید

                                     خورشید

سایه­ام چه قدر هلو دارد

چه می­شد اگر سیب بودم از وسط ران مادرم

طلوع می­شدم از شرق قبرستانی متروک

                                               تا امتداد چند درخت

شب اما از مثانه­ی حقیقتی تلخ می­افتد

و ما برمی­گردیم از سفره­ی شامی

 که شوری دریا زیر زبان نمی ماند

تا صبح

دوباره کاسه­ی چشم­هام را می شورم.

 

جهان:

اختصارکلمه وموسیقی ...
لازم است اینکه فضارا باواژه ها بهتربیاراییم ...اینکه زیبایی را وتکمیل واحساس را درشکل واقعی خود... به شعربنشانیم ..؟!

 

احسان مهديان:

در باره اين شعر يك برخورد متفاوت ديده مي شود هم در نحو و هم در شكل نوشتار كه ابتدا در مورد دوم فكر كردم اشتباه تايپي است بعد ديدم در موارد متعدد تكرار شد

زنی که هلو بودم در گلوی چند درخت گیر کرده­ام
لنگه­ی ظهر با شلواری از درد
وپرده­های آشپرخانه به خاطرِ مـــــــن کنار نرفته اند
صدای گریه­ی مرگ را .....
سایه­ام چه قدر هلو دارد
و ... در سطرهاي ديگر نيز چنين رفتارهايي ديده شد
اينكه اين شعر جسارت دارد قبول دارم البته اشتباه نكنيد از نظر من جسارت اين نيست كه انحصارا به جنسيت و معدلات طبيعي كه متاسفانه شعر هاي زيادي را به ورطه ديگر كشانده است پرداخته شود و آنگاه جشن ..... درست شود بلكه از نظر من برخورد متفاوت با كلمه برهم زده هم نشيني متعارف و ارائه رابطه هاي جديد و از اين قبيل ...... بهترين جسارت است كه در هلو .....و آشپزخانه .... و درد .... ديديم اما پيشنهاد مي كنم فعل ها را در اين كار جديدي تر ببينيد و دقت كنيد كه نقش بهتري دارند چون فعل اگر چه به دليل رعايت فرم حذف شد اما امروزه مشاهده مي كنيم كه حذف فعل چندان به نفع شريت اثر نبود فقط به شكل و صورت كمك مي كرد اما امروزه احياي فعل مي تواند جان تازه اي به شعر بدهد به شرطي كه مراقب غلطيدن زياد در دامن نثرباشيم.

 

سید محمدرضا حسن زاده:

زبان شعری شما بسیار متفاوت است. نگاه اجمالی به شعرهای دیگر وبلاگتان انداختم و باید از شما بیشتر و بیشتر بخوانم تا بیشتر درک کنم آنچه می گویید و آنچه می خواهید برسانید.سروده هایتان به سهراب می ماند تا حدی...
شعر شما تا حدی فلسفی است. پریشان زنی که از لحظه تولد تا زندگی و دردهای آن بسیار سردرگم است.
موشکافانه بنگریم نگاهتان به محیط بسیار تلخ است که امیدوارم صرفاً در نگاه شعری تان این خصلت را داشته باشید

 

احد رئیسی:

_چقدر خوبه که میشه بیشتر از یه بار خوند!
_چرخش طبیعی(زیرپوستی!) لحن خوب(ناخودآگاه گونه!) پیاده شده بود
_آمدن(آوردن) زن(دختر) آشپزخانه ای در شعر به گمانم نیاز به زاویه و زاویه های نانشسته تری داره!
_"صدای گریه­ی مرگ را" (این هم مثل قبل)
_سایه­ام چه قدر هلو دارد
کاش به اعتبار همین سطر "تا امتداد چند درخت" طلوع می شدی نه با تمنای سیب..
_و دست مریزاد

 

born:

اینجا دوباره پر از لحظه هایی است که زندگی بودند و حالا مرگ را تداعی می کنند و شما در تصویر کشیدن رفت و آمد میان این دو لحظه ی جاودانه استادانه می نوازید کلمات را و هارمونی عجیبی میان گام های نفس هایتان جاریست.

 

پروین پناهی:

این یکی از بهترین کارهای شماست و قدرش را بدانید .
آمبولانسی که صبح را می برد و یا آغوش ماهی ها که پر از دریاست !
بازی های زیبای زبانی و مفهوم والای شعر عالی بود .
شاید هم لحن زنانه اش مرا اینچنین عاشق خود کرده ...

 

حسن آذری:

 این کار از اون دسته کارایی هستش که تو یادم می مونه. چرا؟ چون عاطفه و احساس کار را فدای چاله چوله های زبانی نکرده ای...

 

مهدی علیزاده:

ديدي زنانه و تمامي درد و تکرارها را با تبحري خاص تبديل به شعري بی پروا و تصوير گرا نموده ايد که این نشان از قدرت احساس بالا و مهندسي واژگان شماست .

 

 کروب رضایی:

چیزهای در این شعر بود که مجبورم می کرد برگردم و از نو بخوانمش نه بدلیل اینکه ایرادی داشته باشند و از نظر نگارشی و شکلی و هم اینکه اشکالی.....از این جهت که افکار تازه ای با واگویه های تازه در شرف زایش بودند بودن در شکل هلو و آرزوی اینکه کاش هلو نبود.... ولی ایکاش بجای "سیب" که مستعمل هم هست و سالهاست در کسوتش قلم زنی بسیار دیده و خوانده ایم از میوه دیگری که سمبلی از گونه ذکور هم باشد نظیر موز یا خیار استفاده می شد که ارزوی زن در نبودن در اشپزخانه را هم می توانست تداعی کند البته نمی دانم منظور شاعر از نبودن بجای هلو و بودن در قالب سیب چه می تواند باشد ................

 

خودکار کم رنگ ( مقاله ):

شاعر در سطر سطر اثر حضور و نظرش را به خواننده تلقین نموده در کدام سطر و کدام تصویر قصد دارد خواننده را از سایه ای که افکنده رها سازد نمی دانم چون پیش نیامده در این اثر بهتر است کمی هم اجازه دهید خواننده شعر را روایت نماید
« شلواری از درد » « ردیف دلتنگی » « صدای گریه­ی مرگ » « شرق قبرستانی متروک » « مثانه­ی حقیقتی تلخ » و ...
خلاصه این که همه چیز را شاعر خودش ارزش گذاری نموده و خواننده فقط محکوم به خواندن است .
موضوع زن و آشپزخانه و مادرانگی و ظرف شستن و ... نگاهی تازه تر می خواهد .

 

رسول امیری:

محتوا را دوست دارم .
یک آشفتگی در بیان افکار شاعر احساس میشه یعنی پریدن از شاخه ای به شاخه دیگر.
نتونستم ردیف دلتنگی را برای سیب زمینی تصورکنم.
زنانگی شعر جالب بود.
زبان و نکات دستوری شعربین راه تغییر میکندو مخاطب دچار دو گانگی میشود.
شیر دادن به مرگ تصویر و ابداع زیبایی داشت یادم به افسانه توکلی افتاد که گفته: واژه هایم را شیر میدهم./در مجموع شعری قابل تامل بود.

 

طهمورث:

کنار زبان نباید از موسیقی ومحتوا غافل بود به نظرم در این شعر توجه زیاد به زبان در جاهایی اسیب به محتوا وارد کرده.

 

 

احسان حقیقی:

شعری بسیار زیبا با جسارتی خاص و تصویرهایی ناب عالی بود در ژرداخت موضوع شاید کمی انتظار می رفت شاعر دقت بیشتری می کرد اما در کل لذت بردم مخصوصا از تصویرهای جاودانه تان

 

 

حبیب شوکتی نیا:

اگه بخام ازین شعر چیزی بنویسم که تا حالا رو شعرای دیگه ننوشتم و حرفام تکراری نباشه ، خب یکم برام سخته . چون احساس می کنم نقد ما در دنیای مجازی هم داره کم کم مثه شعرمون تکراری میشه .
اما از نقدایی که خوندم نگاه مهدیان به شعر رو بهتر پسندیم . و من که همیشه از موضع یاد گرفتن حرفی زده ام ، نمی تونم این نگاه رو ندیده بگیرم .
از اینکه این اثر با المان های شعری امروز که نانوشته رایج شدن ، همخونی داره حرفی نیست . این هلو بودن ، از گلوی چند درخت افتادن ، فلسفه هنوز سرخ نشدن ، آغوش ماهی هایی که هنوز پر دریاست و ..... همه حکایت از شعریت اثر می کنه .
حتا درین جا نوع نگاه شاعر هم بکر نیس و زاویه دیدش . شعرایی با این جسارت هم بارها خوانده ایم . اما دلیل اینکه من و احتمالن کسایی دیگه ازین شعر خوششون اومده(اگر خوب خوانده باشن البته) چیه ؟ چطوریاس که با این اثرباید جوری دیگه برخورد کرد ؟
به نظر من این بر میگردد به لایه های زیرین و پنهون اثر که شعر رو سرپا نگه داشته . چیزی که تو معماری بهش میگن فنداسیون . اما معماری ی کلام تو حتا تازه نیس. پس دلیلش چیه ؟ دلیلش اینه که یه تجربه ی خوانشی از شعز امروز پشت قضیه س که به شاعر کمک کرده تا تموم اون تجربه ها رو تو خودش جمع کنه در عین اینکه خودش باشه و نگاه خودشو به شعر داشته باشه و این امر مهمیه که تو این شعر اتفاق افتاده .
من البته کارای دیگه ی شما رو نخواندم و این بار اوله که می خونمتون. و معمولن برا بار اول این همه حرف نمی زنم .

 

حسن سهولی:

شعر زیبایی بود هم از لحاظ زبان و هم فرم همنشینی از همه مهمتر ساختار شعر با اندیشه ی فلسفی شکل ویژه ی شعر را بیشتر نمایان می کرد

 

مسعود اسلامي:

دراين شعرقبل از هر چيز جسارت زنانگي بيشتر به چشم مي خورد كه ستودني است ونا گفته هاي فمينيستي را به رخ مخاطب مي كشد واژگان بامهارت بيشتر بكار رفته است كه تصاوير ايجاد شده با ذهنيت شعر همخواني دارد در كل متن موفقي بود.

 

پلیوار:

شعرتو خوندم بین این دوسه تا شعری که ازت خوندم این قوی تره والبته درضعف هاش مشترک با کارای قبلی
این اشتراک در توضیح واضحات وتکرارهای ملال آور وعبارات اضافه است(بعد جزیی تر عرض می کنم )
اما این شعر:شروع روشن وزیبایی داره =زنی که هلو بودم ...../درگلوی چند درخت گیر کرده ام /زنی که
ناخوداگاه به ذهن من زنیکه رو متبادر می کنه درکنار کلمه ی درخت =که نمادی مردانه است .کلمه هلو خوش نشسته
درسطرهای فلسفه اما سرخ نمی شود .وقتی هنوز آغوش ماهی ها .پراز آغوش دریاست .شاعر توانمدانه تصاویری رو خلق کرده
که منجر به حسی نوستالژیک درمنه خواننده می شه ./خلاصه این وحدت ساختاری وپیوند معنایی وجود داره تا سطر
حلال می کنم (البته با اغماض به شلخته گی نوشتاری ودستوری در سطر افتاده جان کدام پنجره !!!افتاده به جان پنجره
درست تره براین گمانم /یا =مشتی هم ازخودم را خیس می کنم !!!این بیشتر یه تظاهر به هنجارشکنی نحوی ست تا هنجار شکنی
نحوی /به عبارات دیگه خیلی تصنعی ست میشه جای "هم"را عوض کرد/ولی با اندکی تسامح من این کارو موفق می دونم تا سطر حلال می کنم واز اون
به بعدش خیلی سطرها اضافی اند وتکرارها ملال آور که در اول اشاره کردم مثل خورشید خورشید یا اوردن موصوف وصفت هایی مثل قبرستان متروک یا سطرهای سهراب گونه مثل امتداد چند درخت ،مثانه ی حقیقتی تلخ یا استفاده ی کلیشه ای
سیب درکنار مادر (به نوعی حوا )ظاهرن این سیب سرایی درشعر معاصر تمامی نداره /
خلاصه اون انرژی که در آغاز ومیانه ی شعر هست دراین سطرها تلف شده دیدم/درپایان اینکه
تبدیل زن که هلو بودم به سایه ام چقدر هلو دارد و آوردن فعل محاوره ای می شورم درکنار کاسه ی چشم (درصورتی
که درزبان رسمی می گیم می شویم )شاهدی بر توانایی های تو درسرودن های زیباست
امیدوارم بعضی بی دقتی ها درکنار جسارهات کمتر به چشم بیان درشعرهات /چینین باد وبدرود

 

حمدالله لطفی:

سادگی و روانی این کار در خور تقدیر است
تنوع واژه ها لذت بخش است و هنرمندانهبه عنوان مثال هلو امبولانس وظرفشویی...فراز های شاعرانه زیبایی در این شعر موج می زند از انجمله فلسفه اما سرخ نمی شود
تنها ایراد کار را در عدم صمیمت شعر با مخاطب دیدم و شاید سلیقه من اینگونه بود.

 

رضا خالدی:

نکته های زیادی در این شعر موج می زد اما چیزی که بیشتر از همه منو گرفت این نکته بود که شاعر بی ترس و دلهره و با شجاعت از واژه هایی در کارش استفاده کرده که کمتر کسی استفاده می کنه و اکثرا گمان می کنن که این کلمات شاعرانه نیستن و نمشه در شعر ازشون استفاده کرد.اما مهم نوع استفاده و نگاه شاعره و شما به خوبی این کار رو انجام دادید.

 

 

محمدعلی حسنلو:

تعابیر تازه در این شعر به شد اثر را برجسته کرده والبته کنار تمام اینها وجود نشانه هایی از زندگی روزمره یک زن در زندگی امروز . شاید می شد بعضی سطرها نباشد و اثر کوتاهتر شود ومنسجم تر .

 

عطربهــــارنارنج:

دوستان با اشارتهای زیبا توصیف وافی مبذول داشتند ولی اگه بخوام چیزی در مورد این نوشته بگم اینه که : نوشته ی بدون حاشیه ای از نگاه من بود ... با این که میفهمیش ولی بازم گیج میشی... هاج و واج موندن و مردد شدن بین کلمات این شعر حس تنهایی ای رو وسط هجمه ی آدمها به آدم میده ... واژه های نو در عبارات این شعر نشان از ذهن پر از دغدغه ای داره که فعلا به نظر میرسه اسلحه ای براش نیست جز نوشتن و نوشتن و نوشتن

 

شهرام زارعی:

مضون شعر عمیق و اندیشناک است این مهم در شعر به طرز مناسبی ستون شده است و وجوه معناشناسانه ی خوبی به اثر بخشیده است البته ترکیبات تازه و زیبایی به چشم می خورد که در سایه ی محتوای شعربه خوبی نفس می کشند روایت گریزی در این کار چندان پیدانیست اما ردپای به هم ریختن نحو به چشم می آید از نگاه من شعر موفقی بود چون تاثیر آن را در خودم حس کردم .

 

علیرضا شکرریز:

برای ورود به متن عناصر موجود در کار موجباتی را پدید آورده چونان یک کلید که بتوان وارد متن شد. البته ناگفته نماند که ،مخاطب نیز باید به درجه ایی از کشف بر اساس داشته های درونی خود رسیده باشد تا ارتباط میسر گردد. به عقیده من شاعر رمز ورود به شعر را یافته است یعنی دارای نوعی نگاه خاص نسبت به اشیاء ، پدیدها است و می تواند از زاویه و دربین خود به اطراف بنگرد از ابتدا و بطوری آشنازدا وارد تخیل می شود و خود را (هلو) یی که در گلوی چند در خت گیر کرده به تصویر می کشد ما در بعضی از نقاط شاعر رابطه تصویری ایجاد نمی کند بنابراین مخاطب رابطه نمبی تواند برقرار کند مثل (فلسفه سرخ نمی شود) به هر شکل رمز ورد به متن را یافته است و تازه می توانیم به نقد پرداخته و وجوه زیبایی شناسی یا برخورد متفاوت با کلمات را پیگیر شد.

 

نسترن مکارمی:

نمیدانم من به دلیل وحدت در ذات زنانه ام با شما از این شعر اینقدر لذت بردم یا ...نه این سخن بی انصافیست در حق کلمات . شعر شما به عقیده ی من و برخلاف نظر دوستان نه تنها شباهتی به شعر حسی فلسفی سهراب نداشت . بلکه بازتابی سوررال از روزمرگی زنی بود که زیر پوست این کلمات به خودش میپیچد و زندگی اش را به تصویر میکشد.

 

محسن جعفری:

آنقدر شاعر خوب شعر میگوید که آدم دوست دارد یکی از شخصیت های شعرش باشد.شاعر در مسیر تخیل وکشف به بیراهه نمیرود. کاری میکند که خواننده هم ذات پنداری کند.من لذت بردم از جسارت مضمونی و شهامت در شاعرانگی.

 

آوریل:

نظر دادن در باره ی آخرین کار این وبلاگ _وبلاگی حدود 5 سال به روز هستش کار سختی هستش، باید سیر اندیشه ها و تغییرات زبانی شاعر در نظر آورده شود
زبان روایی شعر توانسته تا پایان کار قوت خود رو حس کنه و محتوایی رو با جسارت و شاید بهتره بگم شیطنت در انتخاب کلمات ارائه کنه که پزواک تاریخچه ی هر روز بخشی از این سرزمین هستش.

 

مهرزاد روشن:

لذت نبردم
اصرار شما بر استفاده از واژگانی که به زعم من در شان شعر نیست زییایی کار شما را تحت الشعاع قرار داده.
واژگانی شبیه پستان و ران و مثانه
من از این کار لذت نبردم و بی شک این برداشت شخصی من از زیبایی است .

 

شهرام معقول:

شعر را خواندم زنی که آشپزخانه منتظرش است، زنی که مشتی از خود را خیس میکند ، زنی که مادر می شود، زنی که چه میشد به جای هلو سیبی می شد تا از شرق این قبرستان طلوع کند و این زن شرقی است، و گریزان از حضور و بودن خود، شعر از صبح شروع میشود در ظهر گریزان می شود و در شب گریان و صبح آخر دوباره چشمهایش را می شوید و به پله ی اول می رسد، یعنی زن شرقی این است. کار تاثیر گذاری بود. البته موافق به هم چسباندن الف و ه نیستم.

 

مهران آبادی:

وقتی هنوز آغوش ماهی ها / پر از دریاست...
معرفت پنهان ودگر آفرینی های مستوردر شعرمریم عبدی فراوان است واین که او می کوشد در هر سروده ای آن ها راباما در میان گذارد ،انگار دل تنگی هایش راآرام می کند.دراین هم نوایی ،آیا به آفرینی رخ می دهدوتا چه حد نظرات مطروحه ،فراتراز احکام کلی ومطرود ِخوب وبد ،زشت کارسازواقع می شوند؟
وقتی ما از منظرنگاهی که ریشه های خود راازمعرفت آموزه های ما گرفته اند به نقد می نشینیم درتلاقی نگاه شاعر به زاویه ای مبتلا می گردیم که آغاز پرسشی ست کار ساز؛حق با کیست؟
آیا شاعر دراعلام این وضعی که مبتلاست:
"صبح را هرروزبا آمبولانس می برند"
"صدای گریه ی مرگ را/زیر پستان هام می گیرم"
ولو در روایت های عدیده که آشکارا مولود وضع واحوالی ست که اودر آن زنده گی می کند:
"کاش نوشته هایم بوی خون نمی داد.کاش زخم ها را نمی شمردم...."
ما ،نخست در طرح نظر،یأس نویسی اورا در وادی تسلیم به پذیرش وضعیت موجود تعبیر می کنیم که دست آورد این تعبیر نوعی دعوت به اعتراض به قصد افزایش توانایی زنده گی ست واین تعبیری نو پس ازنوگرایی به حذف ِمقوله هایی است که پیشتر به تحلیل آن ها نائل گشته ایم واستمرار وتکراراین واگویه ها آب در هاون کوباندن است...
آن چه اکنون در گیر آن هستیم،شباهت هایی تراژیک وعجیب با دوران های پیشین داشته است.
هنوز ما با سلطه وسلیطه های کلان همان مشکلاتی را داریم که پیش تر پدران ما داشته اند،ولو با تغییر پوسته وتعویض رویه ی رفتار که باز تاب آن در ذهن در گیر به عرصه ی زبان رویه ای را می سازد که توانایی ما راگویی جهت رویا رویی با پدیده های شوم زنده گی افزایش می دهد...
زبان در دایره ی شعردرد رافراتر از درد تصویر می کند تا عمیق نمایش تاواگویی رگه های نا دیدنی درد تا لمس...
زبان در گریز ازهنجار های معیار به قصد گشایش دریچه های نو،مکرربا دیکتاتوری زبان به ستیز می رود.این ستیزنده گی به زایش صلح و سر زنده گی منجر می گردد.

 

مجید لواف:

سرودتون بسیار زیبا و قابل تامل بود
و از جذابیت های فرمی و زبانی خوبی برخوردار بود که مخاطب و همراه خودش می کشید
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که از استعاره هاتون اونگونه ای که باید استفاده خوبی نکردید و خامه. اگه یه بار دیگه خواستید این شعر و صیقل بدید حتما روی استعاره ها و ترکیب بندیهاتون مجددا ژرف تر کار کنید که اینجوری گیرایی و ماندگاری کارتون چند برابر بیشتر از حال میشه.

 

علی روحی:

کاری با فلسفه ندارم
با تلخیه شعر هم همینطور
بیان اعتراض هم گاهی زیباست
شما این زیبایی رو با احساس ترکیب کردید
بی اغراق جزو بهترین شعرهایی بود که تو این دسته از اشعار خوندم.

 

محمد غلامی:

اتفاق قشنگی تویه کار بود که کمتر میشد تویه کارهای دیگه دید و اون دریدگی در کار بود.خیلی خوب نشسته بود ولی باید مراقب باشین تا این دریدگی کارو خراب نکنه که اینجا عالی بود.

 

کوشا:

شعرتان یک شعر سپید کامل است...
اما میشود شعرتان را به یک اورکسر بزرگ سمفونی تشبیه کرد که وقتی به سن نگاه میکنی میبینی صد نفر در حال ساز زدن هستند اما شما فقط صدای 3 یا 4 ساز را خوب میشنوید...
از نظر من این مفاهیم که از زن هلو بیان کردی و بسیار با تعابیر زیبا چفت و بست داده ای
( شلواری از درد - در گلوی چند درخت گیر کرده ام - سیب بودن به عنوان میوه ی ممنوعه و ...) مطلب را بسیار خوب رسانده اما کمی زیاده گویی شده و اگر برخی قسمتها حذف شود ضربه ای که به شعر نمیخورد هیچ بلکه موجزتر هم میشود.

 

حافظ عظیمی:

اگر بخواهم از صحبت در مورد زبان،کارکردهای آن در اثر و در کل نقد کلامی کار که پیشتر و در کارهای قبلی شاعر به آن ها پرداخته ام بگذرم می توان در حوزه ی نقد معنایی اثر و چگونگی اجرای شاعر برای رسیدن به آنچه در پستوی ذهن خود به آن اندیشیده به صحبت پرداخت.
حال با این زوایه دید به سراغ زنی باید رفت که ذهنیت شاعر برای مخاطب رقم میزند. زنی که فارغ از تمامی توانمندی ها، علایق و حتا -در نگاهی فراتر- اهداف والای خلقتش، در آشپزخانه ای حصر گردیده و مشغول یک روزمرگی ست که هر چه می کوشد از آن رهایی نمی یابد. این امر نه تنها در زن شخصی شاعر بلکه در عمومیت زن این بخش از کره ی خاکی با وجود تمامی تغییراتی که گذر از کلاسیسم به مدرنیسم برای او به ارمغان آورده نیز تسری می یابد. در واقع شاعر با این زن شخصی نقبی دردناک می زند بر زن عمومی. زنی که مدرنیسم به او جرات کار در بیرون از خانه می دهد، او را با وظایفی غیر از زیبایی ، ایجاد لذت ، هم بستری و یا در مقامی والا تر مادری آشنا می سازد با این حال هنوز مجبور به حضور در موقعیت ها و انجام وظایفی ست که میراث دوره ی کلاسیک است. در طول اثر هر چه این زن خصوصی خود را به این در و آن در می زند راهی برای فرار از این موقعیت نمی یابد ناچار در انتها باز می گردد از سفره ی شامی که شوری دریا در زیر زبانش نمی ماند و تا صبح دوباره کاسه ی چشم هایش را می شوید، درست همانند زن عمومی که شخصیتی ست اساسا سازگار با توانایی بالایی در وفق دادن خود با شرایط هر چند که این امر به قیمت نخریب روحی او تمام شود. زنی عمومی که پر شدن تنهایی اش با اشک هایی زلال الگوی خوبی برای موفقیت بسیاری از شعرها از جمله زن خصوصی این اثر می گردد.

 

جلیل قیصری:

راوی زنی است که از صبِحِ ناکامی هایش آغاز می شودو با تجربیات زنانه و اشیا و پدیده های مأنوس در می آمیزد و خود را می گویدو...به -شب که از مثانه ی حقیقتی تلخ...-می فرجامد و شروع صبحی دوباره و آغاز همان ناکامی ها و نوع تصوری که از زن بودنش می رودو...به فلسفه گریز می زند و هم به فلسفه یا گناه زن بودن در مکانی که برای او و هم جنسان اش حقی قائل نیست .شعر با صبح و شب و خورشید و سایه و ...به ساختار خوبی می نشیند و بازی های زبانی که در اشعار دیگر شاعر غلیظ تر بود در این شعر به تعدیل می رسد .

 

م.مجنون:

هرکسی شعر را از جنبه های ساختار مد نظر خود بررسی کرده و گوشه ای از زیبایی ها آن را بیان کرده است ولی چیزی که من در این شعر می بینیم چیزی نیست که بتوان توسط آن، این شعر را یک شعر خوب به حساب آورد و ...
شعر در آغاز گرچه مخاطب را تا حدی غافلگیر می کند و با این روند شروع می شود که با یک شعر خوب سر و کار داریم ولی شاعر در این شعر نتوانسته است ادامه را حفظ کند و به نوعی از دستش خارج شده است.
پایه های اصلی شعر شما خوب کار گذاشته نشده اند و این عاملی بر ضعیف ماندن شعر شده است....
این نگاه به شعر نگاه تازه ای نیست و امثال چنین حرف هایی را مکررا مشاهده کرده ایم البته با فضا و کلمات دیگری...
در کلیت شعر متوسطی از شما خواندم.

 

فریدبنو:

شعرتان راخواندم کارکارمنسجم وجانداری است جدآجای تفکر وتآمل دارد آفرین اما تصاویروپرسوناژهای خیالی این شعر بایک بارخواندن به راحتی درخدمت خواننده قرارنمی گیرند باید چندبارآنراخوانددرکل ازذهن شاعرانه ی شما متشکرم.

 

حمیدرضا مرتضی پور:

از کارای زیبای درون شعرت خوشم اومد ولی کار رو میشد از چند نگاه دید تا شعر بهتر از اینی از آب درباید . چیزی که خوشم اومد اینه که علت ها تنها زیبا گفته نشدند برای معلول های ساده ، بلکه هردوی آنها استحکام زیبایی داشتند . باز هم می گویم . دیدی که داستان نویس های مدرن از آن استفاده کرده اند زیاد استفاده شده .

 

 فرشيد جوانبخش:

شعرتان را هم بسيار دوست داشتم و سطرهايي بسيار قوي در آن ديدم البته به جز آن سطري كه مثال زديد . فقط دو سطر ابتدايي شعر به فضاي كارتان نمي خورد و حتي اگر حذف شود اتفاقي نمي افتد ! و بر خلاف دوستي كه گفته بود "سيب زميني مستعمل است " من معتقدم كه در اين شعر به هيچ عنوان اين اتقاق نيافتاده و سيب زميني شما را نمي توان به چيز ديگري تغيير داد ، و اين از خصوصيات درخشان ساختاري اين شعر است . نوع تقطيع هم در چند جا قابل درك نبود با اين همه اين شعري است خوب .

 

روشن بین:

به نسبت کار قبلی کار متفاوتی خواندم و فراوان لذت بردم باید مثل بقیه عرض کنم که جسارت درون کار رو دوست داشتم به نظر من زبان و آهنگ کار هماهنگ آمد البنه ممکنه به مزاج عده ای از دوستان سازگار نباشد و همچین حسی رو نداشته باشن
کلمات هم در سطرها یکدیگر رو به درستی شکار می کردند و موجبات یک کار منسجم رو فراهم کردند.

 

ابوالفضل حسنی:

خوشم امد از این کار مریم ! و با نظر نسترن مکارمی بیشتر و در کل موافقم....
اگر بتونی روزمرگی رو با یک کنشمندی فلسفی زنانه در هم امیزی و مرتب این شیوه را تمرین کنی و موثر باشی روش مطمن باش راه به جاهای خوبی می بری چون من در این شیوه احساس تازگی می کنم .

 

خانم سرانی:

البته من این شعر را در پایان سطر : وقتی هنوز آغوش ماهی ها پر از دریاست ... را تمام شده می دانم و در ادامه تلاش و کند و کاو شاعر به جایی نمی رسد و وسیله ارتباطی با مخاطب ضعیف شده . بحث جسارت در زبان نیست بلکه هیچکدام از عناصر سیب و شیر و ... کارکردی در متن پیدا نمی کنند و من نوعی به هیچ وجه دلیل حضور این عناصر را و چگونگی راه یافتن آنها را به متن در نمی یابم . در صورتی که این شعر شروع خوبی دارد و و تعمیم زنی که هلو است بر زیبایی متن افزوده و در ادامه سعی شده تمام دغدغه ها و وجوه زنانه را در شعر به شعریت بکشد که موفق هم عمل کردی .. غیر از سطری که شلواری از درد که ترکیب نامانوسی است . اگر در ادامه و انتهای شعر پردازشی انجام شود کار خوبی خواهد بود .


 

 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

 

این سال هم بغض سنگینی در گلویم بود، بهار عربی سال پیش مدام در گوشم مبارک مبارک گفت. انقلاب هایی که آنقدر قرمز بودند به کار مبارک؛ با آن صورت سیاه و تنبک کوچکش نمی آمد:

ارباب خودم سامبولی بليکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نيگا کن،
ارباب خودم لطفي به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندي،
ارباب خودم چرا نمي‌خندي؟

 

بشکن بشکنه بشکن،
من نمي‌شکنم بشکن،
اينجا بشکنم يار گله داره،
اونجا بشکنم يار گله داره
اين سياه بيچاره چقد حوصله داره

 

 هرسال، هر مبارک زخم کهنه ایست که مثل خوره روحم را می خورد.

اما عشق پیراهنی است که از شوق می درم تا به شعر برسم:

 

چارشانه ای

با چهار پیراهن از هر فصل

عطر شخصیت­های پاییزی

روی تنم خش

              خش

گلوله­ای برفی که سمت بوق­های تلفن

پرتاب

معلق چند حرفم

با رگ­هایی از درخت

انگشت­های برگ

به هر چارشانه­ات­ عاشقم

به هر اشک خلاصه در پیرهنت

عاشقم به شانه خالی کردن چهار نفر که هنوز نیمه­ی گم­شده­ی من­اند

عاشقم به خالی­ها

 انگار چهار صندلی

ذهن میز را شست وشو می­دهند

چهار قرار عاشقانه

چهار جنایت است وقتی تلفن زنگ می­خورد

کسی برنمی­دارد

نیمه­ی شب را از گلوم

عرق کرده چهارنفر گرفته­اند

زیر تابوت روزهایم را

می­برند به تابستان

نیامدنت چهار دلیل چارشانه است

به زیر باران نشسته­ای

می­کشانم

قطره­ها باج­های من­اند

در باجه­هایی تقسیم شده

الو !

بله؟

بفرمایید

چرا؟

خیسِ خالی­های شانه­ات

مانده­ام

معلق چند حرف

و بهار حق سکوت من­­ست

پشت تلفنی که دیگری برمی­دارد.

 

 

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]
۱. شعری از من در نشریه والس ادبی 

۲.

... و ما چند جنازه بودیم در ایستگاهی بی کفن

با خاطراتی که قولنج می شد در کمر

بادِ سال ها پیش

مچاله از پزشک های قانونی فرار کردیم

از اعداد ورم کرده زیر پوستشان

در همین جا از قفس های تن معذرت خواستیم

و باز گریختیم از رازهایی که سفره می کرد شکم را

میهمان نبودیم و می پرسی: نام آن زن چه بود؟

با سازهای حلبی

رقصی کولی وار

جاودانه

روی خاکستر تنش پا می کوفت

برگ پیراهنش می سوخت در گوش های ما

می سوخت

تو بگو از موهاش

از بوی

قلم های من از مرکّب برگشتند به تن مسلخ پرنده ای  

و نامه هام الفبای شانه به سرها را عاشق شد

ویار مرگ دارم

طعم خرمالو از نیمه ی صورتم تاریک شده

بعد از سقط ریل ها در تنم

واگنی واژگون از عطر های شکسته ام

کاش چند درخت، باردارم بود

کاش

نیمه ی دیگر صورتش

گس نمی شد این مزار

قطارها سوت کشیدند

و مشت های ما پر از سنگ

اشک های ما چند بشکه می تواند؟

چند قطره آب دردهای تو را غسل می دهد؟

اما کدام اشک

دست تکان می دهد سوگواری ابدی

در چشم جغرافیای ما

تا می شماریم دندان روزها

کرم هفته های پوسیده را خواب می برد

و ماه هاست از درونت فرار کرده ایم

می پرسی: نام آن زن چه بود؟

لب می گزیم

و خالی می ماند دلیل مرگ ما

با لحنی که شانه هات گاهی به لرزه در می آید.

 

 

رسول امیری:

چند جنازه بودیم در ایستگاهی بی کفن........
مچاله از پزشک قانونی فرار کردیم/شعر سنگینی بود کاش زیاد سخت نمی گرفتی و یه خورده روانتر می سرودی مثل دوتا بند اول که اشاره کردم اما فضای سازی بیشتر قسمت ها جالبه

 

محمد حسن مرتجا:

کار خوبی خواندم/ نگفتم زیبا ...چراکه زیبا هم تکراری شده/ بهرحال احاد شعری در کار خود را نشان می دهند .و کشف وشهود.....فکر می کنم مسئله ای اگر هست پرداختن بیشتر به زبان است. و این نیاز را درونی کردن/که هر چیز به جز زبان در زیر این افتاب تازه نیست...

 

مهدی علیزاده:

چقدر شعر بود وقتی تمام مفهومش را در احساسش می توان خلاصه کرد
نمادهایش را دوست داشتم اگر چه نفس ذهن ام را بریدند !

 

رضا طبیب زاده:

کار زیبا و لذت بخشی خوندم. به نظرم شروع فوق العاده ای داشت. پایان بندی هم خوب بود ولی میانه شعر کمی از صلابت ابتدا و انتها دور شده بود. شاید به خاطر زبان باشه و یا شاید به خاطر کم شدن شاعرانگی توی تصاویر متعددی که به مخاطب میده.
به هرحال و در مجموع کار خوبی بود.

 

ارام:

قبل از هر چيز بايد بگم شعرتون تونوع خودش عاليه از اين جهت كه مخاطب ومي كشونين بالاي بالا دنبال چندتا كليشه ويهو دستشو ول مي كنين كه با سر به پايين سقوطي ازاد داشته باشه واز اون پايين دوباره تو يك كليشه ديگه محصورش مي كنين.
به نظر من شعر تون و بايد از رو نمادهاش تعريف ودنبال كنيم چندتا نماد(كه شايد لازم نباشه اسم ببرم كه خودتون مي شناسيشون) كه تو ذهنتون ساخته وپرداخته كردين ومي خواين چندتا جمله كه پس وپيش اين نمادها گذاشتين جور اين نمادهارو به كول بكشن ولي متاسفانه نمادهاتون سنگين تراز اوني هستن كه اين جملات بتونن به دوش بكشن وحتي ممكن به حذفشون هم كمك كنن.
شروع داستان گونه اش عالي بود ولي اين جور ادبيات مشتري بخصوص مي خواد شايد از اونايي كه تابلوهاي اليزابت تيلورو چندين ميليون دلار خريدن كه.............................!!!!!!!!
در اخرمشخص نبون ديدگاه فكري تون وزياد ملموس نبودن اينكه مخاطب ومي خوايد به كدوم سمت بكشونيد ،باعث مي شه هرنوع ديدگاه فكريي،به نوعي جهت منافع خودش از شعرتون بهره برداري كنه.

 

حسن سهولی:

شعری با زبانی متفاوت که به دنبال آن مفهوم متفاوتی را رقم می زد و پرش ها وخیزهای ذهنی بیشماری می آفرید و منجر به تصویرهای پاره پاره می شد که محوری هر چند باریک می توانست آین پاره ها را به هم نزدیک کند.

 

دامون قنبرزاده:

به نظر شما این واقعا می تواند شعر باشد؟! این صرفا بازی با کلمات است. نیست؟! ببخشید که گستاخانه حرف می زنم اما فضای کلی ادبیات ما رفته به این سمت. راحت طلبی و در اوردن ادای نویسنده و شاعر. همین. این متن صرفا بازی با کلماتی ست که چیزی پشتش نیست جز یک سری کلماتِ ردیف شده. همین. آیا صرفا کلمات قشنگ را کنار هم ردیف کردن، می تواند شعر تلقی شود؟ مطمئنا نه. این نظر من است. در قرن بیست و یک هستیم و همه چیز تغییر کرده. افکار، عقاید و خیلی چیزهای دیگر. الان دیگر نمی شود از کسی ایراد گرفت. چون همه چیز عوض شده و هر کس برای خودش قانونی دارد. هر کس می تواند فیلم بسازد. شعر بگوید و بنویسد. نمی توان گفت نگو، ننویس و نساز. قرن بیست و یک است و دیگر نمی توان از این حرف ها زد. هر کس حق دارد هر کاری دوست داشت انجام بدهد. تند حرف زدم. ببخشید. اما باور کنید این شعر نیست

 

فرهود:

زیبا بود ...من هیچوقت در شعر به دنبال دلیل و مقصد خاصی نمی گردم ... میگزارم شعر مرا با خود ببرد ... دستهایم را بگیرد و هرگوشه ازخانه احساس را که دلش خواست نشانم بدهد . شوق تصویرها را به یادگار می بوسم و می روم

 

حمید یوسفی:

شعر خوبی بود پر از تصویر های ناب اما ارتباط هندسی بین اجزای شعر به خوبی قابل درک نبود.

 سعید تیموری:

 شکستن دستور زبان به شعر شدن شعرت کمک نکرده و خیلی جاها مخاطب حس میکنه مثل یک تازه کار داری با این حربه شعر بودن رو ثابت میکنی...
دوم هم ترکیبهای مختلف از اسمی و صفتی تا همه این تعاملات زیاد در اوایل کار بود...
من سلیقه ی خودم این رو نمی پذیره...

با حرفهای ارام کاملا مخالفم...
نقد از این آبکی تر؟

من به یه نکته دیگه میخوام اشاره کنم...
رضای طبیب زاده راست میگه...تصاویر متعدد ...ولی من انقدر هم خنگ به جریان نگاه نمیکنم...من همراه با تصاویر میام...ولی هیچ نخی این تصاویر رو با هم جفت نمیکنه... و نماد گرایی...
چیز خاصی ندیدم

 

محمد غلامی:

این کار نشون داد که شما از دایره ی واژگان بسیاری برخوردارین و در تصویر سازی مهارت خاصی
اما همه ی شعر این نیست بلکه خواننده هم جز لازمی از شعر است که کم در نظر گرفته شده بود
اگر میشد کار را کوتاه تر و صمیمیت بیشتری بهش میدادین بیش از این موفق تر میشدین.

 

معصومه جمالی مهر:

شعر جاندار و خوبی را خواندم. با شروعی نفس گیر" ما چند جنازه بودیم در ایستگاهی بی کفن..."
وتعابیری تامل برانگیز"... و باز گریختیم از رازهایی که سفره می کرد شکم را...." " ... وبار مرگ دارم..." ".. بعد از سقط ریل ها در تنم.." و الی آخر. بانو جان کار قوی است و من دوستش دارم اما در میانه کار کمی شلوغ شده و آوردن تعابیر مختلف برای هر خواننده ای ارتباط را آسان نمی کند. بعضی وقت ها ایجاز بر تن شعر هایتان برازنده است. چیزی که در شعر زیبای قبلی هم گفتم. البته من خواننده با تمامی مفاهیم و تعابیر بکار گرفته شده ارتباط گرفتم. لذت بردم و تحسینتان کردم. برای عومیت دادن به کارتان برای خوانددگان معدودی که ممکن است با این تعابیر مشکل پیدا کنند. به هر ترتیب خلق لحظاتی به یاد ماندنی کردید.

 

محمدمراد:

شعرتان را چند بار خواندم احساس ميكنم ساختار و بدنه ي شعر متخلخل است ، شعر از كمر يك قصه آغاز ميشود با موضوعيتي كه در مسير خود گاهي راه را گم ميكند ، سطرها گاه مخاطب را باورمند ميكند كه دارد شعر ميخواند اما گاه با يك ويراژ ناگهاني گيج ميشود ، ايستگاه / ريل / واگن/ قطار / مشت هاي پر از سنگ / و حكايت جدال ِ جهل با مدرنيته و مسيرگاهها با جوانكهايي كه معلوم نيست از قطارها دل پري دارند يا از سرنشينان قطار ؟
شايد بهتر باشد احساس را بدون واسطه گري وسواس و راحت تر به واژه تبديل كنيد و شاخه هاي پراكنده را از درخت شعرتان هرس كنيد شايد بسياري از سطرها در انتقال معنا نقشي نداشته و فقط آن را مطول كند .

 

 born:

 نوشته های شما پر از نوعی تصویر سازی خیالی است که با هزار بار خواندن هم هنوز تازه است. شبیه به سبزی های آب خورده. این تصویرها با تمام خیالی بودنشان جایی را در واقعیت تداعی می کند که انگار اینجا نیست. یا قبلا بوده و حالا نیست و بعدا خواهد بود. "چند قطره آب دردهای تو را غسل می دهند؟ " چقدر اشک بریزم تا کمی از دردهایت تسکین یابد؟
این تصویرها از کجا می آیند؟

 

هادی معینی:

شعر رو خوندم خوب بود و زیبا اما خیلی منفی و نا امیدانه بود به نظرم گرچه واقعیت ها هم امروز اینجوری هستند. اما ما شاعرا هستیم که واقعیتهامون رو ذهنمون میسازه.

 

شهرام زارعی:

اساس هر شعر باید تفکر و اندیشه آن باشد آن هم به شیوه ای بدیع و نوباید استفاده شود که اشعار شما از این حیث موفق عمل می کند روایت نیز در آثار شما همیشه عینیت داشته است در اثر پیش رو، روایت بیش از حد با توضیحات انحرافی شکسته و منقطع شده است هر چند فرار ها گهگاه در مسیر روایت شکل گرفته اند اما این امر گذشته از خود روایت تاثیر منفی بر فرم شعرنیز گذاشته است و ساختمان شعر تاحدودی از هم گسیخته می نماید و دیگر اینکه آرایه های بکر و فراوان مثل همیشه رنگ و لعاب آثار شماست.

 

پلیوار:

شعرتو خوندم هرچند شروعش با واو عطف مثل خیلی ازشعرهای معاصرکه تحت تاثیر کتاب مقدس –تورات است - با شروعی اینگونه برای من حداقل تازه گی نداشت .شعرفرازهای خوبی داره در شروع اما گاهی ترکیب هایی کلاسیک مثل قفس تن ازکار زده بیرون
جاهایی هم شعر ازاون ارگانیک که درشروع ومیانه داره خارج میشه مثلن بعد از سطر =چند قطره آب می تواند دردهای تورا غسل دهد؟
این سطر سوالیه .جایی که من متوجه نمی شم سطر بعدیه =اما کدام اشک؟این سطریهو چطور اومد اون هم با شروع اما!!/
یا قلم های من ازمرکب برگشته اند به تن مسلخ پرنده ای=به تن مسلخ پرنده یعنی چه مریم .مسلخ یعنی محل سلاخی کردن
پس این سطر ضعف تالیف داره وازلحاظ انشایی ودستوری وادبی کلن مشکل داره شاید هم خیلی اتنزاعیه ومن نمی فهمش /خلاصه شعرخوبیه حتا باوجود اون دوتا
ایکاش که انگار شاعر به عمد می خوادیه جاهایی فضارو رمانتیک کنه ولی انصافن زیباست کاش چند درخت باردارم بود
بازی با دوکلمه ی درخت ودار .همین یه سطر نشون می ده شعرهای بهتر ی رو خلق کنی ولاریب فیه/ فقط
نمی دونم چرا وبی ربط حتمن ، درحین خوندن شعرت این سطرها درذهنم مرور شد:غروب است /غروب پنجم فروردین /مادرحوالی
ایستگاهی دوری دراهواز هستیم / می گویند قطاری سرساعت سه نیم بعد ازظهر /قطاری از اینجا خواهد گذشت ولی غروب است /اعراب اهل اینجا رو دوست دارم ............وومنبع :ساده بودم تونبودی باران بود/
نظر دوستان رو درباره ی شعرت فرصت نشد بخونم اگه تکراری بود نظرم ،عذر/وفراون حرف دیگرتا بعدی که باشیم اگرباشیم.

 

علی رضاحاتمی:

کاری قدرتمندو به شدت انتزاعی بودبابرداشت های سکانس گونه درقالب خرده روایتهای متفاوت واجرایی دورازذهن اماقابل قبول.

 

حافظ عظیمی:

اگر بخواهم بر خلاف همیشه و به واسطه ی اینکه مخاطب بیشتر آثار شما بوده ام و بسیاری از ویژگی های شعر شما را عرض کرده ام نکته ای بنویسم باید به پرداخت المانی در کارهای شما اشاره نمود. در این اثر و برایند آثار شاعر می توان به این نکته پی برد که شاعر المانی را وارد شعر نمی کند مگر آنکه در روایت موقعیتی را برای آن در نظر گرفته باشد و در ادامه با بازگشت به آن بتواند موضوع را برای مخاطب روشن تر سازد. این امر از طرفی موجب گستردگی اثر و شاید طولانی شدن آن حد اقل از نظر بصری گردد از طرفی دیگر نیز چون تمامی این المان در راستای خط اصلی روایت هستند می تواند سهم بزرگی را در رنگین شدن تصویری اثر داشته باشد.از جمله ی این المان ها می توان به "خرمالو"، "قطار"و ... اشاره نمود که تا چند سطر بعد از خود همچنان در حال پرداخت می باشند.

 

سرانی:

مریم عزیز این شعر را اگر پیرایش کنی بهتر می شود به آن نظر داشت . نمیدانم وقتی ابتدای شعر را با آن پتانسیل آغاز می کنی چه نیازی به اینهمه اطناب کلام می باشد ؟
اینهمه ترکیب سازی های بی مورد و جا نیفتاده و گویی شعر دچار خود شیفتگی شده و می تواند با دایره معنوی کلمات بوجود آمده خود را مرتبا ابراز و خودنمایی کند وجود و ساختار و زبان شعر را تخریب کند . پزشک قانونی نیاز به جمع بستن ندارد اما در اینجا حکم مرجع و مکانی را پیدا کرده و معنایی دوگانه دارد مشکلی پیش نمی آورد و خوب هم شده . 

 

م . دانش:

با شروع خوب (شعر) دست خواننده را می گیرید و پای به کوچه ای می گذارید که پر است از دربهای خانه هایی با رنگها و شکلهای متفاوت / و بنظر می رسد با رسیدن به هر درب دوست دارید سرکی بکشید و توی حیاط نگاهی بیندازید و بعضن تا پذیرایی و آشپزخانه هم ادامه می دهید ( واین بد نیست و خود می تواند شیوه ی مخصوص شما باشد ) ولی باز به کوچه بر می گردید / این نوع همراهی کردن(قدم زدن در شعر) پر از تصویر و تنوع است / ولی رسیدن به مقصد و انتهای کوچه را طولانی می کند .

 

رضوان ابوترابی:

در این شعر ، واژه حضوری پر رنگ داره . به نوعی شعر زیر لایه های واژه ها پنهان مانده . اینکه: شاعر از کلمه استفاده نمی کنه ، بلکه به آن استفاده میرسونه ، در اینجا رعایت نشده ..
بی تعارف شما شاعرید . شاعری که اگر بخواهد ، می تونه واژه ها را به پرواز در آره . این شعر را هم نوعی تجربه دیدم . و همین که شهامت تجربه کردن را دارید ،قابل تحسین است .
آینده منتظر شماست و مال شما

 

سیاوش پورافشار:

شعرت شروع خوبی داشت عین اشعار کامل بزرگان اما هر چه به وسط و پایان شعر می رسیدم آن کلام نفسی را کمتر پیغمبرانه می دیدم و و به عاریت گرفتن و بدعت Innovation کلمات کمی تصنعی به نظر می رسند بابت احضار کلمه باید به شما تبریک گفت اما کاش مخاطب را کمتر این کوچه به آن کوچه هل می دادید.

 

آفاق شوهانی:

موجز و کامل سروده ای و مضمون شما گویا و شفاف است.

 

زبیده حسینی:

شعر خوبت را خواندم اما فکر می کنم از انسجام کافی برخوردار نبود بهتر میشد اگر بعضی از تصاویر و اضافات را حذف می کردی .
محتوای قابل تامل شعرت نیاز به پردازش بیشتری داشت .

 

خسرو بنایی:

ریسک پذیری در اجرای شعر کوتاه در تطابق فرم و محتوا کمتر است اما در شعر های بلند شکستگی و برش های تصویری د رانتقال عذاب معنوی سوژه طاقت فرسا می شود . لحن اغراق گونه و فراروی های متافیزیکی گاه در انتقال طبیعی ترین روال روایت هم می تواند غافلگیر کننده و هم آسیب زا باشد .شروع شعر با درخشش قابل اعتنا و ملموسی آغاز شد... و ما چند جنازه بودیم در ایستگاهی بی کفن / با خاطراتی که قولنج می شد در کمر زایش پدیدار گری این بند به قول گاستون باشلار نه تابع فشار های درونی ( ذهن شاعر ) است ، و نه پژواک( تجربه های ) گذشته ، برعکس ، با درخشش یک تصویر است که پژواک های گذشته های دور طنین انداز می شوند ...
سیالیت ذهن در روایت گری مرگ بدیع و غریب که طنین متحرک و ناآزموده ای دارد روایت گری مرگ در جوانی گرچه برخوردار از خلاقیت شهودی است .اما از همین منظر هم می تواند شاعرانه با تاویلی سر خوشانه ،مرگ رااز حفره های هول انگیز نجات دهد. در این شعر که موقعیت مرگ به طور عریان و برجسته بیان می شود درواقع مرگ را در موقعیت زندگی ارزیابی می کند . مثل هر تمنا و هر آرزوی ناتمام که در وضعیت ناممکن پس از مرگ قابل جبران نیست .ایستگاه بی کفن همان زندگی های ناتمام و نافص ست که مرگ آنرا تصرف کرده و شعر تاوان نوستالژیا اکتشافی ست که مرثیه گون بیان می شود .


جلیل قیصری:

شعر تا -ویار مرگ دارم-با ورودی درخشان و شاعرانه و ارجاعات درونی و تعلیق به جا خوب پیش می رود اما بعد از آن به مصرع ها و اشیاءو پدیده هایی بر می خوریم که محملی برای حضور ندارند و چیزی به بار حسی و اندیشه و پیام شعر نمی افزایند و بهد...بخش پایانی خوب می نشیند به هر روی در شاعرانگی کار شکی نیست ولی کار می توانست یکپارچه تر و موجز تر باشد تا بشود یک روایت ذهنی و یا روایت های ذهنی را بر آن مترتب کرد .

 

پروين پورجوادي:

زبان در شعرتو ساده وآرام نيست شايد به دليل رئاليسم و گاه سوررئاليسم تلخي كه برگزيدي . خصوصيت ديگر روايت گري ست شعر روايتگر كه در آن انتزاع ،تخيل و احساسات شكل وجوري متفاوت دارند . خاطرات قولنج شده در واقع همان تخيل استحاله يافته ست جوري گريز از كلمات و هم نيز قيد زيبا نويسي .
ادامه شعر ،كولي كنار آتش را يادم آورد با تصوير زنده وزيباي برگ پيراهني در حال سوختن . بندهاي بعدي بيشتر بازي با كلمات ست جوري تلاش براي تشخص بخشيدن به خود كلمه با ارائه ي كمترين تصوير قلم هاي من و نامه هام ... تنها ويار مرگ ست كه بار معنايي دارد ومي شود آن را احساس يا تصور كرد آنچه كه ارتباط بند هاي مياني را با ابتداي شعر حفظ كرده قطار وريل وسفر (گريختن) ست كه جنازه را تبديل به واگوني واژگون از عطرهاي شكسته مي كند اين بند دقيقا مصداق انتزاع وتخيلي ست كه عليرغم تلخي سويه ي لطيف زنانه در آن پيداست .
بعد از اين با بندهاي كات شده مواجهي خوب ست كه شاعر يا داستان نويس دست تخيل تو را باز بگذارد ماجرا را تمام وكمال نگويد واجازه بدهد تو به حدس وتقريب منظورش را دريابي بندهاي پاياني تا مي پرسي نام آن زن چه بود واجد اين خصوصيت ست . بازي با كلمات مي تواند گوياي گستره ي واژگاني شاعر باشد بشرط اينكه معنا ومضمون حفظ شود
نام آن زن چه بود وخالي مي ماند روي كاغذ هم نام نشان هم دليل مرگ ...

 

ساینا:

نگاه ات لبریز از کلمه است و این شعر را در تصاویر بدیعی اش می توان تابلوی زیبایی دید از رنگ و انسان و کلمه و آتش در رقصی روحانی. آفرین. تنها برای ات بنویسد ساینا که تقطیع شعرت را جدی بگیر .

 

محبوبه حدادی:

همیشه گفتم و باز هم می گم من تو شعرهای تو همیشه منتظر اتفاق های نیفتاده ام
و اتفاقی که در این شعر افتاده یکی از نیفتاده ترین هاست.
سطرهایی در این شعر هست که به تنهایی بار یک شعر رو به دوش می کشن و اونقدر شاعرانگی دارن که موقع خوندن حتی اگه دقیقن نفهمی که شاعر چه گفته از اون لذت می بری.
سطرهایی که حس می کنم جز همون بداهه نوشتن های ست که یک بار باهم درموردش حرف زدیم.
مثلن:
"...و ما چند جنازه بودیم در ایستگاهی بی کفن
با خاطراتی که قولنج می شد در کمر
بادِ سال ها پیش
مچاله از پزشک های قانونی فرار کردیم
از اعداد ورم کرده زیر پوستشان
در همین جا از قفس های تن معذرت خواستیم"
و
"قلم های من از مرکّب برگشتند به تن مسلخ پرنده ای
و نامه هام الفبای شانه به سرها را عاشق شد"
و
"می پرسی: نام آن زن چه بود؟
لب می گزیم
و خالی می ماند دلیل مرگ ما
با لحنی که شانه هات گاهی به لرزه در می آید."
و...

اما سطر هایی هم در شعر هست که کمی از انسجام زبانی و فضایی شعر کم می کنه منظورم سطرهای میانی شعر هستن. شاید به درک بهتر شعر کمک کنه اما جذابیت دست نخورده بودن رو از جان شعری شعر می گیره قبلن اشاره کردم و خودت هم می دونی به هر حال این سلیقه ی من نیست این فکر منه این رو از این بابت می گم که نظرم سلیقه ای نیست من شعرت و چندین بار خوندم و کلی درموردش فکر کردم.
این سطرها نه تنها چیزی به من اضافه نمی کنن بلکه باعث می شن من بی دلیل به این در و اون در بزنم و در نهایت ببینم بعد از این همه تلاش فقط خستگی برام مونده.

و در نهایت شعرت پایان بندی فوق العاده ای داشت
و جان کلام تو واژه ی "گاهی" خلاصه شده بود.
من چند سطر آخر شعر رو چندبار جداگانه خوندم، گاهی با "گاهی" و گاهی بدون "گاهی"
کاری که این واژه با من کرد هیچ کدوم از واژه های شعر با من نکردند.

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 1:1 ] [ مریم عبدی ]

دهانم را لاک گرفته اند

بس که غلط دارد این درست

بر در خانه هم زده اند مُهری

 تا موم استخوان هایم که عسل دارد

با مشتی از زنبور ها

شیرین تر از این نیست حقیقت

خون گوشه ی لبم

گذشته از هفت دریایی

پشتش هفت کوه تو به من می رسد؟

رسم روزگار را بِکِش

من  که رفته ام از دست تو

از دست رفته ای

از هفت صحرای نقشه هم بیرون تری

اما هستی

آن قدر خسته

یادت می رود درهای خیابان را ببندی

در شهر ما که خانه ی ماست

من کجاست

تو همخواب سطل های زباله ای

کی خودم را دور انداخته ام؟

کوه ها را به هم رسانده شهرداری

تا صدای تو تکرار در منی

                                  روزگار رسمی نقشه ای ندارد

با سنگی بر پشتم

لاک پشت شدم

از طبقه ی هفتم هر شب

آشغال ها را پایین بریز

                              از روی تخت

                              از روی سنگِ پشتم

تو خیلی صبحی

از شبی که به خداحافظ رفته ام

سَرم را برده ام در خانه ای مُهر شده

و هی بر عکس دست وپا می زنم

روی آب ها وسبزه های نقشه ای

تو از دست رفته ای پشت فقراتی که چه قدر ستون دارد خانه ام

با پنجره هایی به سمت هفت دریا

خون گوشه ی لبم می ریزد روی آب

بدون ریشه از دهان من گل درمی آید

                                 از دهان تو بلبل

شیرین تر از این نیست حقیقت.

 

 

امیر سنجوری:

کلیت کار را دوست داشتم و همیشه خواندن یک شعر از یک دوست , لذت بخش است.
این کار بلندی است که فکر می کنم اگر یک مقدار از زبان متکلم فاصله بگیرد و گزاره های مدرن تری را تجربه کند و البته با اندکی تلخیص (مثلن حذف "این درست" در سطر دوم و ترکیب هایی مثل همین) , خیلی اثر درخشانی بشود.

 

خسرو بنایی:

همیشه شعر واسطه خوبی برای آشنا شدن با شاعر است چرا که شاعر در ملتقای احساسی ناب تا شگرد های ذهنی آزاد ، خود را پیچ و تاب می دهد تا هستی درونی و معنوی اش را به سر رشته کلمات برساند . این در هر حالتی می تواند مغتنم و لذت بخش باشد و شعر چکیده انسان ، زبان و جهان می شود . شاعر در این چرخش دیالکتیکی در صدد دست یافتن به وضعیتی از حقیقت است که در وسواس از دست دادنش اورا به هیجان می اورد و شعر نقطه اتصال است. متن از او ظهور می کند تا ضمیمه واقعیتی شود که شعر آن را دستکاری کرده است و شعر دراین حالت زیباترین سر پیچی از واقعیت ناخوشایند است .
خانوم عبدی این مقدمه همان متن زایشی در تعبیر بارت است که از خواندن شعر شما نوشته شد. شعر ی که از خلل زندگی روزمره در نوعی بازسرایی ، تقدس ماورایی عدد هفت را در بازیگوشی های ترکیبات بدیع به تصرف احساسی زنانه نقش می زند.

شعر نوعی اعتراف است اعترافی پاردکسیکال و متناقض نما که سوژه ( من متن ) با طنزی شیرین خود را نیش می زند . ذهن در موقعیت بازنمایی خود در تداعی آزاد حرکت می کند . از شیرین تر از این نیست حقیقت تا به خون گوشه لبم می رسد .
این دیالوگی یک احساس خودمانی ست . رگه ای ازسرکشی ها نوجوانی تا بلوغی دستخوش بحران ، که از بیرون ( جامعه ) تا درون مواج است .شعر ی که بر پایه عدد هفت تقدس زدایی می شود .
هفت دریا ، هفت کوه ، هفت صحرا ،هفت طبقه این ها همه گذر گاه های بند های از شعر می شوند که پیش از اینکه بر آمده از ضمیر ناخودآگاه جمعی باشد دستاویز شاعر در ریاضتی ست که زندگی به او تحمیل می کند .
شعر در بنیان خود اعتراضی ست نمی گویم که رگه ای فمنیست خفیف را حمل می کند که کانون آن نه نوعی واکنش زنانه که بیشتر انسانی ست که می خواهد خوشبینی و شیرینی حقیقت را در تصاویر متحرک بازتاب دهد . اینگونه شعر اگر بخواهد در وجه انضمامی و فرعی تر ش خلاق بماند می تواند به فضا های آونگارد و بی مانندی چنگ زند که زبان در رسیدن به شعری متفاوت سیاسی به جسارت بالقوه اش امیدوار باشد .شعری که از گذرگاه های منفعلانه حدیث نفسی تا بر ساختن آرمان های شخصی ظرفیت دارد .
من این گونه شعر شما را می فهمم که قادرید که مرز واقعیت و تخیل را با دستی پر بهم بریزید . تو از دست رفته ای پشت فقراتی که چه قدر ستون دارد خانه ام
با پنجره هایی به سمت هفت دریا
خون گوشه ی لبم می ریزد روی آب
بدون ریشه از دهان من گل درمی آید
از دهان تو بلبل
شیرین تر از این نیست حقیقت.

 

احسان مهدیان:

اینکه شعری خواندم شک ندارم و اینکه شما شعرهای خوبی هم دارید دران بحثی نیست اما بعضی وقت ها باید کاری کرد که چطور شعر ننویسیم یعنی از شعر عبور کرده و به چیزی برسیم که انگار شعر را پشت سر گذاشتیم آنوقت می شود کمی به حریم فضا های تازه راه گرفت .
با هر مولفه ای که رایج است مثل مدرن یا سنت و ... می شود به این دریچه راه گرفت
و هی بر عکس دست وپا می زنم
روی آب ها وسبزه های نقشه ای
تو از دست رفته ای پشت فقراتی که چه قدر ستون دارد خانه ام
با پنجره هایی به سمت هفت دریا

آنچه در مواجهه با این متن می شود دریافت این است که رفتارهای غیر متعارفی صورت می گیرد که خوشحالم کرد ولی دوباره سرش را بر می گردانی که مبادا مورد شماتت قرار بگیرید
مثلا :
(هی بر عکس دست وپا می زنم)

اقدام جالبی است اما وقتی به هفت دریا می رسید فکر می کنم چرا چرا ؟
و یا ظرفیت خوبی در شعر ایجاد شد ولی قصد ندارد از " مهر" عبور کند
متن را خواندم و باعث شد دقایقی دران متمرکز شوم

 

رضا باب المراد:

تناسب هاست که سهم بسیاری در ایجاد زیبایی دارد
من فکر می کنم پرداختن زیاد شما در این کار به تداعی ها و جریان سیال ذهن
کمی شعر رو از ارائه ی ساختمانی مطلوب در ارائه تصاویر دور کرده 

 

ساینا:

بار اول است که شعرت را می خوانم و عجب سطرهای درخشانی
زبان خونی اعتراض که اگر کمی جسور شود و گزیده گوی به خال زده ای مریم جانم.
مثلن می شود صدای زنانه گی معصوم ات را در سطرهای زیر شنید:
از دست رفته ای/از هفت صحرای نقشه بیرون تری/ اما هستی/ آن قدر خسته / یادت می رود درهای خیابان را ببندی .... کی خودم را دور انداخته ام.
من اگر جای تو بودم سطر دوم را کامل بر می داشتم.
وقتی می نویسی دهانم را لاک گرفته اند من مخاطب هم یاد اشتباهی نوشتن و سکوت اجباری حالا می افتم هم تصویر کلمه هایی در ذهن ام تداعی می شود که مثل لاک پشت ها خزیده اند توی حفاظ سنگی تاریک . و وقتی در ادامه ی شعر می رسم به جایی که گفته ای سنگ ِ پشتم می بینم که آن لاک پشت اولی دارد سرش را بیرون می کشد.
پایان شعرت بسیار درخشان بود . 
 
 
شهرام زارعی:
 
پشتش هفت کوه تو به من می رسد؟
تا این قسمت شعر به درستی پرداخت نشده است که ضعف تالیف در این بین دخیل است خصوصا جملات مرتب و در جای خود نیستند که با اندکی ویرایش با شعر یکدست می شوند ودیگر اینکه به خوبی با زبان درگیر شده اید برای بیان دیدگا ه های جدیدتان و ساخت ترکیبات تازه که امیدوارم شما پیروز این میدان باشید ودر پایان اینکه اگر جملات
شیرین تر از این نیست حقیقت
را از سروده حذف کنید شعر نیز از محدود بودن رهایی خواهد یافت .
 
 
سینا محمدی:
 
شعر پخته ای بود و بعضی خط ها تشبیه های متفاوتی رو تداعی میکردند. فاصله ی معنایی درکل شعر پستی بلندی هایی زیادی داشت یا به قول دیگه یک هدف رو در راه های متفاوتی طی میکرد.
 
 
محمد غلامی:
 
کار خوب و زیبایی بود که مجبور به چند بار خودنش شدم یعنی نمیشد با یک بار خوندن سرو ته کارو بفهمی که خیلی خوبه خواننده مجاب به این کار میشه
ارتباط کلمات و جملاتی که اومده خیلی خوب بود واین به ظاهر ناپیوستگی که پیوسته بود
به هر حال معلومه ذهن خلاق و پرکاری دارین که بخاطر این بهتون تبریک میگم.
 

مهدی علیزاده:
 
شعرتان را با لذت خواندم و بنظر ام اگر جاهايي پياز داغ نمادين اش را كمي كم می کرديد مي توانست کمک کند به لذت بردن و جذابيت بيشتر ...
در کل شعر خیلی خوبی بود و پايان بندي زیبا و محشري داشت .
 
 
مهران آبادی:
 
صمیمیت این کلمات که مثل تکه های همیشه ی شاعر زخمی اند،عجیب کششی دارند به جلب حواسی که در جست وجوی ندای بر خواسته در لا به لای سطور پرسه می زنند تا اتفاقی را که در رکود عادات از یاد رفته اند ،اعلام کنند...
این شاعری ست که پیشتر در آستان خانه اش ثبت کرده است:"مست ها صورت های شان را نوشیده اند واز من تنها نقطه ای سیاه مانده در آسمانی سیاه..."
دهانش را لاک گرفته بر در خانه اش هم مُهری زده اند"
او کیست؟که این گونه"در شهر ما که خانه ی ماست" منش را گم کرده است!
نه این که به این صراحت ،بدون حواشی،بی آشنا زدایی به اقرار هر روزه ی واقعییت عریان پیرامون که شاهد حضور تلخ استفهام های بی پاسخ اند ست.فریاد بر آورده است::
"تو هم خواب سطل های زباله ای
کی خودم را دور انداخته ام؟"
شعر به زعم نگاه معترض خود که فریادگر تک افتاده گی از زندگی و محذوف آن است به ادغام کنایی عباراتی متوسل شده است که رسوب آن به قصد هم صدایی به جان مخاطب می نشیند:
"بردر خانه هم زده اند مُهری
تا موم استخوان هایم که عسل دارد
با مشتی از زنبور ها
شیرین تر از این نیست حقیقت"
 
 
پروين پورجوادي:
 
پيش از هرچيز زبان زنانه ات در شعر خوشحالم كرد. استعاري بودن كلام در نقب مدام به واقعيت از ديگر خصوصيات شعر ست تقريبا تمام بندها با اين رويكرد خاص با مخاطب گفتگو مي كند واين همان درنهفت گذاشتن واقعيت ست .
شاعر در واگويي خود از لحني صميمانه استفاده مي كند از لاك گرفتن دهان تا مهرموم كردن در خانه وپرسشي استفهامي آيا اين حقيقت شيرين ست و كنايه ي زيبا بسيار زيباي رسم روزگار را بكش وتعمدي كه شاعر در استفاده از صحرا به جاي اقليم دارد .
خانه ي بزرگ خانه ي بي در وپيكر خانه اي كه از آن خيابان عبور مي كند . وبديهي ست كه در اين خانه تو همخواب سطل هاي زباله باشي ومن سنگ پشت به نظر جوري از هم پاشيدن ست يا به هم نرسيدن در جايي كه شهرداري كوهها را به هم مي رساند ما مرعوب فاصله ها مي مانيم
وسرانجام شاعر مي ماند با خون گوشه ي لبش كه از ابتداي شعر تا پايانش هنوز تازه مانده وهم نيز خانه اي كه مهر از درش برداشته نشده روييدن گل از ميان وخواندن بلبل آيا همان حقيقتي نيست كه سرشت زنانه مي سرايدش
 
معصومه جمالی مهر:
 
شعرت را خواندم. لحن و زبان تازه ای که شما به کار برده اید برایم زیبا و خوشایند بود. چیزی که از شروع اولین سطر من خواننده را تا پایان شعر برد. اکثر بندهای شعرت به یاد ماندنی ست. فقط به نظرم رسید با این توانایی بهتر است ایجاز را هم در نظر داشته باشید. بعضی از بند ها شروع خوبی برای شعری دیگر هم می تواند باشد...
موفق باشید و
شاعر بمانید که بسیار برازنده ی شماست
 
 
پروین پناهی:
 
شعر شما را چند بار خواندم از ارتباط مفهومی کار و نمادهایش می گذرم زیرا که دوستان تعاریف شایانی کرده اند اما ...
زبان کار مرا راضی نمی کرد چرا که در این دوره همه سعی بر زبانی روان دارند ما نشانه هایی را می بینیم که همچون شعر دهه ی پنجاه است .
مثال :
بس که غلط دارد این درست!
بس که این درست غلط دارد ؟

من تصور می کنم که باید جلوتر از زمان و یا حداقل در زمان حرکت کرد .
 
 
فریبا عمرانی:
 
شعر زبان احساس است وشما به زیبایی احساستان را با تفکر سمت وسو داده اید .گاهی میشود یک شعر را به لحاظ محتوا ومضمونی بیش از حد که به ظرف ان میریزیم(مطمئنا از روانی کار میکاهد ودر خوانش خواننده تاثیر میگزارد)به چند قطعه ی کوتاه تقسیم کرد.فکر میکنم شاعر نبایدمستقیما به انچه میاندیشداشاره کند بلکه با ترفندها وتمهیداتی درست وگاها بدیع از تخیل وخلاقیت خود سود جسته واین مهم را به مخاطب بسپارد.این سطرها-بس که غلط دارد این درست-شیرینتر از این نیست حقیقت-روزگار رسمی نقشه ای ندارد،از این جمله اند. نشانه های سالم نشانه هایی هستند که به مخاطب یورش نبرند ومعنایی را به مخاطب القا نکنند.
 
 
 موسی میرزاده:
 
کارهای شماترکیبی ازحس وواقعیت وخیال پردازی ست آنچه اینهارادرقالبی یکدست قرارمیدهدمحتوای ذهن شماست که بسیاردوست داشتنی ودلنشین است،بهتون تبریک میگم.
 
 
مهیار خاوری نژاد:
 
دوستان خوانش های خوبی ارائه دادند،بنده هم نکاتی را از خوانشی که خودم روی این شعر انجام داده ام را اضافه می کنم تا به تکرار نیافتیم.
این کار از دسته شعر های "من" و "تو"ای است اما نه از گونه ی کلاسیک آن.
شاعر در موقعیت راوی "من" که در دنیای مدرن زندگی می کند رابطه ی میان این من و تو را شکل می دهد.
فرق این "من" و "تو"(دنیای مدرن) با من ها و توهای اشعار کلاسیک ما این است که این ها حتی در محل زندگی شان که همان "سطل زباله " می باشد آن قدر از هم دورند که حرف از فراق و هجران می زنند("تو همخواب سطل های زباله ای/کی خودم را دور انداختم؟)
این ها حتی در زمان هم آغوشی نیز دچار فراق و هجرانند!!! مطمئنا ایده ی جالبی است برای یک شعر...
زباله دردسر و دغدغه بزرگ دنیای مدرن است.
انسان و ماشین آلات دست در دست هم داده اند تا دنیا تبدیل به یک سطل آشغال بزرگ شود!
*
برای پرهیز از دوباره گویی به همین بسنده می کنم و گر نه همین عدد "هفت" کلمه ای کلیدی در این شعر است و ریشه در تقدس گرایی دارد که زائده ی یک تفکر کلاسیک است و تزریق آن در شعر به این صورت خود قابل خوانش است و جای حرف دارد.
این شعر مجموعه ای از درگیری های شاعری است با دلبستگی های کلاسیک که در جامعه ی مدرن مورد هجمه قرار گرفته و این را تاب نمی آورد و فریاد می زند اما به مقابله بر نمی خیزد بلکه تن به این جریان می دهد و همیچنان که پیش می رود راهی جز عجز و ناله نمی بیند! "با سنگی بر پشتم/لاک پشت شدم" ...."...و هی دست و پا می زنم"
(استفاده از عدد "هفت" ،"رسم روزگار را بِکش /من که رفته ام از دست تو"، "تو همخواب سطل های زباله ای/ کی خودم را دور انداخته ام؟"،"تو خیلی صبحی/ از شبی که به خداحافظ رفته ام"،"تو از دست رفته ای پشت فقراتی که چه قدر ستون دارد خانه ام"،"بدون ریشه از دهان من گل درمی آید/ از دهان تو بلبل" و به چالش افتاد عدد هفت(تقدس گرایی کلاسیک) در این شعر به واسطه ی دنیای مدرن در این سطر:" از طبقه ی هفتم هر شب /آشغال ها را پایین بریز")
"راوی به شدت دلبستگی کلاسیک دارد با دغدغه ی مدرن"
اما این شعر از نظر تکنیکی همچنان پیرو نگاهی کلاسیک است:
رفت و برگشت هایی عجیب (از نگاه دنیای مدرن) ولی آشنا در طول شعر.
این رفت و برگشت ها از اشعار کلاسیک به شعر آزاد ارث رسیده است و بار کار روی دوش همین آمد و شد هاست...
به غیر از این یک پایان بندی دایره ای کافیست که دلیل این مدعا باشد.
پایان بندی دایره ای که خود ریشه ای عمیق در تفکر کلاسیک و باور های دینی ما دارد: (انا لله و انا الیه راجعون" ، "ما از خاکیم و به خاک بر می گردیم" و ....)
*
چند جمله هم راجع به این سطر حرف دارم:" تو از دست رفته ای پشت فقراتی که چه قدر ستون دارد خانه ام"
این از معدود سطر هایی است که به شعر در عرض اهمیت داده ای و به جای اینکه بسپاری شعر در طول به واسطه ی رفت و برگشت ها شکل بگیرد در عرض نیز دارای بافتی شاعرانه باشد.
*
"آشوب در زبان به منزله ی تبعیت فرم از محتوا:
مریم عبدی گرامی سخنی در رابطه با آشوب در زبان می ماند که در شعر شما چگونه محقق شده و به نظر بنده باید چگونه اجرا شود:
آشوب در زبان یا درست تر آشوب در چینش کلمات در شعر شما به جا به جایی ضمایر و افعال بسنده کرده که به نظر بنده کافی نیست.
چنین آشوبی زمانی محقق می شود که فعل (همان فعلی که در اشعار فرمالیستی اصرار بر حذف آن است) دوباره حیات یابد،این بار به گونه ای که ظرفیت تازه ای را به متن اضافه کند.
یک فعل قدرت بسیار بالایی دارد که می تواند یک سطر را از جایی به جای دیگر پرتاب کند.
نوع دیگر بهرمندی از چنین آشوب هایی استفاده از هم نشینی های متفاوت و استعاره های دور است
اما نکته آخر ایجاز است ، به همان مجموعه سطر هایی که در بالا داخل پرانتز اشاره کردم دقت کن به نظرت این همه شرح دادن یک ایده
کمی زیادی نیست؟/هست! و دیگر اینکه جور دیگری می نویسی و این چیز کمی نیست ولی به نظر کافی نمی آید.
نمی توانم بگویم مریم عبدی شاعری مدرن است ولی تلاش برای مدرن شدن را در او می بینم.
اینکه می گویم مریم عبدی شاعری مدرن نیست ولی با دیگران فرق می کند هم به دلیل دیدن همین تلاش و میل به مدرن شدن در اوست ولی تا دیوار ها و سد ها نشکند این مهم اتفاق نمی افتاد. آقای مهدیان نکته ی جالبی را اشاره کردند باید دید چگونه می توان از شعر عبور کرد!
شما در این شعر دنیای مدرن را توصیف کرده اید ولی همچنان با قواعد شعری کلاسیک می نویسید.
(توصیف گری خود زائده ی تفکری کلاسیک است)
بگذار بهتر بگویم شما یک شاعر نئوکلاسیک عصر حاضر هستید.(با استناد به این شعر)

ولی به شدت مطمئنم که شما دیوار ها می شکنید و از شعر عبور می کنید و چون روحیه ای عصیانگر در کارهای شما جاری است و این چیز کمی نیست.
 
 
احسان براهیمی:
 
شعری بود فرم گریز با روایت وفضای آشوب که از ارتباط فضای درون وبیرون
تلاش برای رسیدن به فضای سوم احساس می شد .
 
 
مسیح مکی زاده:
 
در سراسر شعر مقاومتی سخت می بینم در برابر بیان موضوع اصلی. نه این که این مقاومت را به عنوان آشنایی زدایی تعبیر کنید. آشنایی زدایی یک آرایه است. ولی مقاومت یک نشانه. یک دفاع. مکانیسم دفاعی روانی.
از لاکپشت که حرف می زنی یاد بار سنگینی می افتم که به ناگزیر و به حکم غریزه بر دوشت گذاشته شده. فعل جمله ام مجهول است. یعنی فاعل نامشخص است. در شعر دنبال مسبب بدبیاری هایت می گردی.
افزون بر این از این شعر بوی خودمرکزی بینی و به گونه ای خودشیفتگی می آید. از لاکپشت که حرف می زنی یاد آخرین لاکپشتی می افتم که شش لاکپشت دیگر و زمین را بر دوش می کشد(کیهانشناسی سده های میانه). مگر بر زمین کاری جز زندگی انجام می دهیم؟ و مگر بار زندگی بر دوشمان سنگینی نمی کند؟ و مگر آخرین لاکپشت خودش را مرکز هستی فرض نمی کند؟(خودمرکز بینی) شاعر می گوید: من کجاست؟ شاعر می گوید:با سنگی بر پشتم/لاک پشت شدم/از طبقه ی "هفتم" هر شب/...
راستی آن لاک پشت حرف نمی زد. حتا وقتی که از او می پرسی خودت روی کدام لاکپشت قرارگرفته ای. فقط می گوید:شیرین تر از این نیست حقیقت.
 
 
حافظ عظیمی:
 
شاعر این اثر مخاطب را با شعری روبرو می سازد که در اولین نگاه پس از اتمام خواندن آن به نوعی استواری در زبان پی می برد. این امر موجب شده است که در کلیت با اثری یک دست از لحاظ فرم روبرو باشیم.
تعلیقات در این اثر در کشمکش "من" و "تو"یی شکل می گیرد که گاه با نگاه تیزبین شاعر از فضای یک روایت شخصی پا را فراتر گذاشته و در فصل مشترک با ناخودآگاه مخاطب قدم بر می داردآنقدر که مخاطب فراموش می کند "درهای خیابان را ببندد"، گاه نیز حکایت از "تخت خواب" و یا "خداحافظی" دارد که شاید کمتر مخاطبی به آن " شب" دعوت شده باشند.
شاعر در جای جای متن نشان می دهد که حواسش به مخاطب نیز هست و و با ارجاع به المان هایی که مخاطب را درگیر متن می نماید نمی گذارد تا در طول یک اثر نیمه بلند رها گردد.
همچنین در گوشه کنارهایی از اثر نیز با تکنیک های زبانی مواجه می شویم که هر کجا به تصویر منتج می گردند از سطح رها شده و در لایه های درونی متن نفوذ می کنند.

 
 
احمد شوشی:
 
در وهله اول اولین چیزی که نمایان می شود تضادهای معنایی در شعر و رفت و برگشت های نامحسوس ان است که شاعر به خوبی از پسشان در امده است . شعر با اینکه بلند است ارتباط عمودی خود را حفظ کرده که در میان ارجاعات درون متنی کمک شایانی به این امر کرده اند (سنگ روی پشت)
نکته ی دیگر عرفان پنهان شعر است (هفت ،مهر ، آب ها و سبزه ها و و و ...) که اینها در کنار کلماتی مثل شهرداری ، سطل های زباله ، آشغالها امده اند که در نظر این حقیر اینجا همان جایی است که شعر لنگ می زند.

 

 


[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

شوخی گرفته اند خیابان ها

از سر می گیرند خودشان را

 به ته که میرسیم

 از خنده ترکیده روی هم می افتند

و ما یک شهریم

 روی هم می افتیم با دهان گشاد می بوسیم

 کوچه های گمنام را

غصه می خوریم

 غصه خوردنی ست درون خانه ای که کوچه لب می گیرد از بند رخت های خالی ام

 لباس های زیر ما به هم راه دارند

 لباس هایی که نقشه ندارند کسی نمی فهمد

وما قاچاق چیان قلب و احساسیم

حرف های رمز دارمان جمله های سرگردان در اعتراف زنی ست

 زنی که باد می بردش

بر می گردد

تکه

تکه

 زنی که نام کوچکش فراموشی ست

زنی که غصه می خوردش

و چه قدر پیری به من می آید

زیباترم از آینه

تونل های درد

اتوبان های بی تفاوت

بلوارهای رنجیده

جدول حرف های رمزدار

مدرسه گم شده مشق هام در اداره مانده

همسرم مرد هم سایه نیست

باد برده شناسنامه ام

خاک مهر زده

باران که می بارد کلمه

کلمه

پرده های خانه ام جوهری ست

خال می گذاری گوشه ی لبم

جمله ها مست می کنند

زیباترم از آینه

 پیراهن های مردانه درچهارراه قرار یک شلوارزنانه اند

 وچراغ ها همیشه سبز

 هر چه می رقصد کولی زیرپوستم

 النگوهای درد روی مچ های شهر بی صداست

و ما یک شهریم

چلانده ایم آب رخت هامان را در سطری گمشده

کنار رابطه با

نقطه های یک کوچه

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

شب چادری ست که مخفیانه دنیام آورده

بزرگم کن حتا اگر از پشت نمی شناسی ام

شناسنامه ام اگر جلد کتاب شاعری ست اخلاق گرا

من پر از تصاویر جنگ مقدس ام

مین زیر فکرها

اسلحه روی عاشقی هام می کشم

نامه ای که قرار است امضاش قلبی شود پر تیر

وصیت نامه ایست از عشق آسمانی

شهیدم من

بزرگم کن حتا اگر تانک باشم  سمت میز صبحانه ات

شب بیندازم چنگ روی صورتت

اسیرت کنم

پای تخت را وسط نکش

ممنوع  چند ملاقاتم

ممنوع  چاپ قرارها

کلماتی که عطر می زنند جمله های تحت تعقیب اند

سطرها مدام تهدید اند

احساسات عمومی جریحه دار دگمه های ماست

روی پاهام اسلحه ای خال کوبی کرده

خاک ریز گرفته کمرم برای تو

پای تخت خلخال می بندم در شعر هات برقصد

رقصی دونفره با اعراب

رقصی عربی در کمرگاه تو

بزرگ کرده ام تویی

که سینه ی قبرستان مکیده ای

چنگ می اندازی صورت فرشته ها

و زیر ناخن هات تکه های آسمان همیشه آبی نیست

صبح زخم های مجددی ست که خون می گیرد آینه

حتا اگر از پشت نشناسی ام.

 

 

احسان مهديان

قلاب كه بگيرم قول ميدهم از سطر سطر بالا بكشم و پايين بيايم هربار از يك سمت چون اين نوع نگره و رفتاز زيبايي شناسانه مي تواند گنجايش بسيار داشته باشد البته نظرم اين سطر را نگرفت و يا در مواردي هم فعل محطاط كرده بود شما را   (احساسات عمومی جریحه دار دگمه های ماست)
فعلا پيشنهادم اين است كه در جايش باشد فقط در پرانتز كه گويي چاره اي نبود نوعي انگاره نزديك به تيترهاي ژورنال بماند . صرف بودن اشكال ندارد ولي جايگاهش را بايد در بافت اثر يافت .

 محسن زارعی

معلومه که شعرسپید امروز را می شناسید-کار سطرهای زیبایی دارد مثل
اسلحه روی عاشقی هام می کشم
بزرگم کن حتا اگر تانک باشم سمت میز صبحانه ات
شب بیندازم چنگ روی صورتت
اسیرت کنم
و البته به نظرمن میشد ایجاز را بیشتررعایت کرد و برای برخی سطرهاجایگزین بهتری یافت و یه کم از شعارزدگی فاصله گرفت.

حافظ عظیمی

اثری در مقابل من است با دایره ای گسترده از واژگان که نشان می دهد شاعر در خلق تمامی موقعیت ها دست داشته است. از آنجا که در سطور مختلف ریزبینی های زیادی در زبان مشهود است می توان دریافت که مخاطب در اثر رها نشده و شاعر با صبر تا پایان وی را همراهی می سازد. اما نکته ای که هست درمورد روایت حاکم بر اثر است.در چنین شعرهایی که سطرها از پردازشی بالا بر خوردارند حتما نیاز به حضور سطوری عاری از تصویر و بدون کارکرد زبانی در جای جای مختلف اثر هست تا هم به هضم سطر و ساخت فضا جهت اثر بخشی بیشتر آن کمک شده باشد و هم مخاطب از نفس نیفتاده و بتواند با سرعت اثر پیش رود.

رضا باب المراد

نوع نگاه و برخورد شما با زبان قابل توجه ست.

داود مرادی

شعر خوبی از شما خواندم
با تصاویر قابل لمس و استفاده از کلمات ادبیات جنگ ساختار شعر را قویتر کرده بود
لذتبخش بود دوست من

شهرام زارعي

از تصاوير و صور خيال گرفته تا آرايه هاي معنوي تشخيص و غيرو... شاعر تا حد توان از ظرفيت هاي شناخته ي شده ي سرايش شعر براي آفرينش بهتر اثر خود بهره برده است و شعري در خور خلق نموده كه با مفاهيم به خوبي چفت شده و هماهنگي منظمي دارد تعليق بلندي اثر را خنثي كرده اما پيشروي تا همينجا در تصاوير و تعابير كافيست كه زياده روي در آن ممكن است ويژگي هاي سبك هندي را يادآور شود .

مسیح مکی زاده

چیزی که من در می یابم عشق است در چارچوب جنگ. در یک فضای جنگی. خشونت است در ارتباط نزدیک."شب بیندازم چنگ روی صورتت.اسیرت کنم"
عشقی است آمیخته به مرگ.

مهران آبادی

"این خون نویسی"که دل تنگی می آورد وسر که به دیوار می کوبم که شعر ها گزاره هایی اند از درد و آیا این قرار بر همین مدار هی بچرخد ،انگار بی هیچ شوقی از رجا تا روایتگر به قناعت زنجیر مویه گر باشد...

منور مهراجي

شعر زيباتو خوندم
از تصاوير زيبايي برخوردار بود
ارتباط بين سطرها به نظرم كمتر احساس ميشد
و مخاطب(من) بيشتر تو شعر گم ميشد
مفهوم شعرت كاملا مشخص بود اما سخت ميشد ارتباط هر سطر و پيدا كرد
اين قسمت شعرت به نظرم عالي بود:
زیر ناخن هات تکه های آسمان همیشه آبی نیست

م.نهانی

عبور معنا در لا به لای سطور به شکل مدرن زبان یا همان صورتی که خود شاعر در چارچوب فکری بر مقابل چشم های مخاطب گذاشته است ، فضاهای معنایی و ذهنی هستندکه در خلا مدت دار به سر برده اند را می خواهد پر کند البته نباید در قضاوت موفق بودن یا نبودن در چنین وضعیتی پیش داوری کرد.

شاعر متروکه

اما در مورد شعر باید بگویم غافلگیر شدم و متاثر نه برای شعر برای این که شما هر روز از دیروزتان بدتر می شوید و باید بگویم پسرفت نگارشی و موضوعی و همچنان احساسی دارید
از این که این گونه نقد می نویسم ناراحت نشوید که خوب می دانید دغدغه ی من شعر است و پیشتر تعریف شما را و شعر شما را و سطرهای درخشان شما را کرده ام

شما نخست در شروع شعر دچار مشکل نوشتاری شدید و به اجبار تا انتها ادمه دادید
۱. شب چادری ست که مخفیانه "دنیام" آورده حال اگر شما به جای این سطر می گفتید شب چادری ست که مخفیانه بدنیا آورده
و معرف خودتان را میم منیت سطر دوم می گذاشتید چه می شد آیا شعرتان زیبا تر نبود؟
۲- بزرگم کن و سطر سوم حتا اگر از پشت نمی شناسی ام
لازم است در مورد تقطیع نیز صحبت کنم ( ببینید ما چند نوع تقطیع داریم که معرف ترین و راحت ترین آن تقطیع با نفس است برای این کار شما رو بروی ِ آینه بایستید و این سطر را بخوانید هر جا که دهنتان روبروی آینه بسته شد یعنی همان جا شعر را تقطیع کنید
۳ سطر سوم را در این شعر اصلن متوجه نشدم و نمی دانم اصلن در این شعر چه می خواست
۴ یا من باید حذف شود یا میم منیت مقدس ام که فکر می کنم میم منیت حذف شود بهتر است
۵. مینزیر فکر ها عالی ست دست مریزاد
۶. عاشقی هام نمی دانم این چه تکنیک یا هر اسمی می گذارید در شعر شماست اما این معضل شعر شما شده و فکر می کنم به زودی خودتان را نیز درگیر خواهد کرد
۷. امضاش
دوباره در همین سطر قلبی شود پر تیر دست مریزاد عالی بود
۸. اشتباهی فاحش از شما که به زعم من نابخشودنی ست وصیت نامه ای ست از عشق آسمانی
هر کار با این ایست می خواستید بکنید عقیم مانده است و چه بهتر صحیح اش را نگارش می کردید
۹. دوباره میم منیت و من /شهیدم من/
۱۰دوباره بزرگم کن خو به تنهایی یک سطر است
و حتا اگر تانک باشم سمت میز صبحانه ات نیز یک سطر که اگر این طور نباشد دوباره درگیر دو میم منیت می شود اما در مورد قسمت دوم این سطر بسیار زیبا و خوش نشسته و به سادگی نمی شود گذشت دست مریزاد
۱۱و۱۲. هیچ مشکلی ندارند تا
خاک ریز گرفته کمرم برای تو محشر بود دختر انقلاب کردی با این سطر بسیار عالی ست حسش کردم و تنفسش و در سطر بعد دوباره شعرهات که باید بنویسید شعر های ات
و دو رقصی که رقصی دوم به راحتی می توانست رقص باشد و یک نوع سبک نیز هست در حرکات موزون
و باز بزرگ کرده ام/تویی/که سینه ی قبرستان مکیده ای باز هم عجیب زیبا بود
چنگ می اندازی "روی" صورت فرشته ها
و زیر ناخن های ات تکه های ِ آسمان ِ همیشه
آبی نیست
صبح زخم های مجددی ست که خون می گرید به جای می گیرد آینه که هر تصویر می خواست ایجاد کنی حتا خودکشی می گرید بهتر از می گیرد است
حتا اگر از پشت نشناسی ام
که نظرم در مورد به کار بردن چنین سطرهایی پنجاه پنجاه ست و زیاد موافق شان نیستم دوست ناشناس
و اگر در مورد دیگر سطر ها صحبت نکردم برای این است که زیبا بودند و تمام شان را حس کردم و گذراندیم هر که به شکلی این سال ها را و این افراد را و این جنک که به من و شهر من اردات خاصی دارد

حسن

در این کار اتفاق های خوبی افتاده که تجربی بودن شاعر یکی از شاخصه های خوب کار بوده. اما در مقابل شدت بیان گری و اصرار بر استفاده و تکرار تکنیکهای خاص کمی از توان نهایی شاعر کم کرد.
البته به هیچ وجه نمیشه از تصویر های بسیار زیبا و بازی های استعاری-زبانی گذشت اما امیدوارم کمی از اصرار به اتفاق های حاشیه ای کم کنید تا "شعر همچنان شعر بماند".

فرزانه قیاسی

زیبا سروده بودی
بی اغراق می گم کلمات خیلی بکر و در عین حال زاینده بودن
مخصوصا بعضی از جمله ها ضربه ها و تلنگر های خوبی بودن بر ذهن
خیلی از خوندن این شعر لذت بردم
پایان خوبی هم داشت ...

مهیار خاوری نژاد

شعر، همانطور که شاعر متروکه به درستی به آنها اشاره کرده دچار ضعف التالیف هایی است و بنده چنین چالش هایی را به سبب اهمیت دادن بیش از اندازه ی شاعر به بیان موسیقایی سطرها می بینم،به بنظر بنده موسیقی شعر در همان حد که بتوان آن را راحت خواند بسنده می کنند.
دیگر آسیب این شعر آن است که شاعر گاهی شعر خود را در حد مخاطب عام پایین کشیده و این امر سبب تولید سطرهایی شده که به نوعی وظیفه ی پیش برندگی را بر عهده داشته اند و می توانستند در بازنویسی نهایی حذف شوند. برای مثال:
"نامه ای که قرار است امضاش قلبی شود پر تیر
وصیت نامه ایست از عشق آسمانی
شهیدم من"
اما جدا از این ها با شعری موفق مواجه ام خانم عبدی نوعی زیباشناسی متفاوت در اثر حاکم است ترکیب فضاها و کلمات غیر هم جنس که طبق ساز و کاری در این اثر یک شعر واحد را ساخته اند بسیار لذت بخش است
و در کل بنده این شعر را بسیار موفق دیدم.

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]

رفته ام برای همیشه از همیشه

 

در شبی که لب های پنجره ماه می بوسد

 

لب های من پس زمینه ی خیابانی ست که به کوه می زند

 

کوه از سرم می ریزد توی رگ های تو

 

تو

 

تب کرده ای میان سنگ هایی که خون بودند

 

دست هات صخره اند که لکه های غروب فردا روی صورتم

می افتد

 

روی دامن دامنه هام

 

از دست هات می گذرم

 

اما سکوت شلوار جین پوشید و رفت

 

سکوت سر کرده ام روی روزها

 

روسری ام کهنه ی خیسی ست از دریا روی پیشانی ات

 

روی بالکن های چهار طاق تب استخوان ترکانده توی فصلها

 

وشب دست به دست می چرخد

 

سیگاری که سرش ماه نشسته

 

دود می کنی صدا می چرخد

 

می چرخد

 

دوستت دارم اگر می توانستم فقط بگویم تو را

 

شهری از چشم هام گم شده

 

برگ می افتد از لب هات

 

سمت بادهای مست کرده کبریت کشیده ای روی پاییز

 

عرق کرده ام زیر رنگ ها

 

در فصلی که دگمه های مرا می کند درختم

 

گنجشک ها توی خواب هام رژ می زنند

 

وشب دست به دست می چرخد

 

من اما هر چه به چشم هام سرمه می کشم زن نمی شوم

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 0:0 ] [ مریم عبدی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مست ها صورت هایشان را نوشیده اند واز من تنها نقطه ای سیاه مانده در آسمانی سیاه کاش نوشته هایم بوی خون نمی داد کاش زخم ها را نمی شمردم بیچاره حرف های عاشقانه ای که باران بود بیچاره سال های خشکی که در انتظارت بودم دیگر سادگی ست صلح این نوشیدنی که جنگ به پا می کند این خون هایی که نوشیدند شروع تشنگی ست ومن در خواب هایی که می بینم صورت ندارم.
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس